قربون هوش و شیرین زبونیات بشم - فرشته های مهربون

ما یه هفته ای رو خونه ی مامانی بودیم.یعنی تا جمعه ای که گذشت.این یه هفته رضوان یه کمی بهتر بود،چون یه همبازی فضولتر از خودش(دایی علی)پیدا کرده بود و از صبح تا شب کلی آتیش میسوزوندن و جیغ من و مامانی رو در میاوردن.یه وقتایی با هم دعوا راه مینداختنبعدش میشستن قربون صدقه هم میرفتن.خلاصه حال و روز رضوان یه کمکی بهتر بود ولی باز بهونه خرمشهر رو میگرفت.

وقتی هم که برگشتیم خونه رفت تو اتاقش و با اسباب بازیاش بازی و یه وقتایی هم درد دل میکرد که اینا منو دوس ندارن و خرمشهر نمیبرن و....

تا امروز که یادش افتاد ای دل غافل یادم رفته برم سراغ کمد لباسام و اونا رو بریزم به هم

آخه به نظر گلابتون مامان حیفه که کمد لباسا مرتب باشه و اصولاً اتاق مرتب چیز جالبی نیستنیشخند

رفت و از بین لباسا لباسای ماه محرمش رو جدا کرد و مشغول پرو کردن اونا شد که ببینه یه وقت لباساش آب نرفته باشن و متوجه شد که نه بابا آب که نرفتن هیچ،دو سایز هم کش اومدن

آخر سر هم با چند تا پیشونی بند اومد تو هال و یکی یکی اونا رو روی سرش امتحان کرد.بعد از ظهر دیدم که یکی از پیشونی بندها که روش نوشته بود یا ابالفضل العباس دم در افتاده بهش گفتم رضوان خاتون بیا مامان جون این پیشونی بندو بردار گناه داره رو زمین افتاده روش نوشته یا حسین خوب نیست تو دست و پا باشه(خیر سرم میخواستم از این روش تربیتی استفاده کنم که بچه یاد بگیره کاراش رو خودش انجام بده).

رضوان یه پسر دایی داره که یه سال و دو ماهه هست و خرمشهرن،اسم پسر داییش ابوالفضله و اسم باباجون رضوان هم عباسه

این دختر گل ما هم نه گذاشت و نه برداشت زد تو پوز مامانش زبانو گفت:روش ننوشته یا حسین،نوشته افُ فَضل(ابوالفضل) و باباجون.

منو میگی یه نیگا به نوشته روی پیشونی بند کردم و آب شدم و به خودم گفتم برو بمیرآخه وقتی سواد نداری مجبوری ابراز وجود کنی!

الهی قربونت برم مامان جون که این همه با هوش و بانمکی همینه که هر جا میری همه واست سر و دست میشکنن

خیلی میخوامتقلب

 

 

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ توسط مامان جون