مُتِعَبِّسَم

مشغول حلوا درست کردن بودم که رضوان طبق معمول توی دست و پام میپیچید و مرتب سوال میکرد این چیه؟چه مزه ایه؟بده بو کنم و...بعد گفت آب میخوام و بهش گفتم الان میام بهت آب میدم.تا من بخوام بجنبم کلمن آب رو کشید جلو و لیوان رو برداشت که خودش آب بریزه که لیوان افتاد روی شست پاش.لیوان نشکست اما گوشت دور ناخنش باز شد و خون اومد.رضوان زد زیر گریه.توی خونه باند یا چسب زخم نداشتیم مجبور شدم خون رو بند بیارم و یه تیکه دستمال کاغذی دور انگشتش بپیچونم و نوار چسب روش بزنمکه خودش هم کلی کیف کرد از اینکار من.بعد هم تا من آشپزخونه رو مرتب کنم شروع کرد به حرف زدن با خودش:

:خدا کنه خدا بشّه(بچه) رو خوب کنه

:خوب میکنه عزیزم،بچه هم باید قول بده که دیگه کار بد نکنه

:خدا منو رحمت کنه که خوب بشم

:خدا مهربونه مامان جون،هممونو رحمت میکنه

:چرا لیوان پامو خونی کرد بلا سرم اومد؟

:چون که شما نباید تو آشپزخونه میومدی و بدون اجازه دست به لیوان میزدی.مگه من نگفتم آشپزخونه پر چیزای خطرناکه و جای بچه نیست؟! بچه ای که به حرف مادرش گوش نمیده همین بلاها سرش میاد

:(با عصبانیت هر چه تمامتر)تو بلا سر من آوردی؟عصبانی

:نه عزیزم خودت با حرف گوش ندادنت بلا سر خودت آوردی

:مُتِعَبِّسَم~~19

:چی؟

:مُتِعَبِّسَم مامان جون

:متاسفی؟

:(با خنده)بله مُتِعَبِّسَم                                 

      

 

داشتم هال رو جارو میکردم.رضوان یه گوشه نشسته بود تا به قول خودش پاش استراحت کنه که بتونه بره مَدِ کودک.روسریش رو برداشته گذاشته رو سیم جارو برقی میگه لباسم رو گذاشتم رو بند تا خشک بشه

 

 پینوشت:

1)نمیدونم چرا اینجوریه که بعضیا(تاکید میکنم فقط بعضیا) اینقده کم لطفن،اینکه مرتب به وبلاگ کسی سر بزنی و جویای احوالش باشی و کامنت هم بزاری و در مورد بعضیا حتی لینکشون هم بکنی ولی اونا بهت سر نزنن اسمش اگه کم لطفی نیست پس چیه؟

بعضیای دیگه هم که منتظرن حتماً بهشون سر بزنی و کامنت بزاری تا بیان و بهت سر بزنن،انگار که این یه قانون ننوشته باشه ها

بعضیا هم که میان و میرن بدون حتا یه کامنت

البته بالا بودن آمار بازدید وبلاگ اصلاً برام مهم نیست و از داشتن همین دوستای خوبی که مرتب بهم سر میزنن خیلی هم خوشحالم و بهشون افتخار میکنم و دوسشون دارم.اسم نمیارم که یه وقت کسی از قلم نیفته و ناراحت نشه.

2)اینایی رو که نوشتم جدی نگیرید فقط یه درد دل کوچولوبود

/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

عیدتون مبارک [ماچ]طاعاتتون قبول[ماچ]

مهلا

سلام خيلي عاليه كه صحبت هاي دختر خوشگلت رو هم مي نويسه . بعداكه اين پست ها رو بخونه كلي حال مي كنه . راستي اون پي نوشته ها منظورت من كه نبودم هااااااااااااااااااااااااااااا[تعجب]

مامان آرین

سلام خانمی. ماشاا.. به این دخملی گل. شاد باشید. راستی تولد دخملی پیشاپیش مبارک باشه[ماچ] نمیشه ما هم بیاییم.[ناراحت]

مامان بهآریا

سلام به رضوان خانم ومامانش الان داشتم از مطالب و کارههای دختر گلت می خوندم انشاالله همیشه خودتون و فرشته هاتون سلامت باشید.......[گل]

لیلا مامان الهه والناز

سلام خدا رو شکر که اتفاق خاصی برای رضوان خاتون نیفتاده. ولی باید بیشتر از این مواظبش باشید. بچه های این دوره و زمونه خیلی شیطون و بازیگوشند. من که غافل می شم الناز روی مبلها راه می ره. ماشاا... رضوان خاتون عزیز خیلی شیرین زبونه و قشنگ حرف می زنه. خدا حفظش کنه. (البته هر دوتا فرشته رو) [لبخند]

نانا

سلام سلام به مامان فرشته ها... خوبی ...پسر قندعسلت خوبه!!!! ماشاله به رضوان خاتون باهوشت آیلین منم بزرگ بشه اینطوری شیرین زبونی می کنه!!! بخورش دخترت و وقتی حرف قشند قشند می زنه....[گل][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان بهآریا

نه خاله جون فعلا مامانم برام می نویسه اما به زودی خودم ادمه اش می دهم[چشمک]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام انگار این خانه قصد آپ شدن ندارد ما هم می ریم هفته دیگه می آییم که تولد رضوان خاتون و تبریک بگیم . اصلا هم به دل نگرفتیم که ما رو از دوستان قلم گرفتی [دلشکسته][دلشکسته][دلشکسته]