قصه گوی کوچولوی من - فرشته های مهربون

ماشاءالله به جونت عزیزم

از صبح تا شب یا در حال نمایش بازی کردنی یا داستان تعریف کردن،منم که همیشه باید جای چند تا شخصیت نمایش یا داستانت نقش بازی کنم،همیشه خدا در حال سرفه کردنم

این داستانیه که امروز ظهر تعریف کردی:

 

داستان  animated lionو

بسم الله الوحمان الوحیم

تو یه جنگلی یه شیری بود که خیلی بدجنس بود.یه روز آقا شیره قایم شده بود تا خرگوشو بخوره.شکارچی آقا شیره رو دید و بهش شلیک کرد.آقا شیره افتاد.خرگوشه اومد به شیر کمک کرد و بردش دیمارستان(بیمارستان) و ازش مواظبت کرد تا حالش خوب شد.

یه روز آقا شیره دید دلش برای خرگوش تنگ میشه.رفت پیش خرگوش و باهاش دوست شد و با هم عروسی گرفتنهورا (داستانت جون میده واسه سریالهای وطنی عزیزمبغل)

عاشق برنامه های مستند حیواناتی و از هر شبکه ای که پخش بشه و درباره هرنوع جک و جونوری که باشه میشینی تا آخرشو  نیگا میکنی.دیشب داشتی یه مستند راجع به نهنگا میدیدی که برق قطع شد و کلی ناراحت شدی.جدیداً احساساتت نسبت به حیوانات هم شدیدتر شده،مثلاً:

یه روز باباجون برای اینکه حال منو که نمیزارم کله پاچه بیاره تو خونه بگیره،خواست شما رو بندازه به جون من،بهت گفت رضوان خاتون شما کله پاچه دوست داری؟آره؟شما با تعجب پرسیدی کله پاچه چیه دیگه؟بابا جونت حوالت داد به من و منم خیلی کلی جوابتو دادم که کله پاچه رو با سر و پاچه گوسفند درست میکنن.بعد بدون اینکه چیزی بگی شروع کردی به گریه،اونم چه گریه ای.تو همون حالت گریه میگفتی:گوسفند گناه داره؟نباید گوسفندو بکشن،دردش میگیره اگه بکشنشsmile

باباجون هم واسه اینکه ساکتت کنه شروع کرد برات توضیح دادن که:کله پاچه خیلی خوبه،مقویه،مغز داره،زبون داره،بناگوش داره...تعجببا هر کلمه ای که از دهن باباجونبیرون میومد شما بلندتر گریه میکردی

یه بار هم سر غذا بهت گفتم رضوان خاتون مرغتو بخور.که دیدم صورتت داره حالت گریه میگیرهsmile.گفتم چی شده؟گفتی مرغ گناه داره،اگه بخورمش دردش میگیره.گفتم مامان این مرغه زنده نیست که دردش بگیره.با حالت طلبکارانه نگاهم کردی و گفتی:ای مامان جون بی علالت(بی عدالت)چرا مرغا رو میکشی برامون غذا درست میکنی ها؟smile

جدیداً این شده برنامه هر روزمون و بنده باید به جای همه صلاخهای محترم فحش بخورم،و باید به گیاهخواری رو بیاریم ظاهراً.البته جای نگرانی نیست چون طبق فتوای شما خوردن ماهی اشکالی ندارد!نیشخند

یه روز میخواستی بازی کنی،{ویندوز ما ویندوز هفته و تو شروع اجرا قسمتهای رنگی پنجره ویندوز از اطراف میان و به هم میرسن و پنجره ویندوز رو تشکیل میدن و بعد سیستم فعال میشه}.سیستم رو روشن کردی و شروع کردی برای من توضیح دادن که:بیا قشنگ نیگا کن تا برات توضیح بدم،این دکمه بزرگه رو کیسو فشار میدی،دکمه مانیتورم فشار میدی،بعد این انرژیهای ویندوز که از هم جدان میان به هم میچسبن بعد کامپیوتر با انرزیای ویندوز روشن میشهخنده

رفتی حوله برداشتی انداختی رو شونه ت و دستاتو به حالت بال زدن پرنده ها تکون میدی و رو نوک پنجه آروم آروم میای کنارم،smileصداتو نازک میکنی و با یه لحن مهربونی میگی:خانم شما حالتون بده؟میدونم که باید بگم بله که نمایشت ادامه پیدا کنه.میگم بله.دستتو میزاری رو پیشونیم و میگی:ای وای تب گرفتین.نگران نباشید خانم من فرشته امفرشته اومدم اینجا که وقتی شما مردین ببرمتون یه جای امنزبانمیگم اون جای امن کجاست؟میگی زیر خاک.میزارمتون زیر خاک که راحت و راحت ببرمتون بهشتنیشخند(مربوط به سه هفته پیش از این)

محمدمهدی رو برای چکاو ماهیانه بردیم دکتر.شما هم با من اومدی تو اتاق و بعد از سلام علیک با دکتر بهش گفتی:خانم دکتر این دادش منو معاینه کنین ببینیم یه وقت خدای نکرده ضربه مغزی نشده باشهتعجبتعجبچونکه ظهر میزو گرفت خواست بایسته،بعد افتاد،فکر کنم ضربه مغزی شد(اثرات سریال ملکوتنیشخند)

جرأت ندارم قربون صدقه ت برم دیگه،اینروزا تا بهت میگم الهی فدات شم عزیزم یا قربونت برم الهی میزنی زیر گریه.میگی نمیخوام فدام بشی،اگه فدام بشی میمیری اونقت دیگه پیشم نیستیماچماچماچ

ان شاءالله تا بخوای اینجا رو بخونی حسابی خانم شدی واسه خودت و فعلاً که دستت به اینجا نمیرسه،پس با خیال راحت هرچقدر که دلم بخواد میگم:

الهی قربونت برمقلبالهی فدات شم ماچالهی قربونت برم قلبالهی فدات شمماچ الهی قربونت برم قلبالهی فدات شمماچ الهی قربونت برمقلب الهی فدات شمماچ الهی قربونت برمقلب الهی فدات شمماچ الهی قربونت برمقلب الهی فدات شمماچ الهی قربونت برم قلبالهی فدات شمماچ الهی قربونت برمقلبالهی فدات شمماچالهی قربونت برمقلب

مامانی اینا هم روز عید حرکت کردن به سمت مشهد.صبح زود اومدن خداحافظی،شما و داداشی رو که خواب بودین بوسیدن و عیدیتونو دادن و رفتن.امروز ظهر هم به سلامتی رسیدن مشهد

این سه روز تعطیلی هیچ جا نرفتیمخجالت.همش تو خونه یا تلویزیون میدیدی یا با هم بازی و نقاشی میکردیم.فقط پریشب رفتیم قلعه سحر آمیز که خوشت نیومد و داداشی هم که تو مسیر توی کالسکه شاد وخرم بود تا رفتیم داخل شروع کرد به بهونه گرفتن.این شد که زود برگشتیم و همین که اومدیم بیرون محمدمهدی گفت:به بهقلب

تعجب پسر مامان از استخر توپ

پینوشت:

قابل توجه دوستای گل اهوازی،قلعه سحر آمیز یه پارک بادی سر پوشیده ست که تقریباً یه ماه پیش افتتاح شد و رضوان خاتون با موسسه خلاقیت یه بار رفته بود،اما چون خودم اونجا رو ندیده بودم و نمیدونستم چجوریه دربارش چیزی ننوشتم.

در کل جای جالبی نیست و تنها مزیتش سرپوشیده بودنشه.چند تا بازی بادی و دو تا استخر توپ داره(یه کوچیک و یه بزرگ)و چند تا هم از این اسباب بازی های فایبر گلاس.

مشکل بزرگش اینه که کفش رو با فوم نپوشندن و موکت کردن که هم خاک زیادی به خودش جذب کرده بود(احتمالاً علت بیقراری پسرک همین بوده) و ما هممون اون شب رو تا صبح با سرفه و عطسه سر کردیم

و هم خیلی خطرناکه،تصورشو بکنین که پشت قسمت پلکان سرسره بادی که شیبش هم نسبتاً زیاد بود موکت بود و اگر خدای نکرده پای یه بچه ای لیز میخورد و میفتاد ممکن بود آسیب ببینه.

آدرسش هم :ورودی اصلی زیتون نبش خیابان پاسدارانه،طبقه آخر نمایشگاه تخت و کمد.

در ضمن اگر رفتید یادتون باشه که آسانسورش چشمی نداره و درش به محض باز شدن بسته میشه،بنابراین مادامی که همتون وارد آسانسور نشدین یکیتون باید دستش روی کلید دم در باشه تا درش بسته نشهنیشخند

دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ توسط مامان جون