یه خونه به هم ریخته+دو تا فرشته من - فرشته های مهربون

این روزا خونه خیلی نا مرتبههمه چیز به هم ریخته و من حوصله هیچ کاری رو ندارم.منکر نمیشم که از اینکه ما هم داریم خونه دار میشیم خوشحالم(هر چند که خونه باب میلم نیست ولی خب همین که قراره خونه خودمون باشه خدا رو صد هزار مرتبه شکر)ولی خیلی از این مسئله که صاحب خونه فعلی اونو روز ١۵ اسفند به ما تحویل میده اعصابم داغونهاولش قرار بود ١٢ ام تحویلمون بده،اما روزی که رفتن قولنامه کردن تاریخ زدن ١۵ ام.همون ١٢ ام هم خودش خیلی دیر بود و اون موقع از سال دیگه آقای همسر زودتر از ده-یازده شب خونه نمیاد.من از آقای همسر خواسته بودم راضیش کنن زودتر خالی کنه،و کلی هم روی این قضیه حساب کرده بودم.اما...

من این مدلیم دیگه،کلاً نباید روی چیزی حساب کنم یا دلمو به چیزی خوش کنم

حالا تازه اگه همون ١۵ ام هم تحویل بده،کی mdf اش کنیم،کی ...آخه دو هفته مونده به عید وقت اسباب کشیه.من هر سال اوایل اسفند خونه تکونیم تمام شده بود.امسال میخواستم کارامو زودتر تمام کنم و یه سفره هفت سین درست و حسابی طراحی کنم که...افسوس

ول کن بابا زن حسابی با این حرفها غول چراغ جادو دست به سینه جلوت ظاهر نمیشه.دندت نرم باید کارا رو به موقع راست و ریست کنیهمینه که هست،اعتراض هم وارد نیست(بابا این زنه روانش پاکه پاکه)

بگذریم از فرشته های مهربونم بگم:

امروز مشغول کار و بارم بودم و رضوان خاتون هم داشت نقاشی میکشید و طبق معمول برای خودش نمایش هم اجرا میکرد.یهو دیدم از پشت اپن نمیتونم ببینمش گفتم حتماً رفته سراغ محمد مهدی.سریع اومدم بیرون و دیدم دخمل گلم نشسته کنار داداشیش و مجله باز کرده جلوشو داره مثلاً برای دادش کوچولوش قصه میگهمنم که عشق خبرنگاری،دوربین رو برداشتم و به طور نامحسوس و کاملاً حرفه ای این عکسا رو ازشون گرفتم:

الهی من قربون اون دل مهربونت بشم

قصه گفتن به روش نمایشی

(این همون سبکیه که خودش دوست داره من براش اینجوری قصه بگم)

 

داشتم زیارت اربعین میخوندم،رضوان خاتون اومده با اون لحن عاشقانه و مودبانه ای که همیشه وقتی چیزی میخواد اونطوری حرف میزنه بهم میگه:مامان جون میشه بابا جون برام سی دی بزاره ببینم؟(آخر جمله رو خیلی ناز میکشه)

منم که در مقابل این نوع حرف زدن کاملاً خلع سلاح میشم با اشاره سر بهش میفهمونم که اجازه هست.و اونم با خوشحالی میره که به باباجون سی دی رو بده.اما وقتی میبینه بابا جون کار داره میاد و مستأصل وسط هال می ایسته(وقتی یه نگاه به حالت غمزده ش میکنم دلم میگیره).آخرای زیارت نامه هستم.دستم رو به طرفش دراز میکنم.میاد روی زانوم میشینه و بعد از چند دقیقه سرش رو میاره پایین و از زیر چادر نگام میکنه.همینطور که دارم زیارت رو میخونم میبوسمش و اونم همونطور آروم میشینه روی زانوممیخواستم بعد از اتمام زیارت نامه اول سی دی کارتونش رو بزارم وبعد نماز زیارت رو بخونم.اما گفتم بزار هم به دختر کوچولوم مشق صبر رو بدم تمرین کنه و هم زیارتم رو درست ادا کنم.بهش گفتم دختر گلم من یه نماز کوچولو(به نمازهای کوتاه میگه نماز کوچولو)میخونم و بعد برات سی دی میزارم.قبل از اونکه حرفم تموم بشه میگه باشه.از این آروم بودنش بعد از طوفانهای یکسال و چند ماهه ی اخیر دلم غرق لذت و حسرت میشه.(پینوشت١)

و اما عشق سه ماه و دو روزه من:

امروز یه لغت شیرین ناشناخته دیگه به فرهنگ لغتش اضافه شد و اون "آنگو" بود.فکر کنم بچم دلش انگور خواسته.صداهای دیگه ای که قبل از این در می آورده اینا بودن:آغغغو،آغا ،آخخخا،آخاااه،آما(همه متخصصا بگن که بچه توی سن زیر یکسال ماما و بابا رو بدون اینکه معنیشون رو متوجه میشه میگه،اما هر کسی که دور و برمون باشه تأیید میکنه که پسرم هر وقت بخواد من بغلش کنم اینطوری صدا میکنه)

پینوشتها:

١)رضوان خاتون خیلی دختر منظم و حرف گوش کنی بود.خیلی کم پیش میومد چیزی بهش بگم . گوش نکنه یا اینکه بحث کنه باهام.تقریباً غیر ممکن بود وقتی بازیش تموم میشد و میخواست از اتاقش بیاد بیرون تمام اسباب بازیهایی رو که ریخته توی سبد برنگردونه و اتاق رو مرتب نکنه.اینایی که میگم مال وقتی بود که هنوز اهواز نیومده بودیم.اما الان کاملاً بی نظم شده،هر وقت چیزی بهش بگم کلی باهام بحث میکنه و آخرش هم کار خودش رو میکنه.از هر روشی هم که فکرشو بکنین من وارد شدم اما...نمیدونم تا کی این وضعیت ادامه داره و من چه کار باید بکنم که این رفتار توی شخصیت دخترم تثبیت نشه106

٢)محمد مهدی واکنشهای دیداری و شنیداریش زودتر از رضوان خاتون کامل شد.به طوریکه محمد مهدی توی ٨ روزه گی بینایی و شنواییش کامل شد و رضوان خاتون توی ١٢ روزه گی.اما فعالیتهای تکلمی(صدا در آوردن های نوزادی)محمد مهدی به طرز چشمگیری از رضوان خاتون کمتره.من کاستی دارم که از صداهای رضوان خاتون که حتی توی ۴۵ روزه گی هم صداهای زیاد و واضحی از خودش در میاورد.و وقتی که چهار-پنج ماهه بود ماما،بابا،دَدَ و... رو میگفت.(الان که چک کردم دیدم حرف زدن رضوان خاتون نسبت به اوایل همین امسال چقدر کاملتر شده و ما حس نمیکنیم)میدونم که پسرها معمولاَ دیرتر از دخترها زبون باز میکنن.اما دونستن این مطلب که اختلالات گفتاری تو پسرها بیشتره نمیزاره فکر و خیال رو از خودم دور کنمنگران

خدای مهربون به هر کس که آرزوی داشتن فرزند داره فرزند صالح و سالم عطا کن و به من کمک کن که بتونم با فرزندانم درست ترین رفتار رو داشته باشم و اونها رو برای زمان خودشون درست تربیت کنم و امانت دار خوبی برای امانتهای گرانبهای تو باشم.

http://i31.tinypic.com/vhw3uu.gifآمین یا رب العالمینhttp://i31.tinypic.com/vhw3uu.gif

 

 

جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامان جون