شبهای قدر+آخرین خبرها از دسته گلهای خوشبوی من - فرشته های مهربون

تسبیح به دستم بگیرم یا قرآن به سر،دل گناهکار و روی سیاهم رو چه کنم؟کجا ببرم که نبینیشون؟

خدایا من چه کار کردم با خودم که ماه رحمت و مغفرت تو داره به پایان میرسه و من هنوز هیچ قدمی برای خودم برنداشتم؟چه کار کردم که دستام اینقدر خالیه؟

خدایا با من چه کار میخوای بکنی؟نکنه قراره پرتم کنی از دایره رحمت و فضل و احسانت بیرون!نکنه...نکنه منم رفتم توی لیست مغضوب علیهم!نه!نمیتونم حتی یه لحظه بهش فکر کنم.

هنوز وقت هست مگه نه؟هنوزم درهای رحمتت بازه بازه؟هنوزم دستای شیطان بسته ی بسته ست!هنوزم وقت هست و من میخوام از باقیمونده وقتم استفاده کنم.کمکم کن نمیخوام بعدها به کارم به جنون برسه!که همین الانشم 

به جنون رسیده کارم    بسکه فرصتا رو کشتم

 نمیخوام روز دیدار،برای من یوم الحسرة باشه.

سلام به همه کسانی که اینجا رو میخونن چه امروز و چه فردا و فرداهای خیلی دور

چیزی به شبهای بزرگ و سرنوشت ساز امسال نمونده.امیدوارم که شما مثل من روزها و لحظه های پربار این ماه رو به هدر نداده باشید و از فرصتهای طلاییتون بهترین استفاده رو کرده باشید.من اما دستم خالیه خالیه و هیچکس رو به غیر از خودم مقصر نمیدونم.نه رضوان خاتون مقصره حتی با وجود اینکه تمام وقت میخواد باهاش حرف بزنم و بازی کنم و شبها تا دیر وقت بیداره و صبحها اول وقت از خواب پا میشهو نه محمدمهدی که از صبح تا شب گوشه لباس من توی دستشه و هرجا که میرم دنبالمه و با نگاههای التماس آمیزش ازم میخواد بغلش کنم،و اینروزا هم که...

به خدا اصلاً حتی یه درصد هم فرشته های کوچولوی دوست داشتنیم رو مقصر نمیدونم،تازه اعتقادم اینه که خدا اگر هم یه جایی بهم با دیده اغماض نگاه میکنه به خاطر وجود مقدس همین دو تا فرشته پاک و معصومه،من اگه خودم کارم درست بود میتونستم از این همه ثانیه باارزش حداقل یه درصدیش رو برای فردای خودم پس انداز کنم.از خود خیلی بدم اومده، خیلی بیشتر از اونچیزی که فکرش رو بکنیدعصبانی

تو رو خدا شماهایی که دلتون پاکه،شمایی که خدا بهتون لطف داشته و از فرصتهاتون استفاده کردین،شمایی که حال خوش دعا و راز و نیاز با خدا بهتون دست میده....شما رو به خود خدا قسمتون میدم ما رو هم یاد کنید.ما به دعای همه شما محتاجیم.

اینروزها این دو تا فرشته دوست داشتنی تمام وقت منو پر کردن و منم تمام وقت اونا رو. خدا رو شکر که اینقدر سلامت و سرحال و شادابن که نمیزارن نفس بکشم،که نمیزارن بخوابم،که نمیزارن...خدا رو هزار هزار مرتبه شکر.

20200000از محمدمهدی نازم بگم:

که تا چند روز دیگه به حول و قوه الهی ١٠ ماهش کامل میشه.که از ١۵ روز پیش به طور کامل چهاردست و پا میره،البته قبل از اون هم بلد بود چهاردست و پا بره اما بیشتر دوست داشت خودش رو پرت کنه.اما از وقتی که مامانی و بابایی پیشی کوچولوش رو براش خریدن و اونم جلوی پسر ما روی دست و پاهاش راه میرفت و محمدمهدی هم تعقیبش میکرد انگار از این روش هم خوشش اومد و بالاخره این راه رو به عنوان روش برتر برگزیده فعلاًsmile

یه خبر مهمتر اینکه:

چند روز پیش وقتی داشتم تلفنی با مامانی صحبت میکردمsmile و روی مبل نشسته بودم،محمدمهدی هم طبق معمول که گوشه لباس من تو دستشه کنار من بود و که ناگهان چشمش به جعبه مگ مغناطیس آباجی خانمش افتاد.پسرک هم که خیلی این محصول علمی آموزشی رو دوست داره تمام تلاش خودش رو میکرد که یه جوری دستشو به گوشه جعبه برسونه و بندازتش رو زمین.اما ناگهان تصمیم گرفت که یه کار بهتر انجام بده و به جای اینکه جعبه رو بیاره پایی،خودشو بالا بکشه و..............

07400000بالاخره پسرک نازنین و پرتلاش من موفق شد در ٩ ماه و ١٩ روزه گی با گرفتن زانوی مامانش و یا علی گفتن به سبک و  زبان شیرین خودش رو پاهای تپلی نازش بایسته.الهی مادر قربونت بره از خدا میخوام که کمکت کنه تو تمام مراحل زندگی مثل یه مرد واقعی روی پاهای خودت بایستی smile

از اون روز تا به حال دیگه آسایش بالکل از من صلب شده و تا رومو برگردونم میبینم یه جایی رو گرفته و وایساده و از اونجا که زود جوگیر میشه و فکر میکنه اگه دستشو ول کنه هم میتونه رو پاهاش بمونه باید سریع خودمو برسونم پشت سرش.اما هر چقدر هم که من مراقبت میکنم و از تمام کارهام میزنم بازم روزی چند بار پسر مامان میفته روی زمین و من تا مطمئن بشم چیزیش نشده دلم میاد تو دهنماسترس

گزارش تصویری از تلاش محمدمهدی برای به دست آوردن مگ مغناطیس:

و اینم نتیجه :

 

کارهایی که این روزها انجام میده اینه که با شنیدن هر نوع صدای دعا و قرآن و... شروع میکنه به اَبَّ(اکبر)گفتن.نماز خوندن ما هم که با وجود این جناب آقا فیلمی شده و انگار که سجاده و مهر و تسبیح از چند فرسنگی صداش میزنن با سرعت نور خودشو میرسونه و...

 

 

 

 وقتی خوابش میاد خودشو به من میرسونه و ا اون صدای دلنشینش پشت سر هم میگه:دادادادا (لالالالا).وقتایی هم که روی پام میزارمش و میخوام بخونمش شروع میکنه برای خودش صدا درآوردن و با ریتم لالایی چیزهایی برای خودش میخونه که دل آدمو میبرهماچ

 

20200000  از رضوان خاتونم بگم که:

اینروزها به شدت مهربون و خانم شده.اینروزها بیشتر در نقش فرشته خانم و یا خانم شاهزاده س.اینروزا تا از رضوان خاتون یه اشتباهی سر بزنه و مامان ناراحت بشه فرشته خانم سریع میاد و از مامان دلجویی میکنه و یا شاهزاده خانم میاد و به سربازاش دستور میده تا برن رضوان خاتون رو زندانی کنن.اونوقت من باید خواهش کنم،التماس کنم که تو رو خدا دختر منو نبرید،نفس من به نفسش بنده،جونمه،عشقمه من با تمام کارهای اشتباهی که میکنه عااااشقشم

تو هفته گذشته یه شب رفتیم خونه یونا جون تا هم دید و بازدیدی کرده باشیم و هم بچه ها با هم بازی کنن.اولش همه چیز خوب بود و رضوان و یونا کلی قشنگ با هم بازی کردن و محمدمهدی هم دنبالشون از اتاق یونا به پذیرایی و برعکس رو مرتب طی میکرد و اسباب بازیهایی رو که اونا مینداختن زمین برمیداشت و باهاش بازی میکرد.اما بعد نمیدونم چی شد که هوس جنگی بازی(اصطلاح خود بچه هاس)به سرشون زد و بازی به خشانتنیشخند کشیده شد.حالا هرچی من به رضوان میگفتم مامان زشته بشین آروم،کوتاه نمیومد و یکی دو بار هم یونا رو هل دادخجالتداشتم آب میشدم از خجالت لیلی جون و خاله نیلان یونا جون.اما بعدش دوباره با هم مهربون شدن و رفتن پای سیستم.حالا وقت رفتن شده بود و ما رضوان خاتون رو با گریه و زاری چه جوری بردیم خونه بماند.

در تمام مدتی که توی راه بودیم من باهاش حرف نزدم.وقتی رسیدیم خونه هم هر چی ناله و نفرینم کرد چیزی بهش نگفتم.تا اینکه یهو اومد بغلم کرد و دستای کوچولوشو انداخت دور گردنم و شروع کرد به گریه و بوسیدن من و معذرت خواهی.بهش گفتم: الان معذرت خواهی چه فایده داره؟شما آبروی خودت و ما رو بردی!سرشو انداخت پایین و گفت:خب من چکار کنم یونا گفت من سلطان جنگلم باید بکشمت شکستت بدم،من فرشته مهربونم فرشته مهربون که نمیمیره،اگه من بمیرم کی مواظب بچه ها باشه که خواب بد نبینن؟قلبو قول داد که دفعه بد اگه جایی رفتیم بازیای خوب خوب بکنن.

این سه تا وروجک اصلاً نگذاشتن یه عکس درست و حسابی ازشون بگیریم

عکس زیر آقا یوناست که اینجا سلطان جنگل شده:

رضوان مشغول دلداری دادن یونا که توی بازی شست پاش درد گرفته بود

(این تل تو اتاق یونا بود رضوان خواست که بزاره سرش«بابایی مهربون یونا هم زحمت کشیدن و بهش دادن.شب که برگشتیم خانم تازه یادشون افتاد گل سرهای kittyشون رو که درآورده بودن جا گذاشتننیشخند)

لیلی جون از همه زحمتهایی که بهتون دادیم شرمنده ایم.امیدوارم که خیلی اذیتتون نکرده باشیم.

پنجشبه هم دوست باباجون با خانم و دخترش افطار مهمون ما بودن و از اول تا آخر دختر خوبی بود و با دوستش بازی کرد.آخرای شب میکروفونش رو آوردن تو هال و دوتایی مشغول بازی شدن.نمیدونم چرا یهو هوس کرد با میکروفونش بزنه توی سر مامان بیچاره شsmileو از قضا اینکار خیلی هم به دلش چسبید و پشت سر هم میزد تو فرق سر من و با صدای بلند و از ته دل میخندیدهر چی بهش میگفتم رضوان خاتون،دخترم سرم درد گرفت،کارت خیلی زشته فایده ای نداشت.یه چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه یهو سرشو انداخت پایین و اومد نشست تو بغلم.فهمیدم که از کار خودش خجالت کشیده و شروع کردم به ناز کردنش و بازی کردن با موهاش که یهو زد زیر گریه.الهی بمیرم مثل ابر بهار اشک میریختconnie_wimperingbaby.gifو با لکنت حرف میزد و میگفت:ببخشید مامان جون..ببخشید زدم تو  سرت،الهی برات بمیرم که سرت درد گرفته

حالا هرچی من میگفتم اشکالی نداره عزیزم،من بخشیدمت باز هی میگفت ببخشید و گریه میکرد.انگار خودشم متوجه شده بود که اشتباهش با گفتن یه ببخشید جبران نمیشه و دستمو بوسید،سرمو بوسید.هرچی اشکاشو پاک کردم و چشمای معصومشو بوسیدم فایده نداشت.خلاصه با هر کلک و زحمتی بود آرومش کردیم

اما در کل خیلی عاطفی شده،و احساس میکنم که نسبت به اشتباهات خودش خیلی احساس مسئولیت پیدا کرده،مثلاً اگه محمدمهدی بخواد اسباب بازی رضوان خاتون رو از روی میز برداره و بیفته زمین،دخترکم میگه تقصیر من بود که محمدمهدی افتاد چون من اسباب بازیمو جمع نکردم.الهی فدات بشم دخترم که روز به روز داری خانمتر میشیماچ

این روزها به دختری خیلی خوش میگذره با لگمات و کپه و گوش فیل و کاستر و شعثه و ...بقیه مخلفات سفره ماه رمضان.البته کاستر رو چون دوست داره و براش مفیده غیر ماه رمضان هم براش درست میکنم.کاستری رو که با پودر کاستر درست شده باشه دوست نداره و فقط کاستر خونگی که خودمون درست میکنیم میخوره.جدیداً هم یه سمت به من داده،یه روز اومده توی آشپزخونه و صداشو نازک کرده و میگه:

رضوان :خانوم سلام من فرشته ام اومدم یه پیغامی به شما بدم؟

من:سلام فرشته خانم.به خونه ما خوش اومدید

رضوان:خانوم شما از این به بعد باید بیاید تو بهشت پیش ما کار کنید

من:راست میگید.خدایا شکرت،چی بهتر از این؟حالا باید چه کار کنم؟

رضوان:(با هیجان و یه ریتم کشیده)شما...از این به بعد...آشپزِ...مخصوصِ...بهشتید(و این کلمه آخر رو با صدای بلند میگه)

یا اینکه دیشب اومده تو آشپزخونه و به من میگه:مامان جون حواست باشه مهربون باشی و از قلبت درست استفاده کنی،هر کی از قلبش استفاده نکنه قلبش بسته میشه(دلم میخواست اون لحظه درسته قورتت میدادم دختر فیلسوف منقلب)

چند روز قبل پشت سیستم بودم که خانم خانما اومد و بهم گفت:

مامان جون ما داریم میریم پارک،کاری داشتی زنگ بزن به گوشیم؟

پرسیدم:با کی دارید میرید؟

ما وَ همسرانمانقهقهه (دقیقاً با همین لحن گفت)

این مدت که دایی علی فرشته ها علاقه مند شده برای خودش وبلاگ درست کنه و مرتب میاد خونه ما بیشتر به بچه ها و به خصوص محمد مهدی خوش میگذره.دایی علی بالاخره برای خودش یه وبلاگ درست کرد.هر چند وقت یه بار میاد اینجا و به روزش میکنه.

پینوشتها:

١)لطفاً غلطهای املایی رو که به احتمال زیاد توی مطالب هست ببخشید.آخه معمولاً من یا آخر شب مجبور میشم بیام پشت سیستم و یا وقتی که خیلی خسته هستم.اغلب اوقات هم که محمدمهدی تو بغلمه و مدام دست و پاهای کوچولوش رو محکم میکوبه رو کیبورد،اینه که از این بهتر نمیشه نوشت.

٢)تو پرشین گیگ یه اکانت دیگه درست کردم برای آپلود عکسای جدید،اما نمیدونم چرا اینبار تا چند تا عکس آپلود کردم پیغام پرشدن فضا رو داد و هر کاری هم میکنم نمیتونم عکسها رو بزارم توی وبلاگ.تو اولین فرصتی که دست بده عکسهای این پست رو اضافه میکنم.

٣)چند مدت پیش یه ایمیل داشتم از یه خانم ٢۶ ساله انگلیسی که ظاهراً مطالب وبلاگ رو مرتب دنبال میکنن و خیلی علاقه مند بودن که بتونن راحتتر وبلاگ رو بخونن و ارتباط بیشتری با هم داشته باشیم.تازگیا هم چند تا ایمیل مشابه دیگه از چند کشور دیگه داشتم که مادرهای گل دیگه ای از جاهای دور ولی با احساسات مادرانه نزیدیک دوست داشتن بتونن مطالب وب رو ترجمه شده براشون ارسال کنم،خب اینکار عملاً برای من امکان نداشت،به خاطر همین و برای احترام گذاشتن به این دوستان جدید قسمت مترجم رو به وبلاگ اضافه کردم.اون کادری که عکس پرچم کشورهای مختلف روش هست مترجم وبلاگه که وبلاگ رو به ٣۶ زبان ترجمه میکنه و با کلیک روی پرچم هر کشور میشه وبلاگ به اون زبان ترجمه میشه.امیدوارم دوستان جدیدمون از اینکار راضی باشن.

ان شاءالله طاعات و عبادات همتون قبول باشه. در لحظه لحظه شبها و روزهای مقدس و سرنوشت سازی که پیش رو دارید ما رو هم دعا کنید.

شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ توسط مامان جون