دختر حساس من+معرفی یک وسیله کمک آموزشی

چقدر نیاز تو به در آغوش کشیده شدن،به بوسیده شدن،به نوازش شدن،به لالایی شنیدن و در آغوش من به خواب رفتن شدیدهبغل

تو هنوز هم به اندازه همون نوزاد کوچولویی که حتی توان مکیدن نداشت و من با نوک قاشق شیر توی دهانش میگذاشتم تا جون بگیره به من نیاز داری

هنوز به اندازه همون وقتا به اینکه ماساژت بدم نیاز داری و اگر اینکار ساعتها هم طول بکشه از اون لذت میبری و بی حرکت میمونی و با یه لبخند کوچولو که سعی میکنی از من مخفیش کنی زل میزنی تو چشمام

حق داری عزیزمsmile

شاید پیش خودت فکر میکنی حالا که محمدمهدی هم به جمع ما اضافه شده من توجه کمتری به تو دارم که اینقدر مشتاق آغوش منیبغل.من هم برای همین روزی هزار بار بهت میگم عاشقتم،جونمی،نفسمی،زندگیمیقلب

من هم برای همین روزی هزار بار میبوسمتماچ و از هر فرصتی برای نوازش کردنت استفاد میکنم.

اما تو خیلی حساس و عاطفی شدیconnie_mama.gif و تقصیر خودت هم نیست،چون من همون یه نفرم  و هرکاری هم که بکنم نمیتونم مثل قبل صد در صد خواسته های تو رو برآورده کنم،به بزرگی خودت ببخش.

وقتی این حالت مظلوم و معصوم تو رو که در بغل من یا روی پاهام به خواب رفتی میبینم خودم رو بدجور سرزنش میکنمsmile.مدام به خودم میگم شاید اگر از صبح تر و فرزتر کار میکردم،شاید اگر درست تر برنامه ریزی میکردم،شاید...امروز وقت بیشتری برای دخترم میتونستم بزارم.

مثل همین امشب که دلت خیلی گرفته بود از تنهایی،connie_wimperingbaby.gifمثل دل من که...

آخه ما دوشنبه و سه شنبه توی خونمون مهمون داشتیم.عمو مسعود و خاله سرور از دوستای مشترک دوره مجردی من و باباجون با پسرشون علیرضا ،اومده بودن که مهمون ما بشن.شما این دو روز رو کلی با هم بازی کردین و مثل همه بچه های همه دوره ها یه دقیقه قهر بودید و یه ساعت آشتی.دوشنبه شب بعد از خوردن شام  و چای آخر شب بود که رفتیم پارک زیتون و تو و علیرضا مشغول بازی شدید.باباها هم با هم قدم زدن و حرف زدن و من و خاله سرور هم که مشغول چرخوندن داداشی و مواظبت از شما بودیم.

محمدمهدی در حال استفاده از فرصت

(تا حالا پارک زیتون رو اینطوری ندیده بودم،نه اینکه همیشه غلغله ست دیشب که آخر شب رفتیم و خیلی خلوت بود یه سکوت زیبایی داشت )بعد هم عمو مسعود و خاله سرور برای شما و علیرضا اسباب بازی خریدن و ما هم چون شما شب قبلش دلت آیس پک خواسته بود آیس پک مهمونشون کردیم.امروز هم که باباها بیرون بودن و ما تو خونه موندیم چون مدام مشغول بازی کردن و بدو بدو کردن بودید کلی بهتون خوش گذشت.

رضوان خاتون و علیرضا

 

علیرضا

اما شب که مهمونامون رفتن اصلا چشات یه رنگ دیگه شد.قربونت برم که آروم و بیصدا یه گوشه نشستی و حتی بازی هم نکردیsmile.حتی محمدمهدی هم با وجود اینکه نمیتونست با شما بازی کنه،و با وجود اینکه شاید من کمتر میتونستم بهش برسم کاملاً مشخص بود که از رفتن مهمونا ناراحت شده و خیلی آروم و کم تحرک شده بود و سر شب خوابید.

بهم گفتی:

الان اگه خرمشهر بودیم هم تنها نبودیم،هم...بعد حرفتو خوردی و پرسیدی:مامان جون چرا وقتی خرمشهر بودیم تنها بودیم حالمون بد نمیشد؟دوست نداشتم همون جواب تکراری رو که همه بزرگترها به بچه ها میدن" که بزرگ میشی،میفهمی"رو بهت بدم،برای همین گفتم بیا نقاشی بکشیم و سرود بخونیم.اما تو گفتی اجازه میدی من خانوم آرایشگاه بشم موهاتو درست کنم و با اجازه دادن من شروع کردی به کشیدن و گره زدن موهام و فرو کردن اشیا مختلف به عنوان شینیون مو توی سرم.

آخر شب هم که از خواب بودن محمدمهدی برای ماساژدادن و بغل کردن و لالایی خوندن استفاده کردم که با دلی گرفته خوابیدی

قلبالهی که من فدای اون دل گنجیشکیت بشمقلب

چند شب پیش رفتیم واسه باشگاه دختری  لباس تکواندو بخریم.که تو زیتون پیدا نکردیم و برای اینکه ناراحت نشه رفتیم خانه ایتالیایی و جاتون خالی دو دست اسپاگتی رو نصفه و نیمه نوش جان کردیم(به خاطر بهانه گرفتن محمدمهدی)و بعد هم تو مسیر برگشتن واسه محمدمهدی اولین ربدشامش رو به انتخاب خواهریش گرفتیم و دو دست روبالشتی کارتنی هم رضوان خاتون واسه خودش و داداشش برداشت:

خانه ایتالیایی

محمدمهدی عاشق نون(به ویژه بربری و باگت)

محمدمهدی و ربدشامش

پاورقی:

١)رضوان خاتون حاضر نشد از مهد فرشته های مهربون دل بکنهچشمکخندهو از اونجا که دختری نیمه دومیه و دو سال دیگه تا پیش دبستانی وقت داره،و تو این شرایط که خیلی حساس شده طبق خواسته خودش توهمین مهد میمونه و جایی نمیره مگر زمانی که خودش دلش بخواد.

٢)کلاس تکواندو هم ان شاالله از هفته آینده باید ببرمش.امیدوارم که حضور در این کلاسها باعث آزاد شدن قسمتی از انرژیش بشه و خدا خدا میکنم که باعث پرخاشگریش نشه و یا خدای نکرده دخترم آسیبی نبینه.

٣)همچنان به نقاشی علاقمنده و هر چیزی رو که یه بار ببینه تا حد قابل توجهی شبیهش رو میکشه حتی از روی اعداد و ارقام و متون مجلات رونویسی میکنه.چند تا وسیله کمک اموزشی نقاشی از بین الملل و کودک آموز و چند تا کتاب آموزش اعداد و تقویت هوش حافظه جدید از محام گرفتم که باهاش کار کنم.

توضیح وسیله کمک اموزشی ببین و نقاشی کن:

این وسیله که برای گروه سنی بالای ٣ سال طراحی شده،شامل یه صفحه طلق آبی رنگ و چندین برگه تصویره.که از تکنیک تقارن برای اموزش نقاشی استفاده میکنه،به اینصورت که طلق رو روی خط چین وسط برگه ای که یک تصویر توش هست میزارید و توش نگاه میکنید.به نظر میرسه که متقارن همین تصویر رو طرف دیگه برگه میبینید.روی خطهای دور تصویری که تو طرف دیگه میبینید رو با مداد مشخص میکنید و قرینه تصویر اول به دست میاد.

به نظرم این وسیله به تقویت تمرکز و تقویت هماهنگی بین چشم و دست کمک میکنه.در زیر تصویر رضوان خاتون رو در حال تمرین کردن به این وسیله،و همچنین تصویر اولین تمرینش با اون رو میبینید:

 

 

 

/ 19 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام عزیزم چطور میتونم برای وبلاگ دخترم ازتون راهنمایی بگیرم من اصلا نمیدونم چه قالبی را از پرشین بلاگ بگیرم مرسی عزیزم

مونا مامان رادین

سلام مامانی مهربون یک دنیا ممنون که پیشمون میایی و همراهمون بودی و هستی [ماچ] روی ماه دو فرشته رو ببوس[ماچ] خصوصی داری

شهرزاد،مامان نگار

سلام دوست خوب و مهربونم . انقدر حالت هاي عاطفي بين مادر و دختر رو دوست دارم كه نگو و نپرس . من هميشه عاشق دختر بچه ها هستم و خدا رو شكر مي كنم كه بهم دختر داد . ماماني مهربون و با حوصله خيلي خوبه كه با وجود مشغله زياد سعي مي كني به خواسته هاي هر دوتاشون برسي .

الهه (مامان تارا)

ماشالله . چه دختر ماهی. خیلی چشمهای قشنگی داره. منو یاد دختر یکی از دوستانم میاندازه. خدا حفظشون کنه

شیرین مامان دانیال

سلام . دیروز اومدم بهتون سر بزنم تا خواستم کامنت بزارم دانیال شروع کرد به شیطونی دیگه نتونستم به کامپوتر نزدیک بشم . الان رضوان تو سن حساسیه بیشتر به محبت و توجه نیاز داره .محمد مهدی هنوز مونده تا حس حسادت بچگانش گل کنه . ولی از همه اینا بگذریم تو دریای مهربونی و احساسی میتونی از محبت جفتوشونو سیراب کنی [ماچ][گل]

شیرین مامان دانیال

این کامنتم مخصوص و سفارشی برای محمد مهدی عزیزمه. عزیز خاله تولدت مبارک .صدساله بشی زیر سایه حق .مامان و بابای مهربون . [هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا][ماچ][ماچ]ماچ][ماچ]ماچ][ماچ]ماچ][ماچ]ماچ][ماچ]ماچ][ماچ]

نازنین

وبلاگ خیلی زیبایی دارید میشه برای وبلاگ دخترم ازتون کمک بگیرم قبلا هم پیغام گذاشتم

عمو مسعود و خاله سرور

سلام رضوان خاتون گل و محمد مهدی وروجک . خوبید ؟ بابت همه چیز ازتون ممنونیم از همه تون همه . خیلی خوش گذشت . امیدوارم که همیشه ساد وسلامت باشید

مهناز

چه دختر نازی داری.بیا دخترمنم ببین[گل]