دومین نظر سنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان+ادامه پست قبل(حاشیه های تولد)

پرشین وبلاگ برای دومین سال پیاپی نظرسنجی انتخاب بانوان برتر وبلاگستان فارسی را برگزار می کند .

در این دوره نظرسنجی در بین بانوان وبلاگ نویس صورت می گیرد و علاوه بر وبلاگ های بانوان ، برای ارج نهادن به فرهنگ وبلاگ نویسی در خانواده توسط مادران ، در بخش ویژه وبلاگهای مادرانی که برای فرزندانشان می نویسند رده بندی انجام خواهد شد .

این نظر سنجی از امروز به مدت یک هفته برگزار خواهد شد و نتایج آن در ایام مبارک میلاد امام رضا (ع) ، طی مراسمی با حضور وبلاگ نویسان برتر ، اعلام میگردد .

برای شرکت در این نظر سنجی می توانید از لینک زیر استفاده کنید :

http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx 

واقعاً انتخاب پنج وبلاگ از بین این همه وبلاگ خوب کار خیلی سختیه

حاشیه های تولد رضوان خاتونم:

روز تولد رضوان خاتون شنبه ١١ مهر بود که ما به خاطر راحتی مهمونامون و اینکه همه دعوتیا رو تو جمعمون ببینیم و دختر گلم بیشتر خوشحال بشه جشن رو روز جمعه برگزار کردیم،که متاسفانه یه تعداد از دوستامون باز هم نیومدن به جشن

 

 تصمیم داشتم شنبه که در اصل روز تولد رضوان خاتون بود یه کیک به مهدشون ببرم و یه جشن کوچولو هم اونجا با دوستای مهدش براش بگیرم که وقتی روز پنجشنبه قبل از اون با مدیریت مهدشون هماهنگ میکردم اجازه اینکار رو به من ندادن

و اما هدایای رضوان خاتون در این جشن:

همین اول از همه کسانی که زحمت کشیدن تشریف آوردن خیلی تشکر میکنم و میگم که حضورتون خودش بزرگترین هدیه بود.هدایای همه هم خیلی خیلی قشنگ بودن و رضوان همه رو به یه اندازه دوست داره.دستتون درد نکنه انشاءالله بتونیم محبتتون رو جبران کنیم

هدیه بابا جون به رضوان خاتون یه تخت نوجوان بود که اولش قرار بود یکی از سرویسهای خیلی خیلی قشنگ تشریفات رو براش بگیره که من پیشنهاد دادم این کار رو به زمانی که به امید خدا خونه دار شدیم و رضوان خاتون هم خانمتر شده باشه بتونه از ست کاملش درست استفاده کنه موکول کنیم،بنابر این به یه تخت ساده که خود رضوان هم انتخابش کرد قناعت کردیم فعلاً.رضوان تخت قبلیش رو دوست نداشت و مدام میگفت من از این تختای زندانی دوست ندارم(منظورتهای نرده داره)و وقتی واسه انتخاب تخت به اولین مغازه وارد شدیم روی یکی از تختای نوجوان که اونجا بود پرید و گفت من از این تختا بت گفته بودم دوست دارم

خلاصه این شد که باباجون یه تخت نوجوان ساده که به انتخاب خود رضوان خاتون بود(البته به غیر از سرویسای تشریفات که همشون رو انتخاب کرده بود قبلاً)به عنوان هدیه تولد براش خرید

منم با نهایت شرمندگی و عرق ریزون یه جفت گوشواره حلقه ای آویزدار ناقابل براش خریدم(کاش میتونستم جونمو بهت هدیه بدم عزیزم)

مامانی و بابایی یه سرویس خواب باربی خوشگل براش خریدن که به قول خودش لاحته لاحته(راحته راحته)

این عکسا هدیه باباجون به اضافه هدیه مامانی و بابایی رو نشون میده:

  
دایی علی هم سوپخوری خوشگلی رو که این پایین میبینین واسش هدیه گرفته(احتمالاً به علت علاقه شدید رضوان خانم به انواع سوپ این هدیه رو بهش داده):
خاله جان و دایی حسین هدایاشون رو واسه عید فطر که به اهواز اومده بودن با خودشون آوردن و جاشون تو جشن تولد خیلی خالی بود.
هدیه دایی حسین
اینم جوجه طلایی هدیه خاله جان
و اما هدایایای بقیه دوستانی که زحمت کشیده بودن و ما رو یه دنیا شرمنده کردن:
در عکس زیر رضوان که آماده برای بیرون رفتن با کیفی که موژان کوچولو براش هدیه آورده هست،از فرصت استفاده کرده و با لگوی خوشگلی که محمد طلا براش هدیه آورده بازی میکنه:
و اینم هدیه یونا جون که رضوان منتظره هوا سرد بشه تا بپوشتش
این هدیه رو(عکس پایین) هم فردای روز جشن(یعنی روزی که در اصل تولد خانم خانما میشد)یکی از همسایه های مهربونمون که روز جشن خونه نبودن و لباس عروس رضوان خانم هم هنر دستشون بود واسه دخملم آورد:
یه عکس هم آپلود کرده بودم از هدایایی که همسایه های خوبمون واسش آورده بودن که متاسفانه پرید.این هدایا شامل عروسک فرشته،اتوی اسباب بازینیشخند،بازی فکری و بلوز و شلوار بود.
اواسط هفته گذشته تصمیم گرفتیم با یکی از همسایه هامون که همکار باباجون هم هست بریم سینما و زندگی شیرین رو ببینیم.چون به سانس 18:30 نرسیدیم بچه ها رو به پارک چهارراه شهدا بردیم تا بازی کنن و بعد هم شام به دعوت عمو محمود(دوست بابا)ساندویچ خوردیم که البته من که به علت لگد پرانیهای نی نی که هزار الله اکبر فوق العاده قوی شده این روزا نتونستم چیزی بخورم.بعد هم برای سانس 20:30 رسیدیم و فیلم رو دیدیم.قشنگ بود یعنی واسه خنده بود دیگه.بچه ها که خیلی خوششون اومد.آخر فیلم یه صحنه هست که همه واسه ماه عسل عروس و دوماد توی اتوبوس به همراه پخش ترانه ای از جواد رضویان یه تکونی به بدن میدن که دخمل ما هم که این روزا بدجوری به تلافی اینکه کسی توی تولدش نرقصید زده تو فاز نانای کردن رفت وسط سالن و شروع به رقصیدن کرد که من به علت سر و کله زدن با خانم خانما واسه حفظ متانت و وقارنیشخند عکسی از این لحظه ندارم.
عکسهای پارک شهدا
پنج شنبه که روز جهانی کودک بود مهد که واسه بچه ها جشنی نگرفت.منم که هرچی با همسایه ها هماهنگ کردم که میخوام واسه بچه ها جشن بگیرم کسی جواب درست و حسابی نداد.توی آخرین لحظات قرار شد که با عمو محمود و خاله سارا و ساینا بریم واسه جشن شکوفه ها که توی پارک دولت برگزار میشد.
منم واسه شام ساندویچ فلافل آماده کردم و با اضافه تنقلات(میوه و چای و آجیل)زدیم بیرون
رضوان خاتون آماده برای رفتن به جشن
وقتی به اونجا رسیدیم بعد از گذشت مدتی همسایه ها یکی یکی رسیدن و همدیگه رو پیدا کردیم ودور هم نشستیم.بچه ها مشغول بازی شدن و بزرگا مشغول گپ و گفت و منم مشغول درد کشیدنی که در اثر مشت و لگدهای جانانه نی نی جان بود.
واقعاً برنامه بیخودی بود.حیف اون همه زحمت و هزینه که درست صرف نشد.حتی مجری برنامه طوری اجرا میکرد که انگار یادش رفته بود مخاطب اصلی این برنامه بچه ها هستن.بچه هایی هم که من میدیدم فقط زمان پخش موزیک برای دقایق کوتاهی جذب برنامه میشدن و یا وقتی که عروسک پوشی با لباس جری بین جمعیت حاضر شد.
رضوان خاتون در حال بپر بپر و رقص وقت اجرای موزیک
موش کوچولوی ما در بغل یه موش بزرگ
آخر شب در راه برگشت به خونه رو توی عکس زیر ببینید:
جمعه ناهار خونه مامانی بودیم که مامانی از شب قبل زحمت مزه دار کردن یه جوجه کباب زعفرونی فرد اعلا رو کشیده بود.رضوان خاتون هم که عاشق جوجه کباب،وقتی بابایی مشغول کباب کردن جوجه ها بودن رفت تا  به قول خودش بابایی رو تشبیه(تشویق) کنه.بابایی هم تیکه تیکه جوجه ها رو قاچاقی به خورد رضوان خاتون دادن.وسطای کار ظاهراً بابایی تشنشون میشه و به دایی علی میگن که براشون آب بیاره که دخمل ما غیبش میزنه.بابایی تعریف میکنن که بعد از چند لحظه دیدم رضوان با یه لیوان آب برگشت و به من گفت بابایی بیا آب بخور.بابایی هم کلی قربون صدقش میرن و هنوز آب رو سر نکشیده با این سوال دخملی مواجه میشه که:حالا به جاش بهم جوجه کباب میدی؟
شادی رضوان در خونه مامانی
آماده برای رفتن خونه مامانی
 گل دختر ما هنوز هم شور و شوق اولیه خودش رو برای رفتن به مهد داره که تنها علتش هم بودن میان بچه های هم سن و سال خودشه.وقتی هم از مهد بر میگردن به اتفاق بچه های ساختمون هر روز خونه یکی با هم ابزی میکنن.البته من سعی میکنم که رضوان به این مسئله عادت نکنه و یه وقتایی بهش میگم که باید تنها به خونه بیای و غذات رو بخوری و استراحت کنی  تا با هم حرف بزنیم
عکسهایی از بعد از بازگشت بچه ها از مهد
اینم گل مامان در حال خوندن شعر آقا پلیسه:
Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing
/ 52 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نانا

ُسلام سلام.... خوبين!!! كم پيدائين ها!!!! نكنه ني ني به دنيا اومده!!! زود يه خبري بهمون بده البته با عكسسسسسسسسسسس [ماچ][ماچ]

نازنین

تولدت مبارک خوشگل خانوم .ایاشلله 120 سالگیت رو جشن بگیری.[ماچ][قلب] کادوهای خوشگلت هم مبارکت باشی باربی خانوم![ماچ]

مامان مائده

خانومی حالت خوبه؟[قلب]خیلی وقته آپ نکردی؟[سوال][ماچ]

خواهر هلنا

سلام به دليل بعضي مشكلات ادرس وبلاگمون از ghandasali به www.helenajoon.persianblog.ir تغيير كرده لطفا ادرس وبلاگمونو درست كنيد. ممنون

مهری

سلاممممم مامان فرشته ها [گل] هفته نشيني ني ني مباركككككككككككككككككككك ايشاقدمش مبارك باشه[ماچ] جاي من بچلونش زودي بيا عكس بزار برامون ديگه دلمون آب شد[ماچ][گل]

مهری

خاله ها ني ني نه روزه به دنيا اومددددددددددددددددد مباركش باشهههههههههههههههههههه براش دعا كنيد [خجالت][ماچ][گل]

لیلیان

سلام من خواننده خاموش شما بودم[خجالت] اما دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و نگران شما شدم.[نگران]چرا نمیایید؟؟[سوال][ماچ]

عباس

سلام رضوان خاتون چه اسم قشنگی براش انتخاب کردید ان شاء الله که بهشتی باشه[گل]

هستی جوجو

چه کادوهاییییییییییییییییییییییییی[گل]خوشبحالت [قلب]

elmira

ماشالله چه کوچولوی نازی[گل]خوشحال شدم وبلاگت و دیدم خیلی قشنگ وکوچولوتم خدا برات نگه داره[قلب][گل]