جدیدترین اخبار فرشته ها+9 ماهگی پسرکم - فرشته های مهربون

این روزها که محمدمهدی بزرگتر و البته زیتون تر! شده بازیها و شیطنتهای این خواهر و برادر دیدن داره.از صبح تا شب که رضوان خاتون سر به سر محمد مهدی میزاره (و بعضی وقتها هم به هوای بازی ناخواسته اذیتش میکنه)وقتایی هم که رضوان خانمی از خستگی شیطنتهای روزانه ش  غش میکنه و خوابش میبره اونوقت داداشیش نمیتونه ببینه که خواهری خوابه و تا ازش غافل بشم میره موهاشو میکشه یا میزنه تو صورتش  و یا از روش رد میشهgirl_haha.gif و میگه: دَدَ گَگَ حالا این عبارت حکیمانه یعنی چی ما که هنوز بهش نرسیدیم.اینم از اوضاع خوابیدنشون:

در کل دسته گلای مامان خدا رو شکر خیلی همدیگه رو دوست دارن.رضوان خاتون که الحمدلله اصلاً به داداشیش حسودی نمیکنه.محمدمهدی هم رضوان خاتونو که میبینه همچین براش دست و پا تکون میده و سر و صدا راه میندازه و چنان عاشقانه نگاش میکنه که خداییش یه وقتایی من حسودیم میشه.البته جدیدا بعضی وقتا که رضوانو بغل میکنم یا بوسش میکنم محمد مهدی کمی حسودی میکنه و سعی میکنه توجه منو به خودش جلب کنه،ناگفته نماند که اینجور وقتا من هم کلی مشعوف میشم از اینکه اینهمه طرفدار دارم

ناگفته های خیلی زیادی درباره فرشته های مهربون هست که دلم میخواد بگم اما...فعلاً به علت ضیق وقت و البته یک عدد محمد مهدی فضول که تو بغلمه و داره موهامو میکنه فقط یه مختصری از گل پسرم میگم و از دخمل نازم ان شاءالله تو پست بعدی کلی حرف دارم که بزنم.

 محمدمهدی ناز و دوست داشتنی ما ٩ ماهه شددیگه هیچ جای خونه از دستش در امان نیست.

حتی برای ٣٠ ثانیه هم قبول نمیکنه تنهاش بزاریم و باید حتما یکی پیشش باشه.به جز ماه اول تولدش به هیچ عنوان رضایت نداد گاهی از شیشه استفاده کنه و این بعضی اوقات خیلی ما رو دچار مشکل میکنه.اما من خوشحالم و به قول مامانی خودم هم از خدامه که شیشه نگیره،حاضرم از بیرون رفتنهای طولانی مدت و تفریح و خرید کردن خودم بگذرم اما بچم مجبور نباشه اون سرشیشه های پلاستیکی بیمزه رو دهن بزاره.

پسر مامان فوق العاده باهوشه،هر چند که دیر چار دست و پا رفت،البته بیشتر خیز بر میداره و رفتنش بیشتر حالت جهش داره و خودش از این روش بیشتر خوشش میاد به این ترتیب که:به حالت دسته چمدونی چند بار خودش رو عقب و جلو میکنه و خودشو نگاه میکنه و میخنده و بعد هدفش رو نگاه میکنه و سریعتر عقب و جلو میکنه و با یک یا دو جهش بزرگ خودش رو میندازه رو هدف و میگه بَه،دَه دَه(دست دست)

از هفت و نیم ماهگی نشستنش کامل شد اما از اونجا که با شنیدن کمترین صدایی شروع به جلو عقب کردن خودش میکنه احتمال زمین خوردنش هنوز هم هست و مجبورم همیشه وقتی که نشسته کنارش بمونم.

چهار روز پیش وقتی مشغول آشپزخانه تکانی برای استقبال از ماه مبارک رمضان بودم و محمدمهدی هم مشغول بازی با عروسکاش بود یهو یه حسی بهم دست داد رومو برگردوندم و دیدم پسمل مامان اومده تو آشپزخونه.

تا متوجه شد که دیدمش شروع کرد برای خودش دست زدن و پشت سر هم میگفت:دَه دَه که منم براش دست بزنم.البته من فکر میکنم خیلی پیش از این میتونسته از لبه آشپزخونه بیاد بالا ولی چون من نمیزاشتم تا حالا این اتفاق نیفتاده بود.

١١/۵/٨٨ یعنی در ٨ ماه و ٢٧ روزگی و بعد از چند ماه اذیت و آزار، اولین دندان پسرکم به طور کامل بیرون اومد و همه ما و به خصوص رضوان خاتون کلی ذوق کردیم.اولین دندون پسرم دندان پیشین پایین و سمت راست هست.دیگه رسماً مسواک زدن رو براش شروع کردم.با توجه به نزدیک بودن ماه مبارک نمیدونم میرسم یه جشن دندون کوچولو براش بگیرم یا نه؟

در کل مرد کوچولوی من خیلی ماه و خواستنیه،خدا رو شکر در عین شیطنتهای شیرینی که داره از اون دست نوزادایی نیست که بدقلق باشه یا اذیت بکنه.تنها مشکلی که هست اینه که به شدت به من وابستگی نشون میده و اینکه مرتب از خواب میپره اونم با جیغهای بلندی که هرکی ندونه خیال میکنه یه کتک درست و حسابی خورده.جیغ زدن محمد مهدی همان و پریدن من مثل موشک و تپش شدید قلبم همان.

دوستای گلم لطفاًبرای پسرکم دعا کنید.آخه میدونید چشم چپ نفس مامان از روزای اول تولد شروع کرد به قی زدن و من مرتب با چای سرد براش میشستم و گوشه چشمش رو ماساژ میدادم و دکتر هم همین کار رو تایید کرد و گفت خوب میشه.اما نشد و قطره هم دادن که براش استفاده کردم و دکترش گفت مجرای اشکیش تنگه و نهایتاً اگر تا ٩ ماهگی خوب نشد باید عمل بشه و میل بزنه.نمیدونید چه شبهایی که از فکر اینکه قرارع بچم رو بیهوش کنن خوابم نبرد.آخه من مادرم،هرچقدر هم که این عمل ساده باشه من نمیتونم تصور کنم حتی برای یک دقیقه ارتباط جگرگوشم با دنیا قطع بشهاز فکر اینکه بیهوشش کنن و بعد...تنها کاری که از دست من برمیمود این بود که دعا کنم و به خدا توکل کنم و داروهاشو مرتب استفاده کنم.

دیروز بردیمش پیش چشم پزشک گفت هنوز جا داره یه ماساژ دیگه بهم یاد داد و گفت قطره ش رو هم به روزی ده بار برسونم و یک ماه دیگه ببریمش.امیدوار بود که با اینکار مشکلش حل بشه و از بیمارستانsmile و عمل نجات پیدا کنه.من هم امیدم به خداست و البته دعاهای شما دوستای مهربون.

عکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

پینوشت:

١)دوستای گل اهوازی که تا الان خبر نشدن توصیه میکنم حتماً بچه هاتون رو به سرزمین رویایی واقع در مجموعه فرهنگی تفریحی فجر ببرید.برای بچه های ما که از کمترین امکانات تفریحی محروم هستن واقعاًعالیه.رضوان که هربار تبلیغ سرزمین عجایب یا سرزمین موجهای آبی یا... رو از تلویزیون میبینه میگه مامان پس کی میریم.هفته قبل بچه ها و دایی علی رو بردیم.نمیتونید تصور کنید از دیدن شادی و هیجانی که توی نگاه و حرکات دخترکم موج میزد با چه سختی جلوی سرازیر شدن  اشکهامو گرفته بودم.

از اونطرف یه غصه بزرگ هم تو دلم نشست و علتش هم این بود که میدونستم بیشتر بچه های شهر نمیتونن از این مجموعه استفاده کنن.خانواده هایی که به سختی میتونن شکم بچه هاشون رو سیر کنن چطور از پس هزینه های این پارک بربیان.کاش یه کسی،یه سازمانی یه فکری ه به حال اونا بکنه

٢)انشاءالله تو پست بعدی کلی حرف راجع به دخملکم دارم به اضافه کلی عکس.

پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط مامان جون