این روزهای با تو بودنمان - فرشته های مهربون

پیش نوشت:

این پست رو تا به حال نزدیک به بیست بار سعی کردم از نو بنویسم که نشد و هی پرید و همه زحماتم هر بار به هدر رفت.اما من اون مورچه م که یه دونه رو هفتاد بار میبره و...

حالا هر وقت وقت کنم ذره ذره مینویسم و ذخیره ش میکنم اگه بشه،و هر وقت کامل شد منتشرش میکنم.احتمالاً طولانی بشه.امیدوارم حوصله شما (و فرشتها هام روزی که این مطلب رو میخون) رو سر نبرم.

ای خدای بزرگ شکرت،هزار هزار بار شکرت به خاطر نعمت داشتن فرزندان سالم هر چی شکرت کنم کم کردمconnie_43.gif

فرشته های مامان(محمد مهدی یک ماه و یک روزه)

 

خدایا به هر کسی که آرزوی داشتن فرزند به دلش مونده فرزند صالح و سالم عطا کن و سالم بودن فرزندان من رو هم با صالح بودنشون به بهترین شکل کامل کن.آمین63

 

فرشته های نازم منو ببخشید که اینقدر دیر به دیر وبلاگتون رو به روز میکنم ~~19به خصوص از رضوان خاتونم معذرت میخوام که ممکنه با خوندن این پستای آخر فکر کنه حسابی بهش بی توجهی میکنم،ولی خدا میدونه که اینطور نیست و حتی هنوز هم بیشتر وقت من به دختر گلم اختصاص داره که خدای ناکرده حسودی نکنه به داداشیش(خودش محمد مهدی رو به این اسم صدا میزنه).

به خدا تا اون حد به دوتاتون توجه میکنم و میرسم که دم دمای غروب که میشه دیگه کاملاً بی جون میشم.اما دخترکم قول میدم اگه خدا یاری کنه پست بعدی رو به تو اختصاص بدم و کلی از کارای قشنگت و شیرین زبونیات بنویسم و کلی از نقاشیات و از صورت ماهت عکس بزارم

 

تو این پست میخوام مشخصات تولد و رشد محمدمهدی جونم رو ثبت کنم براش:

روز،تاریخ و ساعت تولد:  پنج شنبه 14/8/1388 ساعت 15:03

                                   ١٧ ذی القعده ١۴٣٠

محل تولد:بیمارستان مهر اهواز

وزن هنگام تولد: 2760 گرم

قد هنگام تولد:50 سانت

                           وزن یک ماهگی:4500 گرم

                           قد یک ماهگی:5/53 سانت

                                                              وزن دو ماهگی: 6 کیلو

                                                              قد دو ماهگی:59 سانت

 

دو روزگی:

در این روز به همراه فرشته کوچولو به خونه برگشتیم.مامانی که خودشون هم بدحال بودن پشت در ایستاده بودن و اشک تو چشماشون حلقه بسته بود.رضوان خاتون دوید طرفم و دستاش رو باز کرد و گفت مامان جون دلم برات تنگ شده بود و من دلم میخواست گریه کنم اما توان گریه کردن نداشتم.

چون مامانی دستشون به شدت درد میکرد خودم محمد مهدی عزیزم رو حمام و غسل کردم.خیلی برام سخت بود و مدام میترسیدم جوجه کوچولوم از دستم سر بخوره،اما خدا رو شکر به خیر گذاشت

علی رغم پرهیزهایی که من در دوره بارداری کرده بودم و حسرت خیلی چیزایی که دوست داشتم و طبعشون گرم بود رو به دل خودم گذاشتم کم کم آثار زردی در وجود پسرکم نمایان شد ناراحتو در چهار روزگی به دکتر مراجعه کردیم که گفت زردیش خیلی کمه و مشکل خاصی نداره و در جواب سوال من که اگر زردیش زیاد شد چه کار کنم؟گفت زیاد نمیشه.اما زردی محمد مهدی بیشتر شدگریه و با پرهیز غذایی من و خوردن داروهای عطاری(هم من و هم خودش)بعد از یک هفته خدا رو شکر کم کم آثار زردی از صورت و چشمای نازم پسرم محو شد.

 

پنج روزگی روز مهمی در زندگی محمد مهدی ما بود چون:

1)پسرم در این روز تست غربالگری کم کاری تیروئید و تست شنوایی سنجیش رو در نهایت آرومی و با آقایی هر چه تمامتر انجام داد و شکر خدا در هر دو مورد از سلامت فرشته کوچولومن مطئن شدیم.

2)بند ناف گل پسرمون در این روز افتادو پسری مامان رو بیشتر از این منتظر نزاشت و نخواست مامان بیشتر از این با دیدن بند ناف آویزون پسری هول برش داره و بگه وای پسرم دردش گرفت،آخ پسرم سوزش داد و از این حرفا...

3)و مهمتر از همه اینکه در این روز یک نام زیبا به آمار کشور اضافه شد و محمد مهدی ما شناسنامه دار شد و ما با افتخار شناسنامه پسرمون رو که به اسم  سید و مولا و صاحب اختیارش مزین بود به هر کس که رسیدیم نشون دادیم.(ان شاء الله که نامدار باشی پسرم)

 

8 روزگی:

 

در این روز بینایی و شنوایی میوه دل ما کامل شد و ما این حدسمون رو با تستهای دقیقی که خودمون توی خونه به روش کاملاً علمی{#emotions_dlg.e29} ازش گرفتیم به یقین رسوندیم.

 

24 روزگی:

اولین ملاقات محمد مهدی با خاله جان و عمو قاسم(شوهر خاله) و محمد علی نانازی بود که زحمت کشیده بودن و یه سرویس خواب نوزاد براش هدیه آورده بودن.

 

26 روزگی:

         من شیر میخواااااااااااااااام

در این روز گل پسرمون ختنه شد و مثل همه روزهای گذشته کاملاً پسر خوب و آرومی بود(دکتر  جراحی که ختنه ش کرد کلی ذوق کرده بود از آرومی پسر ما).ساعت 19:15 دقیقه جراحی شروع شد و ساعت 19:30 تمام شد.بعد از کلی تحقیق و پرس و جو دکتر علی ابراهیمی رو برای ختنه پسری انتخاب کردیم و ختنه به روش سنتی انجام شد.

بعد از چند دقیقه دردهای پسرم شدید شد و زد زیر گریه فوری بهش استامینوفن دادیم، اما فقط برای حدود یک ساعت آرومش میکرد و محمد مهدی که تا اون روز صدای گریه ش رو درست و حسابی نشنیده بودیم مظلومانه گریه میکرد و با بغض زل میزد تو چشای خیس من.منم بهش میگفتم مادری به خاطر خودت اینکار رو کردم اگه دیرتر میشد بیشتر دردت میگرفت جیگرم،اگه زردی نداشتی حتماً زودتر این کار رو میکردیم و تو الان راحت راحت شده بودی.الانم خدا کمکت میکنه زود زود خوب میشی،حالا دیگه مرد شدی،آقا شدی،مسلمونیت ثابت شد

 

یک ماهگی:

محمد مهدی ما در تاریخ 17 ذی القعده 1430 هجری قمری به دنیا اومد و بنابر این شب عید غدیر یک ماه شمسی و قمریش کامل شد و من دلم میخواست که به مناسبت عید غدیر و یک ماهگی پسرم در این روز زیبا و مقدس یه جشن بگیرم که نشد.اما از اونجا که دایی حسین و زن دایی دنیا و ابوالفضل خوشگل عمه برای عید دیدنی به اهواز اومده بودن و این اولین ملاقات محمد مهدی با دایی و زن دایی و پسر داییش بود. اون شب کیک گرفتیم و یه جشن کوچولوی خانوادگی تو خونه مامانی گرفتیم.حالا بماند که تو شهر به این بزرگی هر چی گشتیم یه کیک درست و حساب یافت می نشد و یه کیکی هم که به اجبار،اختیار کردیمنیشخند بلد نبودن روش یه جمله ساده یک ماهگیت مبارک رو برامون بنویسن

 

هدیه تولد دایی حسین و زن دایی و ابوالفضل به محمد مهدی:

بازی با هدیه دایی حسین

خسته از بازی

 

یک ماه و پنج روزگی:

اولین سفر کوتاه محمد مهدی انجام شد که طی اون ما به همراه عضو جدید خانوادمون به خرمشهر رفتیم و دوستان و فامیل کلی از دیدن گل پسر ما ذوقیدند و البته یه چند تایی هم خواستگار پیدا کرد HippieWhite HairHairdoHippieکه ما گفتیم باید فکر کنیم{#emotions_dlg.e37}

 

دارم فکر مُکُنم سوال

محمد مهدی ٣۶ روزه و محمد علی ۵ ماه و ٣ روزه

 

ابوالفضل عزیزم

(نتونستم جهت عکسش رو درست کنم،هر وقت تونستم درستش کنم میزارمش همینجا)

 

چهل روزگی:

به خودی خود روز مهمیه دیگه.میگن از دختر تا چله مراقبت کن بعدش کاریش نداشته باش،اما پسر رو تا چهل روز کاری نداشته باش بعدش ازش مراقبت کن.حالا صحت و سقم این قضیه رو من نمیدونم.

در این روز پسرکم رو برای بار دوم غسل دادم و از خدا خواستم تا آلودگیها رو از وجودش دور کنه.63الهی آمین

دو ماهگی:

    

به مرکز بهداشت مراجعه کردیم که خدا رو شکر اضافه وزن و قد محمد مهدی خیلی خوب بود.و البته واکسن یاد آوری فلج اطفال و هپاتیت و ب.ث.ژ رو هم دریافت کرد که طبق معمول پسر خوبی بود و فقط یه کوچولو گریه کرد و تا بغلش کردم ساکت شد{#emotions_dlg.e11}

دو ماه نوزده روزگی:

الهی بمیرم و روزایی مثل این روز رو نه واسه فرشته هام نبینمگریهنمیدونم چی شد محمد مهدی یه کوچولو سرما خورده بود از چند روز قبلش که اونم به خاطر علاقه بیش از حد رضوان خاتون بود که سرما خورده و هی نزدیکش میشه و تا یه لحظه رومونو بر میگردونیم میبینیم نزدیک محمد مهدی شده.سرما خوردگیش یه کوچولو با تب همراه بود که هم سرماخوردگی و هم تبش با خوردن یه روز دارو کاملاً خوب شد.

دیروز هم تا سر شب خوب بود و مثل همیشه بازی میکرد و میخندید و آغا آغا میکرد.بعد از ظهر رفتیم خونه مامانی که باباجون بعد از نماز بیاد دنبالمون بریم بنگاه یه خونه ببینیم(اگه خدا قسمت کنه از پا قدم خیر پسرم میخوایم خونه بخریم).خونه مامانی هم با دیدن مامانی و بابایی کلی ذوق میکرد و بازی کرد و حتا یه چند تا عکس هم ازش گرفتم که این یکیشونه:

(البته توی این عکس محمد مهدی روی مبل نشسته،توی این ویندوز جدیدی که نصب کردیم نمیتونم جهت عکسها رو درست کنم)

رفتیم بنگاه و سر شب برگشتیم خونه.در تمام این مدت خوب بود و حتا وقتی برگشتیم شیرش رو خورد و آروم بود،اما بعد از نیم ساعت یهو شروع کرد به جیغ زدن.فکر کردم چیزی نیشش زده بغلش کردم،جاشو چک کردم چیزی نبود.لباساشو در آوردم و بدنش رو وارسی کردم،خبری نبود

همینطور جیغ میزد و هیچطوری آروم نمیشد،نه با بوسیدن و بازی کردن نه با راه رفتن،نه با تکون دادن،نه با لالایی خوندن،حتا برای اولین بار موزیک رو امتحان کردیم،بیفایده بود.داشتم از ترس میمردم.

آخه این بچه کلاً بچه آروم و بی دردسریه.از لحظه تولد تا به حال نشده که اذیت کنه و گریه و جیغ و داد راه بندازه فقط وقتی گرسنش بشه یه کوچولو گریه میکنه که حتا اگه فوری شیرش ندم هم تحمل میکنه،کلاً بچه صبور و مظلومیه،هر کی میبیندش اولین چیزی که میگه اینه که چه مظلومه،حتا یه بار باباجونش گفت:از بس هی میگن مظلومه،آخرش شهیدش میکنن

خلاصه اینقدر گریه کرد تا از حال رفت.مرتب دمای بدنش رو چک میکردم نه تب داشت و نه سرد بود.دیدم خوابیده خدا رو شکر کردم اما مدام حواسم بهش بود.آخر شب داشتم رضوان رو میخوابوندم دوباره با جیغ از خواب بیدار شد و همون آش و...آماده شدیم که ببریمش بیمارستان.بمیرم الهی واسه دخترم زد زیر گریه و به باباجونش گفت:زود بگو آژانس بیاد داداشی داره میمیره

رفتیم بیمارستان ابوذر.سوال کردن از تغییرات ادرار و مدفوعش،از تبش،از خارش و سوزش و...گفتم که هیچ موردی نداره و من تا آخرین لحظه قبل از حرکتمون پوشکش رو چک کردم.گفتم شاید گوشش عفونت داشته باشه چک کردن مشکلی نبود،تب هم نداشت.بعد از یه مدت دوباره آروم شد.گفتن شیرش بده اگه نا آرومی کرد خبرمون کن.آروم موند.گفتن ما تشخیصی نداریم شاید هم چیزیش نباشه.ببرش خونه اگه تا فردا همینطور بود ببرش دکتر.

وقتی برگشتیم شیر خورد و  کمی باهاش حرف زدم و بازی کردم.وقتی یه لبخند بیحال تحویلم داد گریم گرفت،بعدشم خوابید.تا صبح خوب بود.اما صبح دوباره کمی بیقراری کرد.ساعت ٧ تب کرد وبهش استامنوفن دادم و رضوان خاتون روسریش رو داد که خیس کنم و روسرش بزارم

الهی بمیرم  دخترم دیشب چقدر خوابش میومد اما چشماشو به زور باز نگه داشته بود تا ببینه حال داداشیش چطور میشه.تازه از من خواسته واسش وسایل دُکتُی (دکتری) بخرم تا خودش داداشیش رو خوب کنه.توی بیمارستان هم کلی شیرین زبونی کرد و با دکتر و پرستارا درد دل کرد و کلی هم دلشون رو برد و همه قربون صدقه ش رفتن.

محمد مهدی فعلاً خوبه. تبش پایین اومده.دعا کنید چیزیش نباشه

 

خدایا همه مریضا به خصوص کوچولوهایی رو که بیمار هستن شفا بده

خدایا منو با بیماری و درد و رنج کشیدن جگر گوشه هام امتحان نکن63

پینوشت:

همین الان دایی حسین زنگ زد به گوشیم.بهش سپرده بودم خرمشهر آپارتمان مناسبی اگه واسه فروش هست برامون پیدا کنه.گفت فعلاً چیزی پیدا نکرده.نفهمیدم چی بهش گفتم،ازش تشکر کردم یا نه؟حال ابوالفضل و خانمش رو پرسیدم یا نه؟

ببخشید داداشماچاگه این مطلب رو خوندی ابوالفضل رو ببوس و به خانم گلت سلام برسون

یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامان جون