ده ماهگی امیدم+گزارش شبهای قدر - فرشته های مهربون

عزیز دلم،امیدم،نازنین پسرم،محمدمهدی تپلی من

                                                      ماهگیت مبارک

دیروز با یاری خدای بزرگ مرد کوچولوی من ده ماهش کامل شد و وارد یازدهمین ماه از زندگیش شد.روزها چه زود میگذرن،اینقدر که گاهی میترسم گذر عمر هدف زندگی رو از یادم ببره.

ده ماه با تو بودن خیلی خوب بود،نمیگم این مدت سختی نداشتیم،نمیگم ناراحتی و غم و غصه نداشتیم،اما هرچی  که بود و هر زنگاری هم که روی دلم مینشست با دیدن بازی کردن خواهری گلت با تو و قهقه زدنهای تو از دلم پاک میشد.

توی یکماه گذشته تو پیشرفتهای زیادی داشتیتشویق:

چهاردست و پا رفتنت فوق العاده سریع شده و هر چیزی رو که نشونه کنی سه سوته تو چنگتهنیشخند

توی این ماه بود که تونستی اولین بار روی پای خودت بایستیماچ

و توی این ماه سه تا دندون کوشمولوی دیگه درآوردی.تو ٩ ماه ٢۶ روزگی دو تا دندون پیشین بالایی و توی ده ماهگیت هم دندون پیشین سمت چپت در اومد،خلاصه تو ده ماهگیت ۴ تا دندون داری.

مشخصات رشدت توی ده ماهگی اینه:

{قدت با دو سانت افزایش نسبت به ماه قبل به ٧۴ سانتی متر رسیده

وزنت هم با٢٠٠ گرم افزایش نسبت به ماه قبل،به ١٠ کیلو و ۶٠٠ گرم رسیده.}

خدا رو به خاطر وجود پاک و مقدس هر دوی شما شکر میکنم.

 این پست رو چند روز پیش آماده کرده بودم که به علت خرابی موقت پرشین بلاگ نشد توی وبلاگ بزارم:

دلم خیلی گرفته فرشته های مهربونم،خیلییییییییی

آخه ماه خوب خدا هم داره کم کم تمام میشه.این ماه بهترین ماهه ساله برای من.نفس کشیدن توی این ماه رو خیلی دوست دارم.هوای بقیه ماههای سال خیلی سنگینه.

شبهای احیاء رو هم پشت سر گذاشتیم.خدا میدنه کدوم یکی از اون شبها شب قدر بودن،خدا میدونه تونستم از فرصت سرنوشت سازی که خدا داده بود برای تعیین سرنوشتی خیر برای خودم و عزیزانم استفاده کنم یا نه؟

برای من همیشه سال از فردای شب بیست و سوم ماه رمضان که آخرین احتمال شب قدره شروع میشه،سالی که با عهد بستن با خدا و خودم آغاز میشه و  ادامه پیدا میکنه و اگه خدا بخواد میرسه به ماه رمضان بعدی و شب قدر بعدی و قول و قرارای تازه تر.پارسال خدا خواست و امسال هم این ماه رمضان رو دیدم.دیدم اما شرمنده از اینم که درکش نکردم.کی میدونه شاید این ماه رمضان...

خدایا خودت میدونی که از تو برای خودم و عزیزانم چیزی به جز عاقبت به خیری و عزت و عافیت نخواستم،و برای همه دوستان دیده و ندیده م همه اون خواسته هایی رو که ازت داشتن طلب کردم.خدایا حوائج همه رو برآورده به خیر کن و در سایه الطافت به بنده های خوبت فقط همون یک حاجتی رو که برای خودمون داشتیم برآورده کن.

مهربان من،اگر تقدیری که برام رقم زدی غیر از اونچیزیه که من تمناش رو دارم و اگر در مقدرات یکساله من مرگ رو برام رقم زدی،عاجزانه به درگاهت التماس میکنم که قبل از اینکه بار سفر رو به اراده لایتغیر تو ببندم منو بیامرز و از خطاهام بگذر،و تا نیامرزیدی از دنیا نبر،و خودت کمک کن تا همه حسابهام رو در همین دنیا تسویه کنم و چیزی برای اون دنیا باقی نمونه. 

خدایا نمیدونم چه تقدیری برامون رقم زدی اما راضیم به رضایت تو.خدایا التماس میکنم که این ماه رمضان رو آخرین ماه رمضان عمر من و همه کسانی که مثل من نتونستن درست از فرصتهاشون استفاده کنن قرار ندی.از همین حالا دلم برای ماه رمضان بعدی یه ذره شده

 

یا صاحب الزمان

خود شما خوب میدونید اینکه این همه دم از عشق شما میزنم حرف نیست،خود شما بهتر جایگاه خودتون رو تو قلب و فکر و ذهن من میدونید.خود شما بهتر میدونید که آرزوی قلبیم اینه که لیاقت و سعادت در رکاب شما بودن و به پای شما سر دادن رو دارم.

یا ابن الحسن

پیشمرگتون بشم آقا،میدونم که خون من خیلی کثیف تر از اونیه که بخواد فرش راه پیروزی شما بشه،اما خواهش میکنم زمام امور فرزندان من رو در دستهای پرتوان و مهربانتون بگیرید و نزارید از صراط مستقیم الهی به اندازه قدمی خارج بشن،و اونها رو آماده سربازی خودتون و شهادت در رکابتون کنید .نه فقط جگرگوشه های من،زمامم امور همه جوونها و نوجوونهامون رو شما به دست بگیرید و نزارید تو این زمونه پرخطر راه خطا برن 

  مولای مظلوم من

شما میدونید که دعاهای من برای نجات مردم فلسطین و آزادی قدس شریف مربوط به اینروزها نیست و به سالهای دور برمیگرده.شما میدونید که دعای هر روز من بعد از خواستن ظهور شما از خدا،آزادی قدس شریف از چنگال دشمن کثیفه.

خدا میدونه شما تا به حال چقدر اونجا نماز خوندین اما من حسرت دو رکعت نماز خوندن در اونجا رو میترسم به گور ببرم.دلم از دیدن زجر کشیدن زن و بچه های ستمکشیده و شکستن غرور مردهایی که کاری برای درآوردن زن و فرزندشون از دست صهیونیستهای بی وجدان کاری از دستشون برنمیاد خونه.آقا دیگه راهی برای نجات مردم مظلوم فلسطین نمونده جز اینکه شما از خدا بخواین. 

 

مسجدالاقصی منتظر دعای شماست آقا جان    

 

          

      :و اما شبهای احیاء

امسال باباجون به مسجد رفت و من و فرشته ها تو خونه موندیم و با تلویزیون احیا گرفتیم. آخه پسرک ما که تازه ایستادن رو یاد گرفته دیگه به هیچ عنوان حاضر به یکجا موندن نیست و رفتن ما شاید باعث به هم ریختن خلوت عارفانه مردم میشد.ان شاءالله سالهای دیگه توفیق حضور در جمع رو پیدا کنیم تا فرشته های من حلاوت بودن در فضاهای معنوی رو هم درک کنن .

شب نوزدهم:

یه جاهایی با آهنگ دعا شروع میکرد به زمزمه کردن و یه جاهایی زل میزد به صورت من.بعضی وقتا دستاشو میکشید رو اشکای من و با تعجب به دستای خیسش نگاه میکرد.بعضی وقتا هم بازیش میگرفت و نوک انگشتاش رو میزد به دندونام تا گازشون بگیرم(پسرک عاشق اینه که من سر انگشتاش رو گازای کوچولو بگیرم و با اینکار من ریسه میره از خنده).بین جوشن کبیر خوابید و یکی دو بار هم برای خوردن شیر بیدار شد.بعد از دعا هم تا خواستم نماز هفت قل هوالله بخونم بیدار شد.بعد از خوابوندنش نمازم رو خوندم و قرآن به سر رو برای خودم و فرشته کوچولوهام انجام دادم و بعد هم قرآن و مناجات و گوش دادن به سخنرانیهای وعاظ که خیلی تاثیرگذار بود. 

رضوان خاتون که از صبح کلی ورجه وورجه کرده بود و نمایش بازی کرده بود نتونست بیدار بمونه و همون اول جوشن کبیر خوابش برد.من هم که جلوی تلویزون سجاده انداخته بودم و محمدمهدی هم روی پاهام بود،

وقت سحر محمدمهدی با صدای باز شدن در(برگشتن باباجون)بیدار شد و دیگه نخوابید.منم از فرصت استفاده کردم و براش سوپ مرغش رو گرم کردم و پسرم اولین سحری عمرش رو هم نوش جان کرد.

مادر فدات بشه که به احترام کلام خدا دستت رو روی سینه گذاشتی

 

بعد رضوان خاتون هم بیدار شد و به جمع ما پیوست..رضوان خاتون از من خواست که باهاشون بازی کنم.منم همینکار رو کردم.وقت نماز هم دختری با من نماز خوند و پسری هم به سبکی که در عکسها قابل مشاهده ست نمازشو خوند.بعد از نماز هم برنامه بازی به راه بود تا ساعت ۶:٣٠.بعد یهو دیدم خواهر و برادر رفتن یه گوشه کنار هم دراز کشیدن(عکس زیر)و خوابیدن

خلاصه اینکه خونه پر شده بود از صدای خنده دو تا فرشته کوچولو.من خوشحال بودم چون ایمان داشتم که خدایی که من شناختم خنده و شادی سحری بچه هام رو هم به حساب عبادت شب قدر برام مینویسه

شب بیست و یکم:

روز بیستم رضوان رو به هر سختی که بود خوابوندم تا شب بتون بیدار بمونه..شب بیست و یکم هم باباجون به مسجد رفت و من و رضوان خاتون هم کنار هم سجاده انداختیم.جوشن کبیر رو که میخوندم محمدمهدی تو بغلم بود و دختر نازم داشت توی سجاده ش قرآن میخوندو بعد هم شروع کرد به نماز خوندن و ذکر گفتن با تسبیحی که پارسال از مشهد واسه خودش خریده بود.برنامه بعدی هم سینه زدن و عزاداری برای امام علی علیه السلام بود.بعد از اون برای رضوان خاتون قرآن به سر رو انجام دادم.دخترم کم کم گیج شد و همونجا تو سجاده خوابش برد.محمدمهدی هم که خوابید بردمشون سر جاشون خوابوندم.برای محمد مهدی هم قرآن به سر رو انجام دادم.و بعدش هم که خودم تنها بود(البته به استثنای وقتایی که محمدمهدی برای سوختگیری بیدار میشد)

 

و این هم نماز خوندن پسری

شب بیست و سوم:

شب بیست و سوم هم تقریباً به همون روال شب بیست و یکم گذشت.

و به همین سادگی یک ماه رمضان دیگه داره به پایان میرسه و دلتنگی های من شروع میشه.

پارسال به خاطر بارداری و اینکه ماه رمضان مصادف شد با ماه هفتم بارداری که ماه حساسیه و به خاطر پایین بودن بیش از حد قندم فقط روز اول ماه رمضان رو تونستم روزه بگیرم.بعد از دنیا اومدن محمدمهدی هم به علت اینکه پسرک حاضر نمیشه لب به شیشه و شیرخشک بزنه فقط سه روز از روزه های قضام رو تونستم به جا بیارم.

امسال هم که مجبور شدم یکروز در میون روزه بگیرم،چون وقتی دو روز پشت سر هم روزه میگیرم  با توجه به طولانی بودن روز افت فشار پیدا میکنم و محمدمهدی خان با کمبود مواد غذایی مواجه میشن و من هم برای اینکه حق پسرم رو ضایع نکنم ناچار به همین مقدار بسنده کردم.

ان شاالله در اولین فرصت با یاری خدا روزه های قضام رو هم میگیرم اگه عمری باشه.

 

پینوشتها:

 

١)دهم شهریور تولد مریم مامان موژان کوچولو بود که به علت خرابی پرشین بلاگ نشد براش کامنت تبریک بزارمخجالت هجدم شهریور هم تولد دختر نازش یعنی موژان عسلی خاله ست.

 

مریم جون از همینجا تولد خودت و مامان مهربونت و دختر نانازت رو بهت تبریک میگمهوراقلبان شاالله سالهای سال با شادی و سلامتی و خوشبختی کنار هم زندگی کنید.

در ضمن از همینجا اعلام میشود:آدرس بده،کادو بگیرچشمک

٢)دوستای گل و مهربون،اگه دعای من پیش خدا ارزشی داشته باشه،همتونو دعا کردمماچاز دوستای خوب فرشته ها توی لینکدونی بگیرید تا بقیه کسانی که حتی فقط یه بار وبلاگشونو خوندم.

٣)دوست خوبی به اسم nasim تو پست قبلی دو تا کامنت فوق العاده زیبا و پرمهر برامون گذاشتن و خیلی شرمندمون کردن.کلی به فرشته ها و دایی علیشون و منخجالتلطف داشتن.البته نمیدونم خودشون کامنت رو خصوصی کرده بودن یا سهواً این اتفاق افتاده بود،من هم به احترام خواسته ایشون کامنت رو سر به مهرنیشخندنگه داشتم.به این وسیله خواستم از ایشون بابت لطفشون تشکر کنم.براشون آرزوی موفقیت میکنم و میگم خیلی دعاتون کردم.

۴)شیرین جون دوست خوب اهوازی  مقیم بلژیک هم تو پست قبلی کامنت گذاشته بود.از همینجا بهش سلام میکنم.منم آرزوی قبولی طاعات و عباداتت رو دارم خواهریقلبآدرس وبلاگت رو فراموش کرده بودی بزاریناراحتاگه بازم سر زدی آدرستو بزرا برامماچ

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووهتعجبپینوشتها خودش سه تا پست شدقهقهه

 

سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ توسط مامان جون