مهر،ماه غمشادی+تولد زیباترین بهانه+روز جهانی کودک - فرشته های مهربون

شاید من بهتر از هر کس دیگه ای معنای "پاییز فصل هزار رنگ" رو بفهمم،چون فصل پاییز تا به حال بارها برای من رنگ عوض کرده.

از وقتی که یادم میاد پاییز برام شادی و شور به همراه میاورده و یه حس ناشناخته خوب که همیشه هم ناشناخته مونده،شاید علت این شور و شوق آغاز سال تحصیلی بوده برای من که همیشه به تحصیل علاقه مند بودم و دوران تحصیلم جزو یکی از بهترین دورانهای زندگیم به حساب میاد.شاید هم تغییر آب و هوا برای ما که  باید گرما و شرجی و گرد و خاک رو تحمل میکریم،عامل این خوشحالی بوده(هر چند که اینجا فصل پاییز و زمستون هم مشکلات خاص خودش رو برای اهالی داره،مشکلاتی مثل آب گرفتگی معابر،گرفتگی ف ا ض ل ا ب،قطعی مرتب برق ...)

بعد از گذشت سالها پاییز حسابی برام رنگ عوض کرد و پشت سر هم غصه برام آورد.اولیش مهر ماه سال ٧۴ بود که خاله بزرگم رو که خیلی دوستش داشتم و به تازگی خیلی هم بهش وابسته شده بودم رو به طور ناگهانی ازم گرفت(هفتم مهر سالگرد پرواز پرستوی مهربون ما بود که اینترنت یاریم نکرد یه پست به یادش بزارم...روحش شاد)

نهم مهر  سال ٨٠ عموی پدر و مادرم که آدم خیلی شوخ طبع و مهربونی بود و همه دوستش داشتن در روزهایی که من دنبال پیگیری قضیه قبولیم تو رشته دبیری فیزیک تو دانشگاه شهید رجایی تهران  که دستکاری شده بود در موعد مقرر برای رسیدگی بودم فوت کرد و با سفر اجباری بابا و مامان به شیراز برای مراسم،دو داغ بزرگ برای همیشه به دلم موند.

٢٣ مهر ٨٢ هم که یکی از بدترین اتفاقات زندگیم افتاد که باعث شد حال و روزم تا مدتها حسابی به هم بریزه و اون فوت مادربزرگ مادری مامانی مهربونم(تنها مادربزرگی که من دیده بودمش)بود،کسی که من بی نهایت باهاش انس داشتم و اونم به گفته خودش (که بارها بهم گفته بود)با من.زنی درد کشیده از نسل گذشته که گذر زمان هر چند چین و چروکهای زیادی روی صورتش به جا گذاشته بود نتونسته بود مهربونی و معنویتی رو که توی صورت و نگاهش موج میزد مخفی کنه.حالم خیلی بد شد وقتی فهمیدم که دیگه نمیتونم هر وقت دلم گرفت یا حس کردم که اون دلتنگه به دیدنش برم.تا مدتها دچار افسردگی بودم حوصله هیچ چیزی رو نداشتم.

ما اصولا تا کسی از نزدیکامون رو از دست ندیم باور نمیکنیم که مرگ سراغ ما و عزیزامون هم میاد...ولی میاد،خیلی هم بد موقع میاد...کاش کمی وقت شناس بود کاش صبر نمیکرد وقتی که آدما بیشتر از هر وقتی به هم دل میبستن اونا رو از هم جدا کنه!!!

تا مدتها از پاییز و به خصوص ماه مهر بیزار بودم(تقریباً از سال ٧۴ به بعد)همین که به اواخر تابستون میرسیدیم و بوی پاییز تو هوا میپیچید نفس کشیدن برام سخت میشد،حس مرگ تمام وجودم رو میگرفت به خصوص وقتی که از خواب بیدار میشدم فکر میکردم مرده ای هستم که در نهایت گیجی از قبر در اومدم...

خدای خوب و مهربون خوب میدونست که اگر تو رو تو فصل پاییز به من نده این حال و هوا تا آخر عمر با منه و من هر سال باید ماههایی رو در اضطراب و افسردگی بگذرونم.

بزار یه اعتراف کنم:

اولش وقتی فهمیدم باردارم و زایمان توی مهر ماه انجام میشه خیلی حالم گرفته شد،با خودم میگفتم خدا نمیخواد به من بچه بده میخواد امسال منو ببره،این بچه بهانه ایه برای اینکه پاییز سال ٨۵ آخرین فصل زندگی من باشه.اما هر چی به روزای تولد تو نزدیکتر میشدم حال و هوام قشنگتر میشد تا روزی که تو اومدی ١١ مهر ماه ١٣٨۵ روزی که بدون اغراق قشنگترین و مهمترین روز در تمام زندگی من شد.روزی که حال و هوای رخوت و ترس و دلمردگی با فرود یه فرشته از بهشت به آغوش من از زندگی من بیرون رفت و من مادر شدم

خیلی دوست دارم خدا جون...رضوان خاتون عزیزم،عاشقتم،میخوامت،دیوونتم،نفسمی، عمرمی،دار و ندارمی...

خدا تو رو تو دو ماه به من داد: یکیش ماه مهر بود که بدترین ماه زندگیم بود و یکی دیگه ماه رمضان که قشنگترین ماه زندگیم بود که بهترین حال و هوا رو تو تمام سال توی اون ماه داشتم.اون سال بدترین و بهترین روزهای زندگی من به نفع بهترینها یکی شدن

الحمدلله کما هو اهله

امسال سومین سال بودن تو در کنار ما کامل شد تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comو تو وارد چهارمین سال زندگی مقدس خودت شدی.خدا رو به خاطر بودنت هزاران هزار بار شکر.

از خدای بزرگ و مهربون میخوام بهت عمر طولانی همراه با سعادت و سلامتی و عزت و موفقیت و شادی بده،ازش میخوام که تا آخرین لحظه دستات رو تو دستهای مهربون و قدرتمند خودش بگیره و اجازه نده که لحظه ای ازش جدا بشی،ازش میخوام کمکت کنه که فقط تو راهی که به رضوان من الله ختم میشه گام برداری و در یک جمله:

الهی که عاقبت به خیر بشی همنفس کوچولوی من

 

مهر ماه امسال مثل سالهای قبل ما دو تا جشن تولد داشتیم:

اولیش جشن تولد دایی علی بود که روز 4 مهر با ورودش به ١١  سالگی جشن کوچیکی با حضور دوستاش و البته پرنسس کوچولوی ما  به خوبی و خوشی بر گزار شد و از اونجا که دختر مهربون تنها دختر حاضر در جمع بود حسابی تو جشن داییش مجلس گرمی کرد و رقصید.البته اینم بگم که کلاه بوقی دایی علی رو هم از همون ابتدای مجلس تصاحب کرد و بهش گفت این کلاه برات کوچیکه بدش به من

 

خوشحالی رضوان در تولد دایی علی

 

هدیه مامانی و بابایی به دایی علی

دومین جشن هم که جشن پرنسس کوچولوی من بود که خدا رو شکر خدا رو شکر...به خیر و خوشی برگزار شد

یادتونه چقدر واسه بر گزاری این تولد استرس داشتم.خیلیا سرزنشم میکردن که تو این تولد رو خیلی برای خودت بزرگ کردی؟بابا مگه چه خبره؟

اما واقعیت این بود که این تولد منو اینطور به هم ریخته بود چونکه امسال به طرز عجیبی واسه رضوان خاتون مهم شده بود.خیلی بیشتر از اونی که تصورش رو بکنین و این فقط یه توهم مادرانه نبود چون همون شب توی مدت برگزاری تولد و بعد از اون خوشحالی بی حد و حصر خانم کوچولو کاملاً مشخص بود.

تازه جالبتر اینکه وقتی آخر شب رفت که بخوابه برگشت و بهم گفت:امشب میخوام تو ببلت(بغلت)بخوابم، منم از خدا خواسته بغلش کردم.شاید باور نکنین و حق هم دارین البته، اما فقط خدا میدونه که دختر گل من تا صبح چند بار توی خواب با صدای بلند خندید.صورت نازش وقتی میخندید واقعاً دیدنی بود،مثل نوزادیش شده بود وقتی که تو خواب میخندید و من که بعد از شبهایی که از هول جشن تولد دخملی بیخوابی کشیده بودم قرار بود امشب در کمال آرامش بخوابم،در نهایت شادی تا صبح بیدار موندم و زل زدم به صورت معصوم فرشته کوچولوی خودم.

صبح هم صبر نکرد تا من ساعت 7:10 بیدارش کنم و خودش ساعت 6 از خواب بیدار شد.بهش گفتم که هنوز زوده بگیر بخواب.من به موقع بیدارت میکنم.اما اون شروع کرد به تعریف از تولدش و تشکر از من و بوسیدنم.بعد از اومدن از مهد  هم وقتی از سرویس پیاده شد همون تو خیابون جلوی مردم بغلم کرد و گفت:مامان دیدی تولدم شده بود،خیلی دوست دارم مامان جون

نمیدونم اون روز از صبح تا شب چند بار جمله خیلی دوست دارم مامان جون رو گفت،چند بار با دستای کوچولوش بغلم کرد و چند بار بوسیدم و گفت:قوبونت برم گل قشنگ من

خوشحالم عزیزم،خیلی خوشحالم که جشن تولدت اونطوری که دوست داشتی برگزار شد.هرچند که خیلی بیشتر از اینا واست برنامه داشتم،اما نشد مامان جون آخه ما یه مهمون کوچولو هم داشتیم که باید خیلی ازش مواظبت میکردیم.انشاءالله سال بعد که نینیمون به دنیا اومده باشه یه تولد بهتر برات میگیرم

وای خدا سال بعد خیلی کمکم کن،آخه یه تولد تو مهر داریم و یه تولد تو آبان...چه شود(دقت کردین که خدا نی نی دوممون رو هم تو پاییز میخواد بهمون بده،البته شاید اینبار دیگه...توکل به خدا،خدا خیلللللللللللللللللللللللللللللللی بزرگ و مهربونه)

و اما نحوه برگزاری جشن و مهمونای عزیزمون:

ما که کلی هول بودیم،خونه رو از دو روز قبل تزئین کردیم.قرار بود یه شام درست و حسابی بدیم که به علت کمر درد من و مراعات حال نی نی انجام نشد و به یه ساندویچ ساده قناعت کردیم(با عرض معذرت از مهمونای گلمون)

قبل از رسیدن مهمونا رضوان خاتون خوشحال ما شروع کرد وسط حال رقصیدن و شادی کردن که اولین مهمونای ما موقع ورود بخشی از هنرنمایی فرشته کوچولو رو دیدن

قرار بود تولد ساعت 7 عصر شروع بشه که اولین مهمونامون که همسایه های مجتمع بودن ساعت 7:15 دقیقه تشریف آوردن(آیدا و ساینا و عسل و نگار)مهمونای بعدی که که افتخار دادن و تشریف آوردن یونا جون و مامان لیلی بودن که از دوستای وبلاگی ما هستن و اولین بار بود که از نزدیک ملاقاتشون میکردیم.بعد از اون هم محمد طلا جون و زهرا سادات مادرش بودن که همزمان با موژان کوچولو و مامان مریمش رسیدن.من و رضوان از دیدن این دوستای گلمون که واسه اولین بار ملاقاتشون میکردیم کلی هیجان زده شدیم(اینم یکی دیگه از برکات دختر گل منه که وبلاگش و تولدش بهونه ای شد واسه آشنایی و دیدار ما با این دوستای گل)

البته دعوتیای ما خیلی بیشتر از این بودن،بعضی از همسایه های مجتمعای نزدیک که نیومده بودن،بعضی از نینیای همکارای باباجون که نیومده بودن،مهری جون با نی نی تو راهیش که متاسفانه نشد که روی ماهش رو ببینیم، و چند تا دوست وبلاگی دیگه مثل رضا کوچولو، ایلیا کوچولو و سپهر جون که به علت مشکلات اینترنتی دعوتنامه های اینترنتی من به دستشون نرسید و من هم شماره ای ازشون نداشتم که باهاشون تماس بگیرم.

بعد از رسیدن تدریجی مهمونا و پذیرایی مختصر نوبت به آوردن کیک بود که به خودی خود جمع پراکنده بچه ها رو دور میز جمع کرد

 

 

   

البته به استثنای محمد طلا که تا آخر مجلس به ما افتخار نداد نه یه عکس بگیره و نه دعوتهای مکرر ما رو واسه حضور بین بچه ها قبول کنه.تا میرفتم سراغش و ازش میخواستم که بین ما بیاد از اینکه ورزشکاره و کمربند مشکی میخواد بگیره و فوتبالیسته و کلاس زبان و...حرف میزد.تعجب

یونا جون هم بیشتر وقتش رو پشت کامپیوتر یا تو اتاق رضوان گذروند و اینطوری بیشتر بهش خوش میگذشت به خاطر همین زیاد پا پیچش نشدم.

 

هدیه ما هم به دایی علی یه ست کیف و کمری و جامدادی مرد عنکبوتی بود که برای اثبات ادعامون عکسی نداریم.نیشخند

 

 

 

یونا جون

موژان کوچولوی ناز هم که نی نی بود هنوز و با همراهی مامان گلش توی قسمتهای مختلف جشن شرکت میکرد.

 

موژان کوچولو

بعد از فوت کردن شمع و بریدن کیک توسط رضوان خاتون و تقسیم اون توسط مامانی و پذیرایی از مهمونا،رضوان خاتون هر کار کرد هیچکی نیومد وسط برقصه و منم واسه اینکه غائله رو ختم به خیر کنم فشفشه ها ر آوردم و بچه ها خوشحال و متعجب شروع به فشفشه بازی کردن و دست و هورا و جیغ و بعد از اونم دود و سرفه ما بزرگترا و باز کردن در و دریچه کولر برای تعویض هوا و بچه هایی که لباس منو میکشیدن و فشفشه میخواستن.

 

از راست به چپ:یونا،نگار،آیدا،ساینا،رضوان،عسل،موژان کوچولو

 

 

 

 

بعد از اون نوبت به باز کردن هدایای خوشگل رسید. دست همه درد نکنه.ما واقعاً راضی به زحمت نبودیم باور کنین حضورتون خودش بزرگترین هدیه بود که بینهایت من و به خصوص رضوان خاتون رو خوشحال کرد.

بعد از اونم رضوان به من تذکر داد که مامان جون ساندویش و مرحله بعدی هم مشخص شد دیگه.در انتها هم وقتی دیدیم مهمونا تصمیم دارن تشریف ببرن هدایای خیلی خیلی ناقابلی رو که به رسم یادگاری و تشکر تهیه شده بود رضوان خاتون با دستای کوچولوی خودش به مهونای گلش داد.

در کل به ما که خیلی خوش گذشت.امیدوارم که به مهونامون هم خوش گذشته باشه و کم و کاستیها رو به بزرگی خودشون ببخشن.ان شا ءالله که همیشه شاد و سلامت باشین.

 

بچه ها در حال بازی در اتاق رضوان(محمد طلا گوشه سمت راست تصویر)

 

از دوستانی هم که دعوتنامه اینترنتی ما به دستشون نرسید معذرت میخوام واقعاً من بی تقصیرم

و اما فردا یه روز قشنگه،روز جهانی کودک:

این روز زیبا رو به همه کوچولوها و مامانای گلشون تبریک میگم.انشاءالله که همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه فرشته های مهربون.

از چند روز قبل به همسایه ها پیشنهاد دادم که پنجشنبه 16 مهر میخوام یه جشن واسه بچه ها بگیرم.کیک درست میکنم بچه ها رو از عصر بفرستین خونه ما تا کارتون ببینن و بازی کنن و کیک ...بعد هم شام درست میکنم ببریمشون پارک و همونجا شام و فشفشه بازی و...

خلاصه یه کاری کنیم که یه روز فراموش نشدنی براشون بسازیم.که کسی جوابی نداد .تصمیم داشتم اگه برنامه قطعی شد دوستای وبلاگیمون رو هم خبر کنم.حالا ظاهراً قرار شده که شام ببریم بیرون که اگه به امید خدا جاش مشخص شد خبرشون میکنم.

پینوشتها:

1)اینکه اکثر پستها طولانی هستن تقصیر این اینترنت منه که نمیتونم هر چیزی رو به وقتش بزرام تو وبلاگ و همش با هم جمع میشه وانگهی پست طولانی شود

2)از همه دوستای گلی که به تولد اومدن ممنونم و از دوستایی که نشد خبرشون کنم واقعاً معذرت میخوام

3)از مامان محمد طلا  و موژان کوچولو و لیلی مامان یونا که درباره تولد رضوان خاتون تو وبلاگشون مطلب نوشته بودن و خیلی هم به ما لطف داشتن و همینطور از هاله مامان ارشیا گلی و شیرین جون بابت تبریکشون تشکر میکنم.

4)من نمیدونم این دایی علی این همه فشفشه از کجا پیدا میکرد که تا میومدم تو اتاق میدیدم یه فشفشه روشن تو دستشه

5)علت نرقصیدن بچه ها از زبون مادراشون:این ترانه هایی که گذاشته بودی خیلی شاد و قشنگ بود اما بچه ها ترانه های بچگونه دوست ندارن(به نظر من این به ما بر میگرده بین تولد بچه با آدم بزرگ و ترانه ها باید فرق باشه.این ماییم که سلیقه بچه هامون رو به سلیقه خودمون نزدیک میکنیم که این اشتباهه.بزاریم بچه هامون تا وقت دارن تو عالم بچگی باشن)

6)من به دلیل اینکه نمیخواستم خدای ناکرده یه وقتی به مهونام بی توجهی کنم نتونستم زیاد و خوب عکس بگیرم(حتا خودم با دخملم یه عکس ندارم)واسه آپلود کردن همین چند تا عکس هم کلی به مشکل برخوردم که هروقت بتونم هر کدوم رو آپلود کنم تو یه پست جدید قرار میدم

٧)هدیه همه بچه ها یه شکل تهیه شد تا خدای نکرده مشکل و ناراحتی برای بچه ها پیش نیاد،البته به استثنای موژان کوچولو و نینیای همسنش که دعوت بودن و نیومدن که چون خیلی کوچولو بودن طبیعتاً هدیشون باید کمی فرق میکرد تا به سنشون بخوره

8)بقیه عکسا به اضافه هدایا رو وقتی موفق به آپلود عکسا شدم میزارم.

 

تصویر دیگه ای از فشفشه بازی بچه ها توی تاریکی ندارم
بعداًاًاًاًً نوشت(20/11/88):
نمیدونم چرا هر چی عکسا و مطالب این پست رو مرتب میکنم به طور در هم و برهم نمایش داده میشه و بعضی عکسا و مطالب سر جای خودشون نیستن.خیلی ناراحنمگریه

 

چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ توسط مامان جون