بچه که دختر میشه،مونس مادر میشه - فرشته های مهربون

فرشته کوچولوی نازم،رضوان،خاتون همیشگی قلبم

این روزها به طرز عجیبی بزرگ میشه.رفتارها ،حرفها و حرکاتش گاهی اونقدر بزرگتر از سنش میشه که من میترسم.میترسم بچم نتونه بچگی کنه و از دوران شیرین و بی دغدغه کودکیش لذت ببره.اما میدونم که این اتفاق نمیفته یعنی خود پرنسس کوچولو با شیطنتهای شیرین و کودکانه ش این اطمینان رو به قلب همیشه نگران من میده که همه چیز سر جای خودشه.

اینروزها رضوان روزهای آخر کلاس  پرورش خلاقیتش رو میگذرونه و باید کم کم امتحانات پایان دوره ش رو بده.خوبی این امتحانات اینه که به صورت کاملاً نامحسوس از بچه گرفته میشه تا ذهن حساس بچه ها به این زودی با این مقوله استرس زای امتحان مواجه نشه.تمام مربیهای رضوان به طور کامل ازش راضی هستن و میگن آموزشهای غیر مستقیمی که من توی خونه از طریق همبازی شدن با او بهش دادم خیلی ذهنش رو فعال کرده و میگن که دختر گلم خودش مرتباً با خوشحالی میگه که اینو مامان جون بهم یاد داده،اینه مامان جون بهم گفته و حتی نحوه آموزش منو به مربیاش منتقل میکنه.اما حرف من به مربیاش این بود که این بچه خودش به من یاد میده که چطور هر چیز رو بهش یاد بدم و در واقع خودش منو تعلیم میده که چطوری تعلیمش بدم.(در بخش خارج بازی با یک نمونه از این مسئله مواجه میشید)

خدا رو بابت سلامتی و استعدادهای هر دو فرزندم بینهایت شاکرم.رضوان فوق العاده مستعده و من میترسم که در حقش کوتاهی کنم و استعدادهاش به هدر بره.این که میگم مستعده هم از نظر جسمی و هم از نظر ذهنی و هم از نظر هماهنگ کردن جسم با ذهنه.برای مثال چند وقته قبل به خاطر علاقه ای که داشت براش یه دوچرخه خریدیم و دختر گلم با اینکه تا به حال دوچرخه سوار نشده بود و فقط با چند ساعتی که شب قبل از خواب تمرین کرده بود دوچرخه سواری رو یاد گرفت.و فردا صبحش وقتی من و مامانی داشتیم صبحانه میخوردیم با تعجب دیدیم که خانم خانما با دوچرخشون از تو رختخواب تشریف آوردن تو اتاق دایی علی و میگن:صبح به خیر من دارم میرم دوچرخه سواری چیزی نمیخواین بخرم؟نیشخندو بعد هم که من بردمش بیرون دیدم خیلی قشنگ رکاب میزنه و جاهایی که لازمه دور میگیره و بالا بلندیها رو هم خیلی راحت میره.وقتی ازش میپرسم دخترم چطوری اینقد خوب دوچرخه سواری رو یاد گرفتی،میگه:من پای همه رو نگاه میکردم که چطور فایدون(پایدون)میزدنFree Emoticon

 

علاقه مندیهای رضوان خاتون:

 

همچنان به نقاشی به شدت علاقه داره و البته استعداش رو هم داره.خیلی دنبال این بودیم که یه کلاس تخصصی نقاشی کودک بفرستیمش که تا الان موفق نشدیم جایی رو پیدا کنیم.اگه کسی جایی رو سراغ داره ممنون میشیم بهمون خبر بده.

از بین رشته های ورزشی به ژیملاستیکgirl_blum2.gifشنا و ورزشهای رزمی خیلی علاقه داره.یه بار یه مسابقه کاراته دید بعد از اون انقدر قشنگ ادای کاراته کارا رو در میاورد که هر کی میدید فکر میکرد کلاس میره.قرار بود تابستون بفرستمش کلاس ژیمناستیک اما جرأت نکردم اخه جای مطمئنی که بدونم امنیت بچه تضمین شده ست پیدا نکردم.

به مجله دوست خردسال و سروش خردسال و پوپک و همینطور به مجله شهرزاد خیلی علاقه داره و تقریباً هر شماره رو براش تهیه میکنیم.

خیلی مایله که به خرمشهر برگردیم و میشه گفت روزی نیست که اینو به زبون نیاره.از بین مکانهای مختلف اهواز مجموعه فجر رو خیلی دوست داره و به همین خاطر هم بابایی مهربون به خاطر علاقه نوه شون مرتب ما رو مهمون میکنن رستوران فجر،و برنامه همیشگی بعد از غذا هم قایق سواری و نون دادن به مرغابیها و درشکه سواریه.هر وقت که قرار باشه به رستوران فجر بریم رضوان یه کیسه نون برای مرغابیها با خودش میبره.

 

الانم که جدیداً سرزمین رویایی تو این مجموعه افتتاح شده و دیگه خودتون میتونید حدس بزنید که چه اتفاقی واسه جیب باباجون و بابایی داره میفتهخنده

به پارک زیتون و فروشگاه هدیه و پاساژ امام رضا و فروشگاه مبعلی هم خیلی علاقه داره و وقتی میریم کلی کیف مکنه و خداییش دست رو چیزای خوبی هم میزاره.(کلاً دخترکم خوش سلیقه ست و اغلب لباسهاش رو خودش انتخاب و ست میکنهماچ)

حمام کردن هم که دیگه گفتن نداره.

بازیهای مورد علاقه:

خارج بازی(با سکون حرف جیم):

این اسم و اصلاً این بازی رو خودش به من یاد داد که یادش بدم و در واقع از طریق این بازی زبان انگلیسی رو بهش اموزش بدم.پارسال شبکه های استانی تکرار مجموعه زیر آسمان شهر یا به قول رضوان خاتون آقا تپله رو پخش میکردن و توی یه قسمت دوست بهروز میخواست بگه که چند سالی خارج بوده مثلا و یه کلاه رو برعکس روی سرش میزاشت و عینک افتابی میزد و بعد یه صحنه ای بود که بهروز به طعنه به دوستش میگفت بابا خارج،تا اینجا رو داشته باشید.اواخر سال گذشته خونه مامانی اینا بودیم و بابایی مشغول نصب کردن پنکه بود و رضوان مرتب تو دست و پا بود.منم که محمدمهدی بغلم بود و نمیتونستم رضوان رو بگیرم و اگر هم بهش میگفتم بیا پیشم که نمیومد به خاطر همین کلاه دایی علی رو که رضوان دوستش داشت گذاشتم سرم و عینک آفتابی رضوان رو هم برداشتم تا به خاطر اونا هم که شده بیاد پیشم.بعد صداش کردم با دیدن من تو این وضعیت اومد طرفم و بهم گفت:هلو خارج،شما خارج هستید دیگه خانوم؟

بعد من شروع کردم نصف فارسی و نصف انگلیسی حرف زدن،مثلاً سیب رو برمیداشتم و میگفتم من میخوام این اَپِل رو بخورم.یا وقتی میگفت کلاهمو بده میگفتم:نُ این هِتِ خودمه و...چند روز بعد از اون قضیه رضوان اومد پیشم و گفت میای خارج بازی کنیم...و اینطور شد که ما هنوز که هنوزه این بازی رو با هم میکنیم و رضوان از این طریق کلی کلمات انگلیسی رو یاد گرفته و هربار که کلمه ای رو یاد میگیره تو بازی دفعه بعد دیگه فارسیش رو به کار نمیبریم.

در کنار اونها هم پک magic english و مجموعه tiny talks رو هم براش تهیه کردیم و به صورت تفریحی باهاش کار میکنیم.

آرایشگاه بازی:

عاشقه اینه که یکی بشینه و اونم هر بلایی که دلش میخواد سر موهاش بیاره.اگه هیچی بهش نگی چند ساعت همینکار رو ادامه میده و از هر ابزاری که دم دستش باشه برای شینیون موی زن و مرد! استفاده میکنه.

به اینکه آرایشش کنم هم خیلی علاقه داره و بعضی وقتها هم که آرایش میکنم هر چقدر هم که طول بکشه آروم میشینه و پلک نمیزنه و وقتی آرایش روی صورتشه چنان پشت چشم نازک میکنه مژهو ژست میگیره که انگار اومدن خواستگاریش.البته اجازه ندادم به اینکار عادت کنه و خدا رو شکر اینو هم خودش بدون گفتن متوجه میشه که نباید وقت بیرون رفتن از خونه آرایش کنه.

شغل بازی:

این بازی به این شکله که من و رضوان به نوبت برای هم یک شغل رو به صورت پانتومیم اجرا میکنیم و نفر مقابل باید حدس بزنه که شغل مورد نظر چی بوده.فکر میکنم تاثیر خوبی توی تمرکز حواسش داشته باشه.

کلمه بازی:

کلمات مختلف رو براش مینویسم و او شکلاشون رو به ذهنش میسپاره و بعد وقتی اون کلمه رو یاد میگیره کلمات بعدی.الان میتونه کلمات بابا،مامان،محمدمهدی،رضوان،علی،دهان،دست،انگشت،صورت رو بخونه.

از هوش و زکاوتش هم همینو بگم که یه وقتایی چنان بهم رو دست میزنه که نمیدونم بخندم یا گریه کنم یاکلافه.مثلاً اینکه چند وقت پیش خونه مامانی مهمون بودیم و بهش گفتم رضوان خاتون برو تو سفره پهن کردن به دایی علی کمک کن.گفت نمیخوام من خستم.من کوچولو اَم اگه کار کنم مریض میشم.منم رو کردم به دایی علی گفتم:اشکال نداره علی آقا تو برو سفره رو پهن کن و به مامانت کمک کن تا قهرمان بشی،اصلاً از این به بعد تو مرد سفره ای،مدیر سفره پهن کردنی.بعد رضوان خاتون دوید رفت تو اشپزخونه و تند تند کمک کرد(البته معمولاً بدون گفتن خودش کمک میکنه ها،اون روز لجبازیش گل کرده بود).گذشت تا چند شب پیش که من و مامانی داشتیم هل پاک میکردیم که آسیاب کنیم واسه ماه مبارک.ساعت نزدیک دو نصفه شب بود و رضوان صبحش کلاس داشت و نمیرفت بخوابه.بهش گفتم مامان جون شما کمک خودتو کردی خیلی هم ممنون عزیزم،حالا دیگه برو بخواب صبح کلاس داری.

برگشته بهم میگه:نه نمیشه برم بخوابم باید بیدار بمونم،چون من مدیرِ دیدنم، بعد به مامانی گفت:مامانی مامان جون بده،نمیزاره من مدیریت کنمsmile

البته دخملک من هم مثل همه بچه های دیگه یه رفتارهایی هم گاهی ازش سر میزنه که من این شکلی میشمناراحت خجالتعصبانیگریه.

اینروزها خیلی پرخاشگر شده و بعضی اوقات خیلی سخت حرف گوش میکنه.یا اینکه هر چیزی که دست کسی ببینه میره ازش میگیره و اگه بهش ندن گریه میکنه.میدونم که توی این سن این رفتارها خیلی غیر عادی نیستن و با توجه به اینکه رضوان خاتون قبلاً جنبه مثبت همه این رفتارها رو یاد گرفته و مدتها بهشون عمل میکرده،میدونم که دوباره به همون وضعیت برمیگرده اما من مادرم و همیشه نگران

همیشه نوشت:

خیلی طولانی شد،اما خیلی چیزها هم نگفته موند.ساعت داره سه و نیم میشه و من به شدت خسته هستم،تنها به عشق روزی که از خوندن این وبلاگ خوشحال و هیجانزده تون کنم پشت سیستم نشستم فرشته های آسمونی من

سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ توسط مامان جون