پارک لاله+ یه درد دل کوچولو با نی نی

دیشب  چون بچه ها دیگه از پلی استیشن و تماشای تلوزیون خسته شده بودن و علاوه بر اون بعد از تماشای افسانه جومونگ انرژی مضاعفی گرفته بودن که اگه تو خونه میموندیم واویلا میشد،تصمیم گرفتیم اونا رو بیرون ببریم.واسه همینم بهشون گفتم که اگه تا وقتی که نماز من تموم بشه اتاق رضوان جم و جور شد که هیچ اگه نه باید تا فردا شب چاردیواری رو تحمل کنن.

حواسم بود که فقط دایی علی داره اتاق رو مرتب میکه و رضوان خاتون همچنان بر شعار نه سازش،نه تسلیم،نبرد با مامان جون مصره و دست به سینه ایستاده و تقلای دایی علی رو برای بیرون رفتن از خونه تماشا میکنه.

خلاصه بعد از نماز حاضر شدیم و با ذهنیتی که از دوران تحصیل و اردوهای درون استانی مدرسه تو ذهنم بود تصمیم گرفتیم بریم پارک لاله

البته پارک که چه عرض کنم،چون زمین به اون بزرگی که به اسم پارک و شهر بازی لاله ثبت شده بود فقط یه اژدها،یه بالون خانوادگی(همون چرخ و فلک)،یه هلی کوپتر در ابتدای ورود به محوطه بازی،یه دراگوی شناور،یه سورتمه که اصلا مناسب بچه ها نبود و یه کفگرد حیوانت بود به اضافه یه قسمت برای ماشین برقی با دوتا ماشین نسبتاً سالم که یکیشون هم وسط بازی یه بچه بنده خدا یه سکته ناقص زد و یه قسمت هم واسه بازی کامپیتوری که فقط یه بازی ماشین سواری قدیمی داشت که زمان بچگی ما هم بود.البته شاید تعداد این بازیها به نظرکم نیاد ولی از نظر زوار در رفتگی باید یه بار برید تا بفهمید من چی میگم(گیج شده بودم که پارک لاله اون وقتا خیلی بهتر از الان بود یا اینکه اون موقع به علت نبودن امکانات تو چشم ما خوب میومده،البته به همسایمون که گفتم گفت نه بابا پارک لاله تا ده سال پیش پارک بود نه الان)

همون اول ورودی به علت علاقه رضوان به هلی کوپتر سوار هلی کوپتر شدن که بعد صداشون در اومد که این چرا هیچگَد( هیچقدر اصطلاح خاص رضوان به معنی اصلاً)بالا نمیره

 

 

ببین دختر زیتون مامان داره از کجا نیگا میکنه

 

کفگرد حیواناتش که از بس لرزش داشت باباجون نزاشت که رضوان خاتون سوار بشه و البته خودش هم تمایلی نداشت

   

 

 

 

   بعد از اونم سوار دراگوی شناور شدن که رضوان همش چشمش به موجای آب بود و به زور التماس من راضی شد یه نگاهی به دوربین بکنه و بعد هم یه خنده ی زورکی به اصرار عکاس بیچاره به اضافه یه چشمک کوچولو

   

بازی بعدی ماشین برقی بود که شروع نشده دورش تمام شد و اینم یه عکس از اون ماشین خوشگل(جون من ببین چه رنگ و رویی داره ماشالا هزار ماشالا فووووووووت)

و در آخر هم واسه خالی نبودن عریضه یه سر به بازیای کامپیوتریش زدیم

    

نمیدونم کل وقتی که توی پارک صرف کردیم چقدر بود ولی اینو خوب میدونم که زمانی که واسه گرفتن تاکسی برای برگشت صرف کردیم از مدتی که توی پارک بودیم بیشتر بود و کلاً میشد حس کرد که بچه ها زیاد راضی نبودن

        

اینم یه واژه دیگه از فرهنگ لغت خانم خانما:

این روزا یاد گرفته وقتی ازش سوال میکنیم فلان چیز فلان جا هست؟و اگه شی مورد نظر اونجا نباشه به جای اینکه مثل همیشه بگه نیست،میگه نه هست  

          

و حالا یه درددل کوچولو با مهمون کوچولوی وجود مامان:

سلام فرشته کوچولوی من،عزیز من،مرد من

دلم برات یه ذره شده و خودت هم اینو خوب میدونی.دیشب همین که تو ماشین نشستیم دلم خیلی درد گرفت.خوشحال شدم چونکه فکر کردم تصمیم گرفتی تکون بخوری و بیشتر از این مامان رو تو انتظار نگه نداری.من نمیدونم تو که وقتی هنوز سه ماه بیشتر از موجودیتت نمیگذشت یکی دو بار تکون خوردی و دل مامان رو بردی چرا بعد از اون یه گوشه آروم نشستی و منو میترسونی؟!

اینو به دکتر هم گفتم و یه سونو انجام داد و گفت بچت سالمه و چیزیش نیست،فقط دلش نمیخواد تکون بخوره...اما من همش میترسم.تو که نباید منو بترسونی عزیز دلم تو باید پشت و پناه من باشی،تکیه گاه من باشی،آخه تو مرد کوچولوی مامانی

بیشتر از این منو نگران نزار و ورجه وورجه کن ،به فکر مامان نباش من اذیت نمیشم و تازه اگر هم اذیت بشم هیچ اشکالی نداره،من این اذیت شدن رو به دلواپسی واسه تو ترجیح میدم.به مامان قول بده که زود زود بپر بپراتو شروع کنی باشه عزیزدلم

   

رضوان خاتون الان از خواب بیدار شده و سراغ دایی علی و بابایی رو میگیره .بعد از یه مدت  بهش میگم مامان جون چرا گریه میکن؟ بعد از یه کمی تفکر میگه:شاید آب میخوام(الهی دورت بگردم دخترم)

عکسای خودش رو که داره میبینه کلی ذوق کرده و میگه به مردم بگو دختره ماشینشو کوبید تو شکمم و پهلوش رو نشون میده.

دیشب توی راهِ رفتن به پارک ذوق و شوق این دوتا وروجک رو که میدیدم همش به این فکر میکردم که:خدایا کاری کن که همه بچه ها شاد باشن.کاری کن وقتی بچه های من توی پارکن و بهشون خوش میگذره به همه ی بچه های دنیا خوش بگذره،وقتی من لباس نو واسه بچه هام میخرم بچه ای نباشه که لباس کهنه تنش باشه،وقتی بچه های من غذای خوب میخورن بچه ای نباشه که از غذاهایی که دوست داره محروم باشه.وقتی بچه های من زیر یه سقف تو یه رختخواب راحت خوابیدن همه ی بچه ها تو همین وضعیت باشن

خدایا به همه ی اونایی که فرزند میخوان فرزندان سالم عطا کن و در کنار اون مشکلات مالیشون رو حل کن تا حسرت چیزای کوچیک به دل بچه هاشون نمونه و کاری کن که همیشه همه بچه ها از ته دل بخندن

آمین یا رب العالمین

 

#
/ 7 نظر / 29 بازدید
بهار نارنج

منم خيلي كوچيك بودم ، 2 بار پارك لاله اهواز رفتم . اهوازيد ديگه ؟

بهار نارنج

اون عكس پست قبل كه سرش از بين توپا اومده بيرون ، خيلي بامزه س .[ماچ]

بی بی ومن

سلام ما یه حوض کوچولو برای ماهی های زندگی درست کردیم خوشحال میشیم به ما سر بزنید

مهری

سلاممممم [گل] هههههههه /ابرومون با این پارک لاله رفت بخدا[خجالت][چشمک] ایشاا... مجتمع مهزیار راه بیافته تا نی نی های آینده حالش رو ببرن[نیشخند]

فریده

سلام مامانی ممنون که به من سر زدین و ممنون که باعث شدین با هم آشنا بشیم من سعی می‌کنم همه خاطراتتون را بخونم و از دلبریهای کوچولوهات لذت ببرم راستی چقدر مزه میده آدم یه دایی داشته باشه که با خودش فاصله سنیش اینقدر کم باشه