پارسال،مثل این روزها...

سلام مرد کوچولوی من،عزیز دل من،عشق من

وقتی پشت سیستم نشستم که یه عالمه حرف واسه تو داشتم اما الان نمیدونم از کجا شروع کنم و اصلا چی بگم.این دنیای مجازی هم مثل دنیای مثلاً حقیقی خودمون پر از دیوار و موش و گوشه و آدم هر حرفی رو نمیتونه اینجا هم بزنه.پس آدم(یا حوا)بعضی حرفا رو کجا میتونه بزنه؟

این حرفا رو ولش کنیم بره...............................

تو پارسال اینموقع رو یادت میاد نفسم؟

چه سوالی کردم؟پارسال اینموقع تو کجا بودی؟گوشه دل من،در وجود من

خدای من چه حال و هوایی داشتم پارسال همچین روزایی.ثانیه هایی پر از فکر،پر از اظطراب،پر از عشق.همش منتظر بودم که تو کی برسی.با وجود اینکه دکتر برای بیستم به بعد تاریخ زده بود اما من میدونستم که اینروزا،روزای آخر انتظاره.اگر اونروزها میتونستم تو رو اینطوری که هستی تصور کنم،مطمئنم که حتی یک ساعت هم نمیتونستم برای اومدنت صبوری کنم

اونقدر منتظرت بودم که تمام ترسم رو خیلی وقت پیش از یاد برده بودم.اصلاً انگار این خاصیت بارداریه که ماههای اول آدم همش میترسه،همش به این فکر میکنه که توانایی زایمان رو داره یه نه؟،اگه درد به سراغش بیاد و کسی نباشه چی؟و....و....و...

اما همین که به ماه آخر میرسه ،قدرت خدا تمام ترسهاش از بین میره و امید و شجاعت جاشو میگیره.من که هر دو بار بارداریم این شکلی بودم.نمیدونم شاید این به خاطر اینه که دیگه تو این ماهها مادر تکونا و لگدهای بچه رو حس میکنه و باهاش انس میگیره و...

بزار یه اعترافی برات بکنم پسرکم،شاید وقتی اینو بخونی سرزنشم کنیخجالت و منو به بی مهری نسبت به خودت متهم کنی،اما اگر انصاف بدی و دل به حرفام بدی از کلمه کلمه حرفهام صدای تپشهای عاشقانه قلبم رو میتونی بشنوی.قلبی که در هر تپش بی شک به یاد توئه و از نگاهها و لبخندهای بی نظیر تو برای تپشهای بعدیش نیرو میگیره:

من همیشه دوست داشتم دو تا دختر داشته باشم.شاید اولش فکر میکردم به خاطر اینه که پدرم دختر دوست بود.نه اینکه پسرهاشو دوست نداشت،نه،اما همیشه میگفت  حدیث داریم که پسر نعمته و دختر رحمت،خدا برای نعمتهایی که به ما میده بازخواستمون میکنه اما رحمت خدا بی حد و حصر و بی سوال و جوابه.

شاید هم فکر میکردم برای اینه که خیلی خونده و شنیده بودم که هر کس دو دختر خوب و با تقوا تربیت کنه بهشت بهش واجب میشه.چشمک

و خیلی از این شایدها...اما بعد که درست تر فکر کردم دیدم اینکه من زیاد رغبتی به پسر داشتن ندارم دلیل اصلیش اینه که فکر میکنم نمیتونم با بچم اگر پسر باشه ارتباط عاطفی خوبی برقرار کنمدل شکسته.اینکه فکر میکردم شاید پسرم منو محرم رازش ندونه و نتونه از دلتنگیها و دغده هاش راحت باهام صحبت کنه آزارم میداد.

من دلم میخواست محرم راز بچه هام باشم،دلم میخواست صمیمی ترین دوستشون در تمام زندگی من باشم.دلم میخواست باهاشون ندار باشم و فکر میکردم این نیرو در من نیست که اگر بچم پسر باشه بتونم باهاش ارتباط عاطفی عمیق و صحیحی برقرار کنم.

اما من به اراده خدا ایمان داشته و دارم و امر و اراده خدا هر لحظه برای من مقدسه

و تو اراده خدا بودی

ماچو تو سرنوشتی بودی که خدا برای من از سر نوشتماچ

خدا رو شکر...خدا رو هزاران هزار مرتبه شکر...خدا رو به اندازه بزرگی و رحمتش شکر که تو رو جزئی از سرنوشت من قرار داد که بدون اون حتی لحظه ای نمیتونم زندگی رو تصور کنم.حالا که تو رو دارم میدونم اگر نداشتمت چقدر بدبخت و محروم بودم.

دوست دارم،به اندازه تمام اشکای شوقی که با دیدن چهره معصوم تو ریختم

دوست دارم به اندازه تمام غنج رفتنهای دلم وقت خنده های مسحور کننده ت

دوست دارم به اندازه تمام سرخوشیهام وقت بوئیدن عطری که با خودت از جوار خدا اورده بودی

دوست دارم...

دوست دارم...

دوست دارم به اندازه تمام دردهایی که کشیدم تا تو به دنیا بیای و باز به درد کشیدن برای تو ادامه میدم تا بمیرم

دلم برای لحظه های اول،برای روزهای اول با هم بودنمون  خیلی تنگه.برای اون لحظه ای که در اولین ثانیه های تولدت با دستهای بی جونم در آغوشت کشیدم و بوسیدمت و بوئیدمت من عاشقمو گوشم رو روی قلب آسمونیت و گوشت رو کنار قلبم گذاشتم...و از همون روز تپشهای قلبم رو با تو هماهنگ کردم تا تمام احساساتت رو ،تمام غمها و شادیهات رو درک کنم.

درسته که من مثل خیلیهای دیگه از بارداریها و زایمان و بعد از اون خاطرات رویایی و زیبایی ندارمدل شکسته،درسته که شاید سختیهای زیادی کشیدم،غصه های زیادی خوردم و...اما همه خوشی من،همه آرزوهای من شما دو تا هدیه بهشتی،شما دو تا امانت باارزش الهی هستید. دلتنگی من برای عشقیه که به شما دارم

دلم تنگه برای روزی که از بیمارستان برگشتیم خونه،بردمت حمام و حسابی تمیزت کردم و بعد از حمام شیرتو خوردی و خواستم بخوابم کنارت،رضوان خاتون که تمام مدت کنارم بود و یه دستم دور گردنش بود ومدام سرشو میبوسیدم و نازش میکردم،فهمید که نشستن و خوابیدن روی دشک خیلی اذیتم میکنه و گفت که من و تو بریم رو تختش بخوابیمبغلماچ

اون روزا هوا سرد نبود اما نمیدونم چرا گرمای اتاق رضوان اینقدر بهم چسبید.چقدر اون خوابها،اونروزها بهم مزه میکرد با تمام درد و ضعفی که داشتم.

(الهی من قربون دل مهربون و دریاییت بشم دخترم،دلم برات تنگهبغل،همینجا پشت سرمی،پاشو و باهام حرف بزنقلب)

دلم برای شیرخوردنای روزهای اولت یه ذره شده.اون روزها که آروم تو بغلم میخوابیدی و آروم و ناز شیر میخوردی و آغوش من برات خیلی بزرگ بود،اما الان هزار ماشاالله دیگه وقت شیر خوردن تو بغل من جا برات کمهمژه و هر چقدر که جمت میکنم تو بغلم،دست و پاهات روی زمینه و دیگه بی حرکت نیستی و شکر خدا اونقدر قوی و تر و فرز شدی که میتونی در همون حال که شیر میخوری ٣۶٠ درجه بچرخیتشویق

خیلی حرف زدمخجالت؟حوصلتو سر بردم،آره؟ولی خدا میدونه چه حرفهایی که نزدم و داره به قلبم فشار میاره و سنگینی میکنه

حرفهایی از جنس عشق و علاقه به تو وخواهرتقلب،که هیچکس به جز خدا نمیدونه چه فشاری داره به قلب و روحم میاره

عاشقتونم و همیشه دعاتون میکنم

پاورقی:

پر واضحه که این خانم محترمه هر کسی میتونه باشه جز من

/ 24 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیده زینب

[قلب][ماچ]تولد گل پسرتون مبارک خیلی قشنگ و با احساس نوشتید. حسابی رفتم تو خاطرات خودم توی همچین روزایی. خیلی مشتاقم بیشتر به شما سر بزنم ولی چند وقته خیلی کم فرصت می کنم بیام وبگردی. اما از این که شما سر می زنید خیلی خوشحال هستم و ممنون. [قلب][لبخند]

گمنام

سلام به مامان فرشته ها منم عاشق بچه هام .البته اونام عاشق منن هر جا میرم بچه ها رو سرو کولم بالا میرن [نیشخند][خجالت] راستی داریم به روز تولده محمد مهدی نزدیک میشیم . تولدش مبارک ایشالله که هزار سال با خوبی و خوشی زیر سایه ی پدر و مادرش زندگی کنه و تن سالمو سلامت داشته باشه . راستی تولده منم ی 4 روز بعده تولده گل پسرتونه منم ابانیم یعنی کلا پاییزو عشقه [نیشخند] خدانگهدارتون [گل][لبخند]

مریم

سلام مامان فرشته ها مرسی عزیزم که برام دعا میکنی منم دعا میکنم که خدا این دو فرشته رو همیشه سالم برات نگه داره

مامان مریم

سلام خوبی منم بعضی وقتا دلم میخواد ازهمه چی بنویسم اما به قول تو نمیشه...پس سکوتی میکنم سنگین تراز فریاد... عکسی که گذا شتی ومتن خیلی زیبا بود همیشه شاذ باشی کوچولوهاروببوس

مامان بردیا

وای سلام الهیییییییی چقدر وقتی خوندم یادم به احساس خودم اومد وقتی فهمیدم نی نی من پسر[لبخند]بهت تبریک میگم عزیزم همیشه سالم باشین هر 4تاتون[ماچ][ماچ]از همین الان تولد گل پسرت مبارک[دست][دست]

آزاده

سلام خوبید من نمی دونستم شما یه وبلاگ جدا از وبلاگستان نی نی ها دارید(همون جا که شکلک می ذارید) وبلاگ باحالی داری و اینکه من خوشحالم بالاخره چشمم به جمال دوستان مذهبی آشنا می شه و می تونم تو وبلاگش چیزایی ژیدا کنم که من رو هدایت کنه!ممنون و باز هم خیلی خوشحالم که هستی خدا محمد مهدی و رضوان خانمت رو حفظ کنه در ضمن اسم ژسرک من حمید رضاست فکر کنم اشتباه نوشتی تا بعد

شهرزاد،مامان نگار

سلام خانومي سالروز تولد گل پسري نزديكه مباركش باشه . عكساي آتليه رضوان خاتون رو نگاه مي كردم چقدر قشنگ و نازن . الاس هاش هم يكي از يكي خوشگل تر [ماچ]

مامان امیرمهدي كوشمولو

پيشاپيش تولد محمدمهدي جونم.... تـــــــــــــــبــــــــــــــــريـــــــــــــــــــــــــــكـــــــــــــــ!! [هورا][هورا][هورا][هورا][هورا] يه بوس تپل هم واسه مامان و احساساي لطيفش كه مثل پر نرم بود و به دل نشست.. [ماچ][قلب]

تینا بیدی

سلام. مامان فرشته ها بازم بهت می گم خیلی قشنگ می نویسی و دلچسب . همه ما مامانا این روزای قشنگ رو پشت سر می زاریم ولی شما خیلی قشنگ توصیفشون کردی با اینکه همیشه از ماههای اول تولد رها هراس داشتم و یادآوری اون بی خوابی ها و گریه های بلند می ترسیدم ولی امروز که نوشته هاتو می خوندم چقد دلم تنگ شد واسه اون موجود کوچولو و ناتوان که بغل من واسش بزرگ بود. فرشته های ناز و گلتونو ببوسید از طرف خاله تینا

حنا

تولد گل پسرت مبارککککککککککککککککک انشاء الله 120 سالگیشو جشن بگیرید انشائالله جمع خانوادگیتون همیشه گرم و شاد و پیروز باشه