عید ولایت مهدی فاطمه(عج) مبارک باد+چند تا خبر مهم

سالروز آغاز ولایت و امامت حضرت مهدی صاحب زمان مبارک باد 

 

 

      لب باز نمود بلبل و گل وا شد

 

                   ایام عزا رفت و کنون آمد عید

                                                بنهاد به سر تاج ولایت مهدی(عج)

 

                                               تا کور شود هر آنکه نتواند دید     

 

امروز سالگرد آغاز ولایت امام عصر،صاحب امر،یوسف زهرا،حضرت مهدی صاحب زمانه.همون کسی که خدا میدونه با وجود اینکه هفته ای دو بار(دوشنبه و پنج شنبه)وقتی پرونده اعمالم رو نشونش میدن از خودم میرنجونمش،اما چقدر عاشقانه دوسش دارم.همون کسی که همیشه از خدا میخوام عشقم به وجود پاکش فقط در حد حرف نباشه و وقتی میگم حاضرم جون خودم و بچه هام رو فداش کنم،خدا این لیاقت رو بهم بده که به وقتش این کار رو هم بکنم.

میخواستم فرشته های کوچولوم تصویر خوبی از امروز توی ذهنشون داشته باشن و از همین سن و سال با امام زمانشون انس بگیرن،به خاطر همین دیروز بعد از ظهر رفتم و از یه مغازه دور و بر خونه هدایای کوچیکی براشون گرفتم.شب بردمشون حمام و حسابی تمیزشون کردم و غسلشون دادم.به نیت غسل شهادت در رکاب امام زمان ارواح العالمین له الفداءغسلشون دادم.این غسل شاید من درآوردی باشه ولی من بهش اعتقاد دارم و تصمیم دارم اگه خدا بخواد هر سال تو همچین روزی غسل شهادت بدمشون و عادتشون بدم که وقتی بزرگ  شدن خودشون هم انجامش بدن.براشون توضیح دادم که برای چی دارم غسلشون میدم و معنی اینکار من چیه.رضوان خاتون اولش یه جوری منو نگاه کرد و گفت:مامان جون برا چی دوس داری من بمیرم؟

بهش گفتم:من دوس ندارم تو بمیری عزیزم،اما ما همه یه روزی میمیریم،فقط خدا تا همیشه زنده س.حالا که ما قراره بمیریم اگه همینطوری بمیریم بهتره یا اینکه مثل امام حسین یه جوری بمیریم که خدا بیشتر دوسمون داشته باشه.امام زمان که بهت گفتم اینهمه مهربونه و همیشه به فکر ماست،اونوقتی که بخواد بیاد آدمای بد رو نابود کنه به کمک احتیاج داره،تو دوس نداری کمکمش کنی آدمای بد رو نابود کنه؟

یه نگاهی بهم کرد و گفت:مامان جون من خیلی خوشحال شدم که منو غسل شهادت دادی،حالا لَخبند( لبخند)بزن ببین میخوام چی بهت بگم،میخوام بهت بگم ای باوفا،خوب بود؟

منم تا تونستم چلوندمش و بوسیدمش.بعد از حمام و غسل هم هدایایی رو که براشون تهیه کرده بودم با باباجون بهشون دادیم و رضوان خودش هدیه داداشیش رو بهش داد و از دیدن هدیه خودش هم کلی خوشحال شد.شب هم شام براش ماکارونی فرمی که دیشب خواسته بود نداشتیم تو خونه درست کردم.بساط چای و پفک و شکلات و بستنی هم راه انداختیم که حسابی بهش خوش بگذره.(آخه به خاطر گرد و خاک شدید نتونستیم امشب بیرون ببریمشون)

خدا کنه اینکارها تأثیری داشته باشه و بتونم بچه هام رو هر چه بیشتر با امام زمان انس بدم.

آقا جون خودتون به من کمک کنید اگه خودم لیاقت این رو که به پای شما فدا بشم ندارم،بتونم بچه هام رو طوری بار بیارم که لیاقت سرباز شما بودن و در رکاب شما جنگیدن تا پای جان رو داشته باشن

امروز یه خبر خیلی خوب خوندم و از امشب هم تو اخبار دیدم که خیلی خوشحال شدم،و اونم خبر دستگیری عبدالمالک ریگی بود.شنیدن این خبر اونم تو همچین شبی عیدی خوبی بود برای خیلی از مردم داغدیده و انقلابی .چقدر به مردم و به خصوص هم کیشا و هم استانی های خودش ظلم کرد.چه وحشیانه مردم بیگناه رو قتل عام کردن خودش و دور و بریاش.عجیب نیست که همشهری و هم طایفه ایایش بیشتر از بقیه از شنیدن این خبر خوشحال شدن.خدا خودش و هم دستا و حامیاش رو لعنت کنه.خدا خیر بده سربازان گمنام امام زمان(عج)رو چقدر قربانی میدن تا همچین افرادی رو از صحنه جامعه حذف کنن.چقدر غریبانه کشته میشن، غریبانه دفن میشن،نه مراسم در خور شأنی و نه حتی...آخه اینا باید گمنام باشن تا بتونن این عوامل فتنه رو شناسایی کنن و از سر راه زن و بچه و ناموس این مملکت بردارن.

و اما بقیه اخبار:

ابوالفضل عزیز دل عمه تولدت مبارک

http://i26.tinypic.com/1ylc8o.gifدو سال پیش در همچین روزی،یعنی در نهم ماه ربیع الاول همزمان با سالروز آغاز ولایت امام عصر عج الله تعالی فرجه الشریف پسری در خانواده ما متولد شد که پدر و مادرش(که برادر و زن برادر عزیز من باشن) او رو به نام نامی ابوالفضل علیه السلام نامگذاری کردن،و ابوالفضل عزیز عمه که 27 اسفند سالروز تولدشه امروز دو سال قمریش کامل شد.از همینجا به داداش و زن داداش گلم تبریک میگمتبریک و از خدا میخوام که ابوالفضل کوچولو و با نمک امروز ما که در همچین روز بزرگی پا به عرصه وجود گذاشت یه روزی علمدار سپاه امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف بشه.

http://i26.tinypic.com/1ylc8o.gifاز روز 29 بهمن در اهواز اولین جشنواره و نمایشگاه کودک در پارک دولت شروع به کار کرده که تا 9 اسفند هم ادامه داره.ما دو شب پیش رفتیم.قرار بود با مامانی اینا دسته جمعی بریم که به علت اینکه هوا سرد شد و باد شدیدی هم میوزید من تصمیم گرفتم به خاطر محمد مهدی خونه بمونم.اما مامانی مهربون با محمد مهدی تو خونه موندن و ما رضوان خاتون و دایی علی رو بردیم.خوب بود.حداقلش این بود که به بچه ها خوش گذشت.بر عکس چیزایی که شنیده بودیم نمایشگاه خیلی شلوغ نبود و ما تونستیم همه جاش رو خوب ببینیم.هر چند که زیاد تخصصی نبود ولی شروع خوبی بود و همین که شروع بود،خوب بود.البته بعضی غرفه ها هیچ ربطی به کودک و نوجوان نداشت که به نظر من حالا که یه نمایشگاه به اسم کودک و نوجوان برگزار کردن خوب بود که به احترام کودکان و نوجوانان شاخ و برگای اضافی رو هرس میکردن.

البته بعضی سالنهای خوب هم داشت،مثل سالن علمی و نجومش،و البته دو تا تلسکوپ آماتوری که توی محوطه گذاشته بودن برای رصد آسمون که بچه ها خیلی خوششون اومد،و البته مادر بچه ها که زمانی عاشق ادامه تحصیل در رشته اختر شناسی بوده و الانم هست.

دایی علی در حال رصد ماه

دانشمند کوچولوی من

و البته بخش نقاشی صورت که یه  پای ثابت همه نمایشگاه هاست(مثل آش و سمبوسه)یه غرفه شلوغ دیگه بود.ما بچه ها رو به غرفه ای بردیم که خانمهایی که کار گریم بچه ها رو انجام میدادن ناشنوا و خیلی هم خوشبرخورد بودن.یه خوبی که کارشون داشت این بود که دور چشم و روی لب بچه ها رو رنگ نمیزدن:

این عکس رو توی باد شدید گرفتم

 

دخملکم توی نمایشگاه از بس شیرین زبونی کرد توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد،طوریکه عروسک پوشا میومدن دنبالش و بهش پیله میکردن که بیا با ما عکس بگیر.اینم عکسهایی که به زور با دختر ما گرفتن(آخرش دیگه خسته شد و گریه کرد و گفت دوس ندارم باشون عکس بگیرم):

اینجا به باباجونش میگفت:بزار اشترودل بدم پاندا بخوره

تو عکس زیر کاملاً مشخصه که از عکس گرفتن خسته شده

 

http://i26.tinypic.com/1ylc8o.gifدیروز هم مامانای وبلاگنویس اهوازی با هماهنگی زهرا سادات قرار بود با بچه هاشون برن نمایشگاه که به علت غبار آلود بودن هوا ظاهراً به امروز بعد از ظهر ساعت سه موکول شده.بابای فرشته ها اون ساعت سر کاره و من فکر کنم لذت تو جمع دوستان اینترنتی بودن رو از دست بدم

رضوان خاتون همچنان پر شر و شور و شیرین زبونه،و البته بعضی وقتا زبونش نزدیکه کار دستمون بده.نمونه ش چند شب پیش که میخواستیم از خونه مامانی برگردیم بابایی برامون آژانس گرفتن.راننده آقایی بود که موهای سرش رو میتراشه و قبلاً هم چند بار ما رو رسونده بود.وقتی ماشین راه افتاد رضوان خاتون که دلخور بود چرا نذاشتم پیش مامانی بمونه(میخواست پیش مامانی بمونه تا لباسی که مامانی داشت براش می بافت و فرداش کالِم(کامل)میشد رو ببینه) یهو رو به من کرد و با عصبانیت و صدای بلند پرسید:

آقا چرا سرش چربه؟(و این چربه رو با غلظت خاصی گفت)

منو میگید از یه طرف خنده م گرفته بود از این سوال،واز یه طرف داشتم از خجالت آب میشدمخجالت.با اشاره بهش فهموندم که حرف زشتی زدی و ساکت باش.گفت:

اِ من که حرف بد نزدم مامان جون،اگه چرب نیست پس چرا برق میزنه؟

جدیداً بعضی اصطلاحات رو که درست میگفت،چپ اندر قیچی میگه،مثلاً اون روز میگه مامان چرا میگی خودم باید اتاقمو مرتب کنم،خب من از خستگی بِمردم.یا چند وقت پیش حالم بد بود بهم گفت: تو بخواب من خودم غذا پَز میکنم(می پزم) یا اینکه میگه مامان میخوای برات لباس خوشگل بِدوختم (بدوزم)؟ یا وقتی بهش میگم آروم باش میگه آروم می باشم.

در حالی که قبلاً درست میگفته.به نظرم نباید چیز مهمی باشه چون درستشون رو بلده و شاید به نظر خودش داره اصطلاحات قلمبه سلمبه به کار میبره.البته من بهش یادآوری میکنم که درستشون چیه.

این عکس لباسیه که مامانی واسه رضوان خاتون بافیده

البته حاشیه دامنش تو عکس پیدا نیست،مدل حاشیه آستینشه

 

اینم کلاهش

محمد مهدی الحمدلله حالش بهتره.یعنی ساعتیه،یه ساعت خوبه و ساعت دیگه نه.عطسه ها و سرفه های تکی داره که زیاد نگران کننده نیست.ولی من نگران میشم،خب نا سلامتی مادرم.

این عکسا رو امشب بعد از غسل دادنش ازش گرفتم

الهی من قربون اون چشای نازت بشم

بعد از حرفای اون روز دکتر کاوش و به توصیه مریم مامان موژان کوچولو بردمش پیش دکتر رویا غدیری.معاینه ش کرد و گفت یه سرما خوردگی خیلی معمولیه که هیچ نوع عفونتی باهاش نیس و فقط یه کم گلوش التهاب پیدا کرده که اونم با شیر خودردن خوب میشه.خانم دکتر که خودش بورد تخصصی تو رشته آسم و بیماریهای آلرژیک و تنفسی نوزادان داره بر عکس نظر دکتر کاوش گفت که ریه محمد مهدی کاملاً تمیزه و هیچ علامتی از برونشیولیت هم دیده نمیشه،حساسیتی هم در کار نیست و علت این صداهای خس خس مانند اینه که هنوز مجاری تنفسی بچه باریکه و وقت رد شدن هوا صدا ایجاد میشه،داروهایی هم که دکتر قبلی تجویز کرده بود تأکید کرد که بهش ندیم چون ضرر دارن و به جز در موارد خیلی خاص نباید استفاده شون کرد توی این سن.

درباره وزن محمد مهدی ازش پرسیدم و اینکه دکتر قبلی گفته وزنش بیش از حد اضافه شده و باید کمتر شیرش بدم.پرسید چطور شیرش میدی و آیا استفراغ(گلاب به روی جمع) شدید داره یا نه؟گفتم که هر وقت که خودش گرسنه باشه شیرش میدم.بعضی وقتا سه،چهار یا پنج ساعت میگذره و شیر نمیخواد که منم کاریش ندارم ولی بعضی وقتا یکساعت و نیم بعد از وعده قبلی گرسنه میشه.مورد استفراغ هم گفتم که نداره.دکتر توضیح داد که بچه اگر شیر زیادی بهش بدید استفراغهای شدید میکنه و مازاد شیر رو پس میزنه.البته بعضی مادرا به زور به بچه شیر میدن و معده ش رو عادت میدن بهپرخوری که این اشتباهه.ولی اگه طبق نیاز بچه و با این فاصله زمانی بهش شیر میدی مشکلی نداره و ممکنه بچه خودش استعداد چاقی رو داشته باشه.بعد هم وزن و قد و دور سرش رو اندازه گرفت که اصلاً به این بچه نمیشه گفت که چاق شده،چون به موازات وزنش قدش هم خوب رشد کرده و در کل رشدش خوبه(بگید ماشاءالله) و تازه به غیر از رشد جسمی رشد ذهنیش هم نسبت به سنش مشخصه که خیلی خوبه،توجهش به محیط عالیه(در تمام مدت معاینه با دکتر بازی میکرد و مدام حرکاتش رو زیر نظر داشت.وقتی دکتر میرفت که وسیله ای بیاره و از تخت دور میشد،صداش میزد ووقتی میومد کنار تخت،میخندید).سرش رو هم خیلی عالی نگه میداره(صلوات بفرست)

گفت:در کل از نظر من این بچه کاملاً سالمه.و باز هم تأکید کرد که بهش دارو ندیم.ما هم حرف گوش کردیم.البته دارو که نمیخورد دوباره شروع به سرفه میکرد.تصمیم گرفتیم ببریمش پیش دکتر دهدشتیان که تقریباً همه کسانی که ما تو اهواز میشناسیم تأیید میکنن که حرف اول و آخر رو بین متخصصای اطفال باید از دهن ایشون شنید.بابای فرشته ها با یه مکافاتی رفت دو ی بعد از ظهر تو برگه ای که بیرون در مجتمع پزشکی زدن اسم نوشت و ساعت چهار هم اومد دنبالمون که بریم.رفتیم.یه مجتمع پزشکی فوق العاده شلوغ بود با دو تا آسانسور،که مجبور شدیم از پله ها بریم،و تاز

/ 51 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه - نوشته های یه مامان

خیلی خوشحال شدم از اشنایی با یه مامان مهربون و معتقد و مومن مثل شما حتما لینک تون میکنم راستی این چت ان الاین روی نوشته هاتون رو گرفته . برا شما هم همینجوره ؟[سوال]

آروین و مامی

سلام مامان مهربون ممنون که احوال آروینو پرسیدی[بغل] بله خدا رو شکر خوب شد.....[ماچ] مامانی یه سوال من از شما اهنگی نمیشنوم ..... میخواستم تولد رو گوش بدم اخه 2 هفته بیشتر تا تولد پسرم نمونده و من هنوز اهنگی پیدا نکردم.... میشه بگین برای این اهنگ تولد کجا برم....... یه دنیا ممنون......[قلب][ماچ]

عارفه

سلام گلم من رو که با قلب مهربونت دعا میکنی . نازنینم پدر و مادرم رو از دعای خیرت فراموش نکن . دعا دعا میکنم که ناز گل پسرتو نبینم چون درسته قورتش میدم...

مامان دانیال

سلام عزیزم. ما خوزستانی نیستسم ولی 6 سال به خاطر کارمون مهمون جنوبیهای عزیز بودیم و حالا در حال انتقالی گرفتن و اسباب کشی و .... البته احتمالا باز هم جنوب میام. چون هنوز کار انتقالی همسرم درست نشده. چقدر خوبه که بچه ها را از حالا با عقاید مذهبی آشنا میکنی. جشنواره هو حتما خوش گذشته. لینکتون میکنم عزیزم. رضوان جون را ببوس[ماچ][ماچ][ماچ]

من و هسمري

خدا نگهدار بچه هاي نازت باشه خانومي[ماچ][قلب][گل][پلک]

هدی

سلام خوش به حال فرشته های عزیزت به خاطر داشتن مادری مومن و مهربان انشاءالله که از یاران آقا امام زمان (عج) بشن

مامان ستاره

سلام عزیزم .. ماشالله به جفتشون....و یه ماشالله هم برا خودت که حسابی هنرمندی... واقعا نمیدونم شما چه جوری به همه کارات میرسی... یه دستی هم رو سر ما بکش.... من با یه بچه خیلی جون به لب میشم... راستی در ضمن اسمم ستاره هست چون تو پست قبلی گفتی زینب جون.... آپ هم هستم.. تشریف بیارین[ماچ]

یاسی

سلام وای خدا اینا چرا هر روز این قدر خشمل و خشمل تر میشن خدا حفظشون کنه کلاهه رو نیگا چقدر خشمل خدا انشاله شما مادرخوب روبرا بچه هاتون حفظکنه