آتیش پاره مامان(سه سال و چهار ماه گذشت) - فرشته های مهربون

رونوشت:

عبارات صورتی رنگ گفته های رضوان خاتون هستند

نمیدونم الان که داری این مطلب رو میخونی چند سالته؟!تو چه وضعیت تحصیلی و شغلی هستی؟!چه طرز فکری داری و از اون مهمتر(حداقل واسه من)اینکه درباره مادرت چی فکر میکنی؟

آیا به جایی رسیدیم که از اینکه من مادرت هستم ناراحت،عصبانی و یا خدای ناکرده شرمنده هستی؟یا اینکه برعکس به من به عنوان مادر،دوست و همرازت میتونی اعتماد و افتخار کنی؟خدا کنه که دومی درست باشه

 

اما این رو بدون که من همیشه عاشقت بودم و تو همیشه(حتی وقتی که هنوز به دنیا نیومده بودی)باعث سربلندی من بودی و من حتی توی کودکیت همیشه و همه جا پُز تو رو به عالم و آدم میدادم.چرا؟!

چونکه تو به لطف خدا یه دختر خیلی باهوش،بانمک،شیرین،با استعداد و در کل خواستنی بودی و هر جا میرفتی دلبری میکردی و کلی دور بر خودت آدم جمع میکردی(حتی آدم بزرگا و حتی اون دسته آدمهایی که با یه من عسل هم نمیشه خوردشون مجذوب تو میشن و نمیتونن به زبون نیارن که تو چقدر خواستنی هستی).

الان که دارم این مطلب رو مینویسم تو سه سال و چهار ماهگی رو پشت سر گذاشتی و امروز اولین روز سه سال و پنج ماهگیته.امابه سن عقلی و استعدادی خدا رو شکر بیشتر از این حرفها هستی و من خدا رو هر لحظه به خاطر داشتن تو ستایش میکنم.جای قسم نداره که بگم خیلی وقتها وقتی یه حرفی میزنی و یا یه کاری ازت سر میزنه که واقعاً انتظارش از دختر بچه ای به سن و سال تو نمیره به خودم میگم:فتبارک الله احسن الخالقین

صد البته همونطور که بزرگ میشی دردسرهات هم با خودت بزرگتر میشن،و گاهی حسابی کلافه میشم از داشتن دختر باهوشی مثل تو که مدام سوالهای عجیب ازم میپرسه،یا قصه هایی عجیب و غریب ازم میخواد براش تعریف کنم،و گاهی وقتا هر یک دقیقه یک بار با حالت سوالی میگه:مامان جون؟ و اونوقته که من خودم رو برای یه سوال بیجواب و یا مواجهه با یه خرابکاری تازه آماده میکنم

و اما از سرگرمیهای این روزهات:

همچنان به نقاشی کردن خیلی علاقه داری و از هر فرصتی و هر چیز و هر جایی برای نقاشی کردن استفاده میکنی.سررسیدهای من، روزنامه ها و مجله های بابا جون، کتابهای درسی دایی علی، دفترچه حسابهای بابایی یا کتابهای بافتنی مامانی وکتابچه های جدولش، یا حتی باند پولهایی که گاهی توی جیب باباجون جا میمونه(و من چقدر سر این آخری باهات دعوا میکنم که اینها مال ما نیست و گناهه استفاده کنی)...همه برات حکم دفتر نقاشی رو دارن.نقاشی هم که میکشی اگه از نتیجه کارت راضی باشی با مهری که ته ماژیکهایی که بابایی برات خریده هست یه مهر OK روش میزنی و میگی :نُمله ی بیست دادم به خودم

ماژیکهایی که بابایی برات گرفت و خیلی دوسشون داری

 

تو حتی از سس گوجه روی سیب زمینی یا کف شامپو توی حمام هم برای نقاشی کردن استفاده میکنی و طرحهای جالب باهاشون درست میکنی.

یه بار هم ظرف گوش پاک کن رو خالی کردی روی زمین باهاش شکلای جورباجور  درست کردی.اینم نمونه ای از نقاشی هات:

ابرهای خوشحال

 

گوسفند به سبک رضوان خانمی

بیشتر نقاشیهات هم شکلهای مختلفی از آدمهاست که هر روز کاملتر میشن

دختر خانم فضایی

 

خانواده

(به گفته خودش باباشون عمو سیبیلو ِ)

 

شیطان که آدما رو گول میزنه

 

آقای قد بلندlaugh1.gif

 

خانم آرایشگاهمتحیر

 

 

یکی دیگه از سرگرمیهات نمایش بازی کردنه.قربونت برم که وقتی همه کار دارن و کسی باهات بازی نمیکنی به قول خودت "خودم رو سرگرمی میکنم" و برای خودت و با خودت نمایش اجرا میکنی و خودت در نقش تمام شخصیتها بازی میکنی و به هر شخصیت که میرسی صدات رو عوض میکنی و به جاش حرف میزنی و جالب اینه که صدای هر شخصیتی هم تا آخر نمایش ثابت میمونه و صداها رو اشتباه به کار نمیبری.از صبح تا شب کیف میزاری پشتت و کلاه سرت میکنی و کفش و صندلهات رو به نوبت پات میکنی و جلوی چشم من رژه میری و دلبری میکنی.این عکسها رو یه روز که داشتی نمایش اجرا میکردی ازت گرفتم:

 

 

من هنوز هم متوجه نشدم این کدوم نمایش بود که توی اون هر چی مهر دم دستت بود چیده بودی رو شکم داداشیتمتحیرlaugh1.gif

یکی دیگه از سرگرمیهات که از وقتی راه افتادی تا همین حالا مورد علاقه ت بوده و هست اینه که هر لباسی،روسری یا شالی و یا حتی ملافه یا هر تکه پارچه ای که پیدا کنی دور خودت میپیچونی و باهاشون بازی میکنی که البته اینم میتونه زیر مجموعه بند قبلی باشه.کافیه نیم ساعت حواسم بهت نباشه تا بیام ببینم کمدت رو خالی کردی و چند دست لباس رو روی هم پوشیدی و شر شر عرق میریزی و لذت میبری.اینروزها پتو و حوله و ملافه ها و لباسهای محمد مهدی هم به مواد اولیه ت اضافه شده. 

اینم روشهای استفاده از یک عدد شال:

 

           

خیلی هم شیرین زبونتر شدی،یه وقتایی یه حرفهایی میزنی که آدم نمیدونه باید عصبانی بشه {#emotions_dlg.e12}یا اینکه از خنده روده بر بشه {#emotions_dlg.e22}و یا اینکه عاشقانه ببوستت{#emotions_dlg.e11}.

نمونه ش شبی که لیلی جون مامان یونا زیارت عاشورا گذاشته بود وقتی از خونشون برمیگشتیم به باباجون گفتم بریم بازار مرو خرید کنیم.وقتی از ماشین پیاده شدیم باباجون کرایه رو به راننده داد و راننده هم بقیه پول رو داد به بابا جون.تو روت رو کردی به راننده و با صدای بلند و لحن خیلی مودبانه گفتی:آقا خیلی ممنون که به بابا جونم پول دادین.

یا اینکه امروز بهت میگم رضوان خاتون میدونی یونا به مامانش چی گفته؟خوشحال دویدی کنارم و پرسیدی چی گفته؟گفتم :به مامانش گفته که دوست داره بیاد خونمون تا با هم بازی کنین.یه کم فکر کردی و گفتی:یونا رو دوست دارم،یونا نیاد خونمون ما بریم خونشون تا با هم بازی کنیم.بچه ها اگه بیان خونمون همش اتاقمو به هم میریزن،اسباب بازیامو خراب میکنن

از بعد از تولدت مدام منتظر بودی تا سرما از راه برسه تا کاپشن شلوار خوشگلی رو که یونا جون برات هدیه آورده بود بپوشی.

 

 

 

 

امسال هم که سرما خیلی دیر اومد و یه روز که هوا سرد شد تو گفتی هوا سرد شده حالا باید یه لباس گرم بپوشم.البته به مستقیم به من نگفتی و توی نمایشت یکی از شخصیتها به یکی دیگه این حرف رو زد.منم رفتم و اون لباس رو برات آوردم و از ته دل گفتی:مامان جون دستت درد نکنه که لباسمو آوردی تا سرما نخورم

 

معلوم نیست این پست مال رضوان خاتونه یا آگا یونا

تا یه کار خوب میکنی،یا یه حرف جالب میزنی،یا یه نقاشی میکشی میگی مامان برو دلفین(دوربین) رو بیار عکس بگیر برا تو بلّاگم(وبلاگم)

تو مدتی که ما دنبال خونه بودیم هر روز میرفتیم خونه مامانی و شما رو پیش مامانی میگذاشتم و با باباجون میرفتیم خونه ببینیم.حسابی بهت خوش گذشته بود و عادت کرده بودی.یه روز در حال لباس پوشیدن دیدمت.دوربین برداشتم که ازت عکس بگیرم.ازت پرسیدم چه کار میکنی؟گفتی:من آماده میشم منو ببر خونه مامانی،برید یه خونه خوشگل بخرید. (عکس زیر)

منم بهت گفتم:نه نمیبرمت چون همش مامانی رو اذیت میکنی.

با خنده زیرکانه ای جوابم دادی:چرا میریم خونه مامانی آژانس منو میبره(عکس زیر)

 

یه وقتایی که توی موقعیتی هستیم که تو باید ساکت باشی،بهت میگم ساکت باش،اونوقت تو صدات رو تغییر میدی و با یه صدای دیگه شروع به حرف زدن میکنی.وقتی که نگات میکنم که متوجه بشی و ساکت بشی میگی این صدای من نیست که در اومده صدای سایناس یا صدای علی یا امیر یا...(شخصیتهای نمایشهات)

وقتی یه کار بدی میکنی که میخوای خبرشو به من بدی میگی:مامان جون به اعصابت مثلث(مسلط)باش یا اینکه مامان جون یه دقه آرون(آروم) باش ببین چی میگم

چون آب اینجا به موهات نمیسازه و موهات هم بلند شده بود،خیلی اذیت بودی به خصوص موقع خواب سرت خیس عرق میشد.بعد از مشورت با خودت تصمیم گرفتیم موهات رو کوتاه کنیم و خودت هم موافق بودی و تازه کلی هم خوشحال بودی که میخوای مثل مامانای بزرگ به آرایشگاه بری.وقتی هم موهات رو کوتاه کردم کلی ذوق کردی و از همون آرایشگاه یه بسته گل سر خوشگل خریدی.بهم گفتی:مامان جون سرم لاحتِ لاحت(راحت راحت) شده.شب که شد تازه یادت افتاد که چی شده و گفتی:ای وای مامان جون یادمون رفت موهامو برداریم موند تو آرایشگاlaugh1.gif

این عکس رو همون روز ازت گرفتم

 

ماه محرم امسال خیلی کم بیرون رفتیم چون یا بابا جون سر کار بود و یا هوا خیلی سرد و بود و به خاطر محمد مهدی نمیتونستیم بریم بیرون.وقتی میرفتیم خونه مامانی خیلی خوشحال میشدی چون تو حسینیه شهرکشون روضه بود و با مامانی میرفتی روضه.

این جمله از خودته که:خیلی خوشحالم که امام حسینو دوس دارم و عکس زیر مربوط به همین جمله س

رضوان خاتون و دایی علی

شام غریبان

 

یه وقتایی هم یه کارایی میکنی که حسابی تن منو میلرزونی.نمونه ش همین سر شب  یهو دیدم از اتاق اومدی بیرون و دراز کشیدی(روی شکم) روی زمین وداری گریه میکنی.نوع گریه ت مثل وقتی بود که چیزی میخوای و بهت نمیدیم.فکر کردم شاید از وسایل باباجون چیزی برداشتی که ازت گرفته یا اینکه کاری کردی که دعوات کرده،به خاطر همین خودم رو زدم به اون راه! و چیزی بهت نگفتم.وقتی دیدم ساکت نمیشی گفتم لابد یه چیزیت هست بهت گفتم بیا پیشم ببینم چی شده اینجور گریه میکنی؟

اومدی طرفم و با حالت دعوا بهم گفتی زبونم گیر کرده تو میفهمی زبونم گیر کرده؟فکر کردم زبونت رو گاز گرفتی گفتم دهنت رو باز کن ببینم.همین که دهنت رو باز کردی دیدم یکی از گیرهای چل گیست رو زدی گوشه لپت.

الهی بمیرم برات که چه دردی کشیدی ولی چون میدونستی کار بدی کردی از خجالت چیزی نگفتی.شاید باور نکنی که تا همین الان فشارم افتاده و ضعف دارم.حالم خیلی بد شد وقتی اون صحنه رو دیدمscare2.gifنتونستم درش بیارم.میدونستم اگه بخوام بازش کنم بیشتر لپت رو گاز میگیره.باباجون رو صدا کردم اومد درش آورد.خدا رو شکر چیزیت نشده بود

 

پرنسس کوچولوی من

 

 

خیلی دوست دارم،اینقدر که الان که ساعت ۴ صبح هست با اینکه خیلی خوابم میاد پشت سیستم نشستم تا این پست رو برای تو بنویسم تا فکر نکنی از وقتی که داداش کوچولوت به دنیا اومده من به تو کمتر توجه میکنم.

 

تو یگانه همراز مادری عزیزم،مونس منی.چه شبهایی رو که من با نگاه کردن به تو به صبح رسوندم و چه غصه هایی رو که با دیدن لبخند معصومانه تو از یاد بردم.تا دنیا دنیاست عاشقانه دوست دارم حتی اگه روزی برسه که تو منو دوست نداشته باشی

همیشه دعای خیر من بدرقه راه توست ،دیروز و امروز و فردای من

 

 

دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامان جون