عید سعید فطر+یه پست دوست داشتنی - فرشته های مهربون

 صدای پای عید می آید و دلهای ما بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است.نمیدانیم از آمدن عید دلشاد باشیم،یا از رفتن ماه خدا دلتنگ؟

 

 

عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان و دل در نهر پاک رمضان است.پاک ترین عیدهاست چون بندگان خدا در پاکترین وضعیت نسبت به سایر اوقات سال هستند.

.عید فطر عید پایان یافتن رمضان نیست.. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نو،با جانی تازه از آن سر بر می آورد.

فطر شادی و دست افشانی از رفتن ماه رمضان نیست،بلکه طلوع روزی نو و تولد انسانی تازه است. اصلاً از اول قرار بوده که رمضان با سحرها و افطارهایش،با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم.. اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم.. عید فطر عید ما نیست(فرشته های مامان اینو به عنوان یه نشونه از مامان داشته باشید)

 

 

 

از نظر من سال نو همین حالاست،سالی که از شب قدر آغاز میشه و عید فطر هم روز نمادینه جشن و سرورشه.حالا یه سال جدید شروع شده و مائیم و خدا و قول و قرارایی که با خدا و خودمون بستیم.مائیم و فرصتی که معلوم نیست تا کی خدا بهمون داده.

پس از صمیم قلب به همه میگم:

 

 

سال نوتون مبارک،صد سال به این سالها

 

راستی امشب هم احیاء داره و در روایات هست که شب عید فطر کمتر از شب قدر نیست.

خدایا! خیلیا ماه رمضان گذشته بین ما بودن و تو هوای روحانی ماه تو نفس کشیدن و الان دیگه بین ما نیستن.خدایا! فقط تو میدونی که ماه رمضان دیگه رو میبنم یا نه؟مهربان من! به من فرصتی بده تا ماه رمضان آینده و شب قدرش رو درک کنم،من هم قول میدم از همین حالا خودم رو برای لایق شدن میهمانی بعدی تو آماده کنم.سر همه عهد و پیمانهایی که با تو و خودم بستم هستم،اما هر جا یادم رفت نیاز دارم که تلنگرم بزنی و به یادم بیاری.

 

 

 

خدایا این ماه رمضان هم تمام شد و به ظاهر عید داره از راه میرسه اما چقدر سخته  که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

و اما یه چند تا عکس بزارم از ده ماهگی محمدمهدی که تو  پست قبل نشد بزارمشون و یکم از فرشته های کوچولوم بگم:

 

 

پسر گل پسر گل مامان هزار ماشاءالله خیلی باهوشهبغل

 

 با شنیدن هر نوع صدای اذان،قرآن و ابتهال و ...شروع میکنه به اَبَ (اکبر یعنی همون الله اکبر) گفتنقلب

 

 وقتی هم میخواد بایسته میگه آدّا (الله) دقیقاَ روزی که ده ماهش کامل شد تونست حرف لام رو تلفظ کنه و وقتی میخواست میزو بگیره و بایسته گفت آلّا(الله)ماچ

 

وقتی خوابش میاد هرجا باشه خودشو به من میرسونه و تو بغلم جا میکنه و با لحن لالایی میگه دادادا(لالالا)

 

 

  وقتی بهش میگی یک،ادامه میده: دُ-- دَ(همون دو-سه ی خودمون)تشویق

 اگه بدنش کثیف باشه و خوشش نیاد میره کنار حمام و در میزنه،اگر هم تشنه باشه میره میزنه به در یخچال.هر وقت هم لباسش کثیف باشه و بدش بیاد میره کنار لباسشویی میشینه و سر و صدا میکنه تا من ببینمش.اینم مدرک(لکه های رو لباسشویی هم که معلومه کار کیه دیگه):

 

 

 

 

 

 

 

اینم از شیطنت جدیدش(البته این دو تا شیطنت همزمانه،هم دستمال کاغذی نفله میکنه و هم رفته سرشو از اونجا درآورده و دالی بازی میکنه):

 

 

 اغلب اوقات وقتی از خواب بیدار مشه با جیغ و داد بیدار میشه،یعنی وقتایی که گرسنه ست اینطوره.اما اگه بازیش گرفته باشه حتی اگر نصفه شب هم باشه با این قیافه پا میشه تا منو مجبور به بازی کنه:

 

 اینم پسرک ده ماهه منه که زده زیر آواز:

 

 عاشق میکروفونه رضوان خاتون شده و از هر طرف بگیری ببریش از یه طرف دیگه میره سراغش.توی عکس زیر هم خواهری با نهایت مهربونی بهش اجازه داده که با میکروفونش یه دهن آواز بخونه:

 

 عکس زیر هم مال دیروزه که محمدمهدی خوابش میومد و یه عدد مامان زبون نفهم وقت نشناس هی بهش میگفت یکم واسه مامان نی نای نای کن:

 

همش دنبال کنترل و هدفونه.هر وقت کنترلی سر جاش نباشه باید بریم مسیری که محمدمهدی ظرف یکساعت گذشته طی کرده رو بگردیم تا کنترل مورد نظر رو پیدا کنیم.دیروز اومدم دیدم همه کنترهای موجود در خانه رو ریخته جلوی خودش:

 

   

دیشب وقت نماز مغرب عشاء(آخرین نماز ماه رمضان)محمدمهدی طبق معمول (اینروزها که یاد گرفته بایسته نمیشینه و دیگه همش سر پاست)مبلو گرفته بود و ایستاده بود،وقتی سجاده انداختم و برای برداشتن مهرم عشق کوچولوی من با گرفتن دستش به مبل چند قدم راه رفتهورا(الهی همیشه تو صراط مستقیم الهی قدم بردای مادر)

 

 قررربونش بشم الهی تپلی مامان پیشرفتهاشو نگه میداره و سر ماه به سر ماه رو میکنهبغل. کلاً از وقتی به دنیا اومده بیشتر تغییر و تحولا و پیشرفتهاش روزای آخر ماه تحویل داده شده و روزای اول ماه تحویل گرفته شده اتفاق میفتهنیشخند

 

 

مشکل چشمش هم خدا رو شکر انگار برطرف شده و دکتر خودش هم تأیید کرد،ان شاءالله برای اطمینان پیش چشم پزشک هم میبریمش.

 

 

از دختر گلم چی بگم که اینروزها که کمتر از یک ماه به چهار سالگیش مونده خیییلیییی خانمتر از قبل شده و بعضی وقتا یه کارایی میکنه،یا وقتی که من خیلی خسته و کلافه باشم و حوصله بازی کردن باهاشو نداشته باشم یه برخوردی میکنه یا یه حرفی میزنه که از خجالت بی مسئولیتی خودم آب میشم(کلاً روانشناس کوچولی من از روش تربیتی غیر مسقیم استفاده میکنهFree Emoticon)

 از روزی که کیک یخچالی رو با کمک هم درست کردیم ذوق کرده که تو همه کارای خونه کمک کنه،البته توی کارهایی که تا الان کمک نمیکرده،چون فرشته کوچولوی من توی بعضی کارا مثل سفره انداختن و بردن ظرفا و نون سر سفره و یا تمیز کردن سفره و آوردن بالشت و پتو موقع خواب از قبل از دو سالگیش هم کمک میکرد(الهی قربونش برم وقتی یادم میاد با اون قد و قواره کوچیک و پوشک قلمبه ش چه جوری پتو رو با زحمت دنبال خودش میکشید و به زحمت راه میرفت دلم میخواد حتی الان که خوابه برم و اینقدر فشارش بدم تو بغلم...نه بابا ولش کن حالا بچه یه شب خودش گرفته خوابیده هانیشخند)

 کار اصلی من اینروزا شده کیک درست کردن برای خانم خانما،نمیدونم چرا کیکای آماده رو نمیخوره.حتی کیک خامه ای بازار رو هم نمیخوره و من هر سال فردای تولدش مجبور میشم خودم براش یه کیک خامه ای درست کنم.اینروزا هم که همش کیک میخواد و توی هفته گذشته من ٣ بار کیک پختم.اینقده هم با احساسه وقتی براش یه چیزی درست میکنم و خوشش میاد با هر گازی که میزنه چشماشو میبنده و لبخند میزنه و میگه دارم به طعمش فکر میکنمsmile

 یا بوش میکنه و میگه:اوووم بوی بهشت میده مامان جون،مثل شما که بوی بهشت میدی،داداشی که بوی بهشت میده ویکی یکی همه رو نام میبره و میرسه به اونایی که بوی بهشت نمیدن و بوی بد میدن

 

چند شب پیش سر افطار یه سبزی ای خوردیم که تا آخر عمر طعمش رو از یاد نمیبرم.میدونید چرا؟آخه سبزیها رو دختر گلم کمکم پاک کرده بود.دیگه تا سبزی میبینه میگه بده ریحانه هاشو من پاک کنمقهقهه.البته خودش از بین سبزیها پرپین خیلی دوست داره

 الهی من فدای دستای ظریفت بشم مامان


 اینقده هم خوب با داداشش بازی میکنه و انقد باهاش مهربونه که نمیتونین تصورشو بکنین.بارها پیش اومده صبح محمدمهدی گریه کرده و من با سرعت نور بلند شدم برم بغلش کنم اما میبینم خاتونم رفته توی تخت و داره نازش میکنه و میبوسدش یا براش میخونه:

 

 

 

 لالالالا گل لاله ، محمدمهدی چه باحاله

 

 اینم گزارش تصویری بازی خواهری مهربون با داداشش(ببینید پسری چطوری ذوق خواهرشو میکنه)

 

 

 

 

 

 و بعد چطوری دستمزدشو میده:

  دختر مهربون منم هیچی بهش نمیگه.کلاً محمدمهدی از کشیدن موهای رضوان خیلی لذت میبره و رضوان خاتون هم وقتی میبینه دست داداشش درازه دستشو رد نمیکنه و میزاره هرچقدر که دوست داره موهاشو بکشه(الهی من فدای اون قلب مهربونت بشم مادرsmile)

 چند روز پیش داشتم آماده میشدم که محمد مهدی رو ببریم واسه چکاو ماهیانه ش.محمدمهدی رفته بود سر میز رضوان و پایه هاشو درآورده بود و من الکی جلوی رضوان یکمی باهاش دعوا کردم.عزیز دل مادر بهم گفت: دعواش نکن مامان جون،ناراحت نشو قربونت برم،کوچیکه نمیفهمه کارش بعد میز و صندلیشو درست کرد و بهم گفت: بیا داداشی رو بیار با میزم بازی کنه،خودش برام این میز خوشگلو از بهشت آورده،اشکالی نداره که باهاش بازی کنه

 

 اینم یه عکس که دلم نیومد نزارمش: 

 

 

 

 فکر کنم برای این پست بس باشه دیگهزباننیشخندکلی ناگفته در مورد بچه ها(به خصوص رضوان خاتون)مونده که ان شاءالله تو پستای بعدی میگم.الان که این پستو نوشتم احساس سبکی میکنم.وقتی فرشته های کوچولوم یه کار خاصی انجام میدن فکر میکنم اگه اون لحظه رو یه جوری براشون ثبت نکنم در حقشون ظلم کردم.اینه که الان که ساعت ۴:۴٠ و منم دو شب پیش به خاطر دندون محمدمهدی کلاً نخوابیدم و دارم غش میکنم با این وجود خودمو ملزم دونستم که همین الان این پستو بزارم.(خیلی دوستون دارم و این دوست داشتن مال الان که کوچیک و شیرین هستید نیست،حتی فردایی که دوستم نداشته باشید هم قلبم برای شما میتپه)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پینوشتها:

١)هر کی میره نماز عید دعامون کنه.ما که سعادتشو نداریم که امسال بریم،نماز عید فطر رو خیلی دوست دارم.آخرین باری که رفتم همون ماه رمضانی بود که رضوان خاتون دنیا اومده بودقلب تو هوای مهر،نماز عید فطر با اون ذکرای قشنگش،تو فضای باز(دبیرستان توحید خرمشهر)بارونم که نم نم میزد...اون ماه رمضان خاطره انگیزترین ماه رمضان تمام عمرم شد!

٢)مامانی و بابایی و دایی علی ان شاءالله فردا عازم مشهد هستن و برگشتن هم میرن شمال تا یه سری به اقوام بزنن.دعا کنید سفر بی خطر و راحتی داشته باشن و کلی هم بهشون خوش بگذره،واقعاً به یه سفر نیاز داشتن.بابایی چند وقت پیش ماشین خریده و ان شاءالله با ماشین خودشون میرن

٣)آقای سید مهدی کمال آرا دارن یه کار خیلی خیلی باارزش انجام میدن.طرح سه ماهه ختم یک میلیارد صلوات برای سلامتی و تعجیل در ظهور مهدی موعود عجل اله تعالی فرجه الشریف.اینروزها هم که روزهای عیده،هرکی میخواد به مولاش عیدی بده بسم الله.برید از این سایت دیدن کنید و با هرچند تا صلوات که دوست دارید و از دستتون بر میاد سهمی در شاد کردن دل امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف داشته باشید.

4)از به هم ریختگی پست معذرت میخوام.نمیدونم چرا اینطوری شده و هر چی هم درستش میکنم دوباره بعضی مطالب و عکسا جابجا ظاهر میشنناراحت

 

 

 

جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ توسط مامان جون