گلم تب داره - فرشته های مهربون

               لالا لالا شب تاره

              گلم بیماره تب داره

                                   خدا از باد گلچینان

                                    نهالم رو نگه داره

دختر گلم داره تو تب میسوزه خداااااا

از صبح خوب بود،با هم بازی کردیم،شعر خوندیم...ناهارشو گذاشتم مثل خانما نشست خودش تنهایی تا آخر غذاش رو خورد و بعد هم اومد به من گفت دستت درد نکنه مثل همیشه خیلی خوشمزه بود(الهی من فدات بشم که همیشه احساساتت رو به طور کامل بیان میکنی)

بعد از ناهار هم چون دید من کار دارم رفت تو اتاقش نقاشی کرد و نمایش بازی میکرد با خودش ،و من هم بین کارم میرفتم و مرتب باهاش حرف میزدم و یه چند دقیقه ای باهاش هم بازی میشدم.بعد اومد تو هال یکمی بازی کرد و در حین کار باهم نمایش بازی کردیم و همونجا تو هال وسط بازی خوابش برد.بهش گفتم عزیزم برو رو تختت بخواب اینجا من دارم کار میکنم اذیت میشی،در نهایت تعجب دیدم پاشد رفت.

نگران شدم گفتم شاید حال نداره،چند بار تو خواب بهش سر زدم و دستمو رو پیشونیش گذاشتم:خوب بود

عصری از خواب بیدار و شد و گریه کنان اومد تو راهرو،داشتم مخلفات ماهی شکم پر رو درست میکردم گاز رو خاموش کردم و رفتم دیدم تو راهرو دراز کشیده.هر سوالی به ذهنم رسید ازش پرسیدم،جواب همه منفی بود تا رسیدیم به سردرد که سرشو تکون داد.براش بالشت آوردم گفت میلرزم(دخترکم عادت داره هر وقت میخواد بگه سردمه به جاش میگه میلرزم) و لحافشو خواست.آوردم و براش سی دی آرتور گذاشتم دراز کشید و دیدش.

مامانی اینا که اومدن خونمون خوشخال شد و شروع کرد بازی کردن .سر افطار اما دوباره بیحال شد.بمیرم الهی بچم هیچی نخورد،منم نتونستم چیزی بخورم.تب کرده بود برای بار دوم بهش تب بر دادم.رفت تو اتاق دراز کشید و خوابش برد.چند بار بهش سر زدم دیدم بیداره اما نمیخواست از جاش پاشه و دوباره چشمای معصومش رو رو هم میزاشت.

ساعت ١٢ شب بیدار شد.تبش دوباره شدید شده بود.خواستم بهش تب بر بدم که گلاب تو روتون بد جوری بالا آورد.لباساشو عوض کردم و دست و روش  رو هم شست و براش جا انداختم تا بخوابه.اینقدر براش لالایی خوندم تا خوابش برد.

وسط تایپ این مطلب محمد مهدی گریه کردزود رقتم سراغش تا رضوان خاتون بیدار نشه اما با همون یه گریه بیدار شده بود.با غضب نگاه کرد و گفت:

خنجم گرفتی ها؟نشکونم زدی؟(بمیرم الهی از شدت تب فعلها رو جابجا به کار برد)

گفتم نه عزیزم.پرسید پس اینجای دستم چرا درد میکنه؟

گفتم روش خوابیدی عزیزم خوب میشه الان

مکث کرد و بعد انگار یه چیزی یادش افتاده باشه با عصبانیت بیشتر گفت:خنم گرفتی چرا من میدونم،منو زدی، وقتی خواب بودم نشکونم گرفتی(اینا رو که میگفت از شدت تب صداش میلرزید)

بغضم ترکید و با گریه بهش گفتم:نه مامان،نه عزیزم،تو نفس منی،جون منی، من اینکار رو نمیکنم.بوسیدمش و خوابید.

دخترکم خوب بشه،به سحر نکشه خدایا،آخه تن کوچولوش طاقت درد کشیدن رو نداره

حالم خیلی بده. سرم به شدت درد میکنه.هر وقت یکیشون یه ذره حالش بد میشه منم دقیقاً همونجوری میشم.بعد مجبورم تحمل کنم تا بتونم ازشون مراقبت کنم.بعد اونا خوب میشن و یکی میخواد پا به پاشون بازی کنه یا  مواظب آتیش سوزوندناشون باشه و من باید همچنان سر پا باشم،و این چرخه شگفت انگیز مادری ادامه داره.

پینوشت:بیدار شدن دو تا فرشته در طول تایپ این مطلب چهار بار تکرار شد.دارم از خستگی و بیخوابی از حال میرم و چیزی هم برای سحری هنوز درست نکردمconnie_wimperingbaby.gif

بعداً نوشت:

این قسمت رو ساعت ١٢:١۵ دقیقه ظهر اضافه میکنم.دیشب تا صبح رضوان رو پاشویه کردیمو حوله نمدار رو سرش گذاشتیم که در لحظه آبش بخار میشد از حرارت بدن دخترکم.آب میوه بهش دادم که یکمی دلشو بگیره.خورد و گفت:دستت درد نکنه آب سیبش خیلی خوشمزس،دلم خونک(همون خنک) شد.

بعد بهم گفت:بیا تو اتاقم قرآن بخون(الهی پیشمرگت بشم نازنین مادر) وضو گرفتم و قرآن و نماز صبحم همونجا تو اتاقش خوندم.محمد مهدی بیدار شد.بهش گفتم میرم داداشی رو بخوابونم زود میام کارم داشتی صدام کن.داشتم محمد مهدی رو تو تختش میزاشتم که رضوان اومد و گفت میخوام اینجا بخوابم دیگه نمیلرزم اینجا

کلی نازش کردم و بوسیدمش تا ساعت ٧ خوابش برد.محمد مهدی پشت سر هم بیدار میشد،یا گرسنش بود،یا خیس کرده بود یا بازی میخواست...خلاصه که تو این دو روزه چند ساعت بیشتر نخوابیدم و دنیا داره دور سرم میچرخه.

ساعت ١١ دخترم از خواب بیدار شد.هنوز تب داشت اما خدا رو شکر کمی سر حال شده بود.محمد مهدی صدا کرد و رضوان رفت کنار تختش و باهاش بازی کرد.بلند بلند باهاش بازی میکرد و به من میگفت:ما داریم آروم بازی میکنیم شما یکم استراحت کن خسته شدی،مریض شدی

هنوز هم تب داره،اما فعلاً داره بازی میکنه.نمیدونم چرا گوشه لبش باد کرده؟

این چند تا عکس رو سحر ازش گرفتم.قربونش برم با اون حالش تا میدید دارم ازش عکس میگیرم لبخند میزد.

 

 

جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ توسط مامان جون