چی بگم... - فرشته های مهربون

چی بگم،اصلاً به کی بگم

دیشب از ساعت ١٢ تا ساعت چهار صبح داشتم عکس آپلود میکردم و روزانه های دو ماهه محمد مهدی رو ثبت میکردم،اونوقت وقتی داشتم آخرین کلمه رو تایپ میکردم در کمال ناباوری همش پرید.

دلم میخواست جیغ بکشم،تمام ذوقم رو برای نوشتن اون پست گذاشته بودم،حالا معلوم نیست دیگه کی وقت کنم بنویسم.حتی اگه وقت بشه دیگه این پست اون پست نمیشه

سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸ توسط مامان جون