تولد خاله جان تو خرمشهرِِ یا رضوان خاتون تو اهواز؟ - فرشته های مهربون

دیروز یعنی ٢۶ اردیبهشت تولد خاله جان رضوان بود.قربونش برم ٢١ ساله میشه.ما به علت اینکه تولد خاله جان روز شنبه بود و باباجون نمیتونست مرخصی بگیره تصمیم گرفتیم پنج شنبه بریم و کادوی تولدش رو بهش بدیم،و با مامانی اینا برنامه هامونو ریختیم.اما روز چهارشنبه باباجون گفت که پنجشنبه و جمعه کار داره و نمیتونه بیاد.حالا من و رضوان خاتونو میگینگرانکلافه

باباجون گفت که ما هم با مامانی و بابایی و دایی علی بریم،اما ما که تنها نمیرفتیم. خلاصه موندگار شدیم و رضوان که خودش دل پری از اهواز اومدن ما داشت دوروزی رو تریپ افسردگی گرفتناراحت

روز شنبه که شد من on the phone - New!به خاله جان و تولدش رو بهش تبریک گفتم.رضوان اومد گوشی رو از من گرفت و کلی از ما گله و شکایت کرد و بعدم دیگه به من اجازه نداد با خاله جان حرف بزنم و خداحافظی کرد و....تق

نشستم کلی باهاش حرف زدم و گفتم آخه مامان جون منم دلم میخواست برم هم دلم واسه خاله جون تنگ شده بود،هم دلم میخواست ببینم حالا که نینیش قراره یکی دو ماهه دیگه دنیا بیاد قربونش برم چه شکلی شده،اما نشد.حالا خوبه منم بشینم گریه کنم و  جیغ و داد بزنم و بگم قهرم وغذا براتون درست نکنم.رضوان خاتونم که آخر منطق و درکه هیچ کدوم از حرفای منو قبول نکرد و گفت من امروزم غذا نمیخورم.

خلاصه اونروز رو هم مثل بقیه روزا ناهارشو نخورد و فقط با غذاش بازی کرد و بعد هم گرفت خوابید.عصری که بیدار شد با یه حالت مظلومانه ای اومد پیش من و گفت:خاله جان تولد داره،کیکم داره؟شمم داره؟گفتم نمیدونم مامان من.با یه نگاه عاقل اندر سفیهی براندازم کرد و گفت:کیک داره،عمو قاسم براش کیک خریده حالا کی شمعاشو فوت کنه و زد زیر گریه.

الهی بمیرم دلم کباب شد گفتم میخوای ما هم اینجا واسه خاله جان تولد بگیریم که خوشحالتر بشه.با همون لحن قشنگی که همیشه موقع بله گفتن داره و دل همه رو میبره سرشو تکون داد و گفت بله.(آره جون ننت تو دلت واسه خاله جان سوخته)

چند ساعتی که به غروب مونده بود فرصت مناسبی واسه درست کردن یه کیک خامه ای نبود.آخه باید کیک رو میپختم و میذاشتم چند ساعت بمونه تا کاملاً سرد بشه و تازه مراحل درست کردن خود خامه هم کلی وقت میبرد و بعد از خامه زدنم کیک باید حداقل یه دو ساعتی تو یخچال میموند تا خودش رو بگیره

از رضوان اجازه گرفتم که کیک رو از بیرون بگیریم و ایشونم لطف کردن اجازه دادن.به باباجون تلفن کردم و گفتم عصری زودتر بیاد و با خودش کیک و شمع و کلاه و یه هدیه واسه رضوان و یه هدیه هم واسه ساینا دختر همسایمون بگیره.

به خاله سارا مامان ساینا هم که خونشون طبقه چهارم ساختمان خودمون هست گفتم که شب بیان پایین تا جشن تولد زودرسمون رو بگیریم.(یهو یاد مامان ارشیا افتادم و خندم گرفت از اینکه همه ی بچه ها مثل هم هستن و پوست ما رو میکنن و بهمون میخندن)

خلاصه اونشب بعد از اینکه خانم خانما افسانه ی جومونگشو نگا کرد به خاله سارا تلفن زدم و جشن تولدمون شروع شد.اولش مثل دو تا خانم متشخص سنگین و رنگین نشستناما بعد از گرفتن عکس Flower

 و رضوان خانمم کلی رقصیدو بعد از اجرای مراسم مرسوم رضوان و ساینا هدیه هاشونو باز کردن و کلی ذوق کردن.ساینا واسه رضوان یه بابانوئل ناز آورد که میخونه و لرزشی هم داره که نگو.رضوان خاتون دفعه ی اول ترسید ولی بعد کلی ذوق کرد وکلی هم دوسش داره.آخرین مرحله خوردن کیک بود که رضوان خاتون هیچی ازش نخورد و مشغول بازی کردن شد و کیکش رو به من داد گفت بیا بده    نی نی بخوره.

خلاصه این بود حکایت جشن تولد رضوان خاتون در دو سال وهفت ماه و پانزده روزگی.

پیوست:از خاله سارا و ساینا به خاطر هدیه قشنگششون خیلی خیلی ممنون

یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط مامان جون