اولین جلسه کلاس زبان+سنجش بینایی

سلام به همه دوستای گل و مهربون و صمیمی خودم

بابت کامنتهای پرمهر پست قبل از همتون ممنونمقلبهمیشه گفتم که بهتون افتخار میکنم و بابت داشتن دوستایی مثل شما همیشه خدا رو شکر کرده و میکنم.

شبی که گذشت(یعنی همین چند ساعت پیش)طولانی ترین شب سال بود که با به پایان رسیدنش فصل زمستان هم از راه رسید.میبینید چه زود یه سال دیگه هم داره به پایان میرسه.

امیدوارم شب یلدای خوبی رو پشت سر گذاشته باشید.البته ما که امسال به علت اینکه شب یلدا مصادف شده بود با شب هفتم شهدای کربلا،سفره ننداختیم.دور هم نشستیم و هندونه و انار و ...رو هم خوردیم و گپ زدیم،اما نه به اون شکلی که سالهای قبل شب یلدا رو مفصل میگرفتیم.

البته اگر هم مصادف با همچین شبی نبود مسلماً با وجود یه پسر بچه وروجک که هزار ماشاالله در کمتر از چشم بر هم زدنی هر چیزی که روی میز باشه رو واژگون میکنه هم نمیتونستیم سفره ای بندازیم و طبق معمول این مدتی که گل پسری راه افتاده همیشه مهمونایی که به خونه ما میان باید سر پا و بشقاب به دست پذیرایی بشن.

 

و اما اندر احوالات اینروزهای ما:

درباره محمدمهدی که ان شاءالله تو پستهای بعدی مفصل میگم،بشنوید از دختری ما که همچنان عشق اولش نقاشیه و حتی تو روزهای اوج تب و مریضیش و وقتی حتی نای حرف زدن نداشت این دفتر نقاشی و مداد رنگی هاش ازش جدا نمیشدن و همونطور تو حالت دراز کش و با دستهایی که از شدت ضعف  میلرزیدن نقاشی میکشید.

کلاس نقاشیش هم احتمالاً از ماه آینده عوض کنیم.

همچنان به کلاس تکواندو میره ولی خیلی اذیتم میکنه،کلاً اینروزها برعکس روزها و سالهای قبل همش گوشه چادر من تو دستشه و هر جا که برم ازم جدا نمیشه،توی باشگاه هم که مشکلاتمون دو برابره،چون خانم خانما به رشته های کاراته و کونگ فو علاقه دارن که حرکات دست توشون بیشتره،اما متأسفانه این چند تا باشگاه دور و بر ما برای این رده سنی فقط تکواندو دارن.نه اینکه علاقه نداشته باشه ها،اما کلاً خیلی بهانه گیر شده و خیلی اذیتم میکنه،به طوری که من با این وزنمخجالتمیرم رو دشک و پا به پاشون تمرین میکنم و ضربه میزنم تا خانم خانمها هم حاضر بشن تمرین کنن.از کت و کول افتادم دیگه.اغلب روزها هم که مجبورم محمدمهدی رو ببرم و اونوقته که دیگه فقط باید بدوم و از تو دست و پا جمش کنم.

ان شاءالله از فردا هم کلاس زبان دختری شروع میشه.تو مدت یکساعت و ربعی که کلاس دارن،مادرا باید تو سالن انتظار بشینن و من هم برای اینکه وقتم هدر نره و به خاطر علاقه زیادی که به زبان داشتم و ایضاً به خاطر فرار از این حس بیسوادی،خودم هم ثبت نام کردم(شدیم مثل این مادر و دخترایی که با هم به یه دانشگاه میرن)البته کلاس زبان ما از دوشنبه شروع شده بود که من به خاطر حال بد رضوان نتونستم جلسه اول رو برم و ان شاالله از فردا دوتایی باه میریم مدرسه...نیشخند

خدایا هر کاری که میکنم و هر قدمی که بر میدارم در درجه اول برای رضایت و خشنودی توست.حالا که دارم با توکل به تو برای یادگیری زبان انگلیسی اقدام میکنم کمک کن تا بتونم موفق باشم و یاریم کن که بتونم از این ابزار برای گسترش دین بر حق تو،و برای نشر فرهنگ اسلامی-ایرانی گامی هرچند کوچک بردارم.

سنجش بینایی و...

 روز یکشنبه که رضوان خاتون رو برده بودم کلاس نقاشی بهش گفتم تا بیرونیم بیا بریم سنجش بینایی برای چکاو چشمای خوشگلت.گفت من که چشمام تیزبینه،همه جا رو خوب میبینم.گفتم میدونم عزیزم ضرری که نداره.

رفتیم سنجش و چشمتون روز بد نبینه،خانمی که متصدی کار سنجش بود بعد از معاینه و چند بار قطره ریختن توی چشمای دختری و دوباره معاینه،گفت خانوم کجای کاری که دخترت هر دو چشمش یک و هفتاد و پنجه و تا بدتر نشده باید عینک بزنه.

مات و مبهوت مونده بودم،آخه رضوان از نظر بینایی مشکل نداشته تا حالا و اتفاقا خیلی هم دقیق میبنه و همیشه حواسش به جزئیاتی که از دید ما مخفی میمونه هم هست.

پرسیدم حتماً باید عینک بزنه؟گفت :بله صد در صد،تازه حواستون هم بهش باشه که این قطره ای که براش زدم بیناییش رو تا یکی دو روز مختل میکنه.

اینقدر هول بودم که همون لحظه و همونجا براش عینک سفارش دادم،اونم چجوری؟اولین فریمی که فروشنده داد دستم گذاشتم رو صورتشه و گفتم همین خوبه،بدون اینکه نظر دختری رو بپرسم(به خدا این اولین بار بود مادر)

آخه داشتم از درون منفجر میشدم،خستگی این مدت بیماری بچه ها و دیدنشون تو اون وضعیت بیحالی از یک طرف،و شنیدن این حرف از دکتر و سرزنش کردن خودم که چطور تا الان متوجه مشکل دید دخترم نشدم از طرف دیگه،دیدن دختری که خودش بیحال بود حالا هم درست نمیتونست ببینه و دو راز جونش،دور از جونش مثل نابیناها مدام سرشو بالا میاورد و دستاشو تو هوا میچرخوند تا مطمئن بشه اونی که کنارش ایستاده منم...کارم به جایی رسیده بود که تا رسیدم پایین ماشین دربستی گرفتم و سوار شدیم و همونطور که خودشو به من چسبونده بود و خوابش برد،اشک میریختم.

شب هم که رسیدم خونه تازه فهمیدم چه کاری کردم و تا صبح به خودم فحش میدادم که چرا از دخترم راجع به فریم نظر نخواستم،چرا اولین فریمی که دادن دستم گفتم خوبه و اصلاً دقت نکردم که این فریم شبیه فریمهای عینکهای ته استکانیه...بیشتر دلم از این میسوخت که چرا خود دختری هیچ اعتراضی به من نکرد(آخه قربونش برم هر اخلاق بدی هم که داشته باشه یه حسن بزرگ داره و اونم اینه که اگر باهاش بری کل شهرو پای پیاده بگردی و هیچ چیزی هم براش نخری محاله مثل بچه های دیگه گریه زاری راه بندازه و بگه اینو میخوام،اونو میخوام.اگر هم از یه چیزی خیلی خوشش بیاد فقط جوری که کسی متوجهش نشه زیرزیرکی زل میزنه بهش و هیچی نمیگه،اینجور مواقع همیشه خودم پیشقدم میشم برای خرید چیزی که میبینم تمام حواس دختری بهشه.)

اون شب تا صبح مردم از عذاب وجدان،براش توضیح دادم که از کاری که کردم پشیمونم و برای جبران اشتباهم هم فردا صبح میریم و هر فریمی که خودش دوست داشت و مناسبش بود براش میگیریم.

 

شب با مشورتی که با اباجونشون داشتیم تصمیم گرفتیم برای اطمینان ببریمش پیش یه متخصص

باباجون براش نوبت گرفتن و دوشنبه شب رفتیم .دکتر بعد از معاینه چشمش گفت:چشمش که تا یه حدی ضعیف هست اما چون تو سن حساسیه و نباید بیخودی عینک تجویز بشه امشب برید خونه،یه قطره براش مینویسم که فردا یکساعت قبل از اینکه باین مطب هر ربع ساعت یه قطره تو چشماش بریزید و بیاریدش..

دیروز(سه شنبه)کلاس نقاشی نبردیمش و از مامانی اینا عذر خواهی کردم و خواستم که شب یلدا اونا بیان پیش ما.مامانی اینا هم لطف کردن و عصری اومدن تا ما دیگه مجبور نباشیم محمدمهدی رو ببریم.

نتیجه معاینات دکتر این شد که:دختری چشمهاش ضعیف هست اما در حدود یک آستیگمات. دکتر گفت معمولاً بچه ها تو این سن ممکنه چشماشون به طور دوره ای ضعیف بشه،اگر مشکلی نداشته باشن بعد از یه مدت خوب میشه،اما اگر ضعف بینایی داشته باشن به تدریج چشمشون ضعیفتر میشه که باید بهش رسیدگی بشه.

دکتر گفت:اگر از من راهنمایی میخواید،نیازی به عینک نداره و عینک هم براش نزنید چون چشمش به دید با عینک عادت میکنه و تنبل میشه.بهتره که یه مدت زیر نظر باشه تا ببینیم ضعف چشمش از دسته اوله یا از دسته دوم.

قرار شد چهار ماه دیگه برای چکاو مجدد دختری رو ببریم دکتر.

این دکتر(دکتر آلبو کرد)بر عکس ظاهر و مکان مطبش خیلی دکتر با معلومات و خوش برخوردیه.مشکل چشمای محمدمهدی که تو نوزادی خیلی ازش میترسید(قی زدن شدیدبا یه فشار دست این دکتر خدا رو شکر کلاً برطرف شد.

حالا باید منظر بمونیم و توکل کنیم به خدا و ببینیم که خدا برامون چی میخواد.

عینک زدن تو این سن برای بچه ها خیلی سخت و خطرناکه،خدا کنه که هیچ بچه ای نیاز به عینک پیدا نکنه.

پینوشتها:

1)دوستای گلم ببخشید که نیومدم و یلدا رو یکی کی تو وبلاگهاتون نبریک نگفتم،همچنین ببخشید که نگرانتون کردم. خدا میدونه که به یاد همتون هستم و از همتون ممنونم که هستید.

2)واسه کلاس زبان خودم آزمون تعیین سطح ندادم،فکر کردم اگر از همون ابتدا شروع کنم خیلی بهتره.دختری هم قراره با یاری خدا مجموعه tiny talksرو پشت سر بزاره.البته من قبلاَ مجموعه کاملش رو گرفته بودم که تو خونه بابهاش کار کنم،اما فکر کردم که قرار گرفتن تو محیط آموزشگاه واسه تلفظ و یادگیریش خیلی بهتره(در اثر جوزدگی مثبت در محیط آموزشگاه)

/ 7 نظر / 24 بازدید
سپیده عمه آریانا

[ماچ][قلب][بغل][گل]الهی شکر که مشکل چشم عزیزم جدی نبوده . نگران نباشید . انشااله که به عینک نیاز پیدا نکنه . صورت ماه فرشته های مهربونم رو ببوسید انشااله که در که کلاس زبان هم همیشه موفق باشید[گل]

لیلیان

قربون چشمهای معصوم و خوشگلت برم من. حتما برطرف میشه.[بغل]

shirin

salam cheshm bad door basheh azatoon akheh chera ??eshalah cheshmhaye fereshteh khanomet zoodi khob mesheh negaran nabash be khoda tavakol kon heche nest enshalah mobarake kelas zaban khodetam afaren kheili khobe man ke 5 salam bood kelas zaban meraftam baadha ham ta term 5 zabankadeh narjes raftam vali chon degeh babam pol shahreyeh nadasht manam stop kardam fekr kon az termi 5000 toman shodeh bod 6000 toman hata moder oonja goft bia hamon 5000 toman baraye to vali man ba vojode eenke nojavan bodam hameshe be fekr khonevadam bodam albateh oonha baadha baraye kharj daneshgah azad man kam nazashtand vaseh hamen man hamesheh madeyon oonha hastam hala ham khobe shoma estefadeh kon az vaghtet manam hamesheh megam ba dokhtaram zaban yad megeram[چشمک] movafagh bashed bebos bachehaye azizeto beheshon bego khaleh shirin kheili doseshon dareh[ماچ][قلب][گل]

مامان بردیا

الهی بمیرم چه روزهای بدی رو گذروندی[ناراحت]مادرها همش نگرانن همش همش اضطراب امیدوارم بیماری ریشه کن شه تو خونت.تازه منم بعد از عید ایشالا میرم کلاس زبان اگه پسملکم بذاره

مامان سینا و آیه

سلام خداروشکر که مشکلش جدی نبوده و ان شااله نیازی هم به عینک پیدا نکنه. سینا که خیلی واسه عینک اذیت شده،پس فردا باید دوباره ببرم تا دوباره معاینه بشه که ببینیم می تونه عینکش رو در بیاره یا نه.

آزاده و ساینا

سلام دوستممممممم[ماچ] جیگمرهای نازنینت خوبن ببوسشوووووووووووووون[ماچ]

آرش افسانه ای

سلام خانمی چطوری خوبی؟ فرشته های نازنین چطورن بلا به دور ایشاالله که عینک رو بعداز چهار ماه نیاز نداشته باشه[فرشته]مامانی مهربون چند وقته به ما سر نمیزنی نکنه قهری یا مارو جزو دوستاتون حساب نکردین[سوال][گریه]