عید فطر+ورود به مهد کودک+یه عالمه تولد - فرشته های مهربون

اول از همه سلام و یه تبریک بزرگ به مناسبت عید سعید فطر(البته با چند روز تاخیر)،یه تبریک ویژه به همه کسانی که در امتحان بندگی خدای مهربون قبول شدن،خوش به سعادت کسانی که این افتخار رو به دست آورده باشن.خوش به سعادتشون.

روز عید و فردای اون به ما و به خصوص رضوان خاتون که خیلی خوش گذشت چون خاله جان و دایی حسین از خرمشهر اومده بودن و رضوان کلی با ابوالفضل بازی کرد و از دیدن محمد علی که کلی هم تغییر کرده بود و هزار ماشاءالله بانمک شده بود ذوق زده شد(یعنی راستش منم خیلی ذوق زده شدم،ماشالا هزار ماشالا محمد علی حال اومده بود و تپلی شده بود و کلی هم غر میزد و صداهای بامزه از خودش در میاورد که نگو)روز و شب عید خاله جان و دایی حسین خونه مامانی بودن و فرداش واسه ناهار به خونه ما اومدن.خداییش خیلی خوش گذشت.من اولش فکر میکردم خیلی خسته بشم چون حالم کمی نامساعد بود ولی اینطور نشد و خیلی خیلی...هم بهمون خوش گذشت و هنوز از پله ها پایین نرفته بودن که دلم واسشون تنگ شد و شب که شد دلم  میخواست گریه کنم.به هر حال زندگیه دیگه کاریش نمیشه کرد.مهم اینه که قدر لحظاتی رو که با هم هستیم خوب بدونیم که به لطف خدا ما خیلی خوب میدونیم.یعنی از بچگی جوری بار اومدیم که محبتمون خیلی به م زیاده(خدا رو شکر)و همیشه و همه جا به فکر همدیگه هستیم

 

رضوان و لباس عیدش که خیلی دوسش داره

ابوالفضل بانمک ما

محمد علی خاله با کلی تغییر

رضوان در حال بازی با محمد علی(موهاشو...)

 

یه خبر مهم:ورود رضوان خاتون به مهد

دیروز روز اول مهر بود.من همیشه فکر میکردم خاطره رفتن من به مدرسه توی روز اول مهر و دیدار با دوستای قدیمی بعد از چند ماه تعطیلی خاطره انگیزترین بخش دوران تحصیل منه و شیرینیه اول مهر دوران تحصیل خودم با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.اما امسال که دختر مهربون خونه ما واسه اولین بار به مهد کودک رفت و من همراهیش کردم و از کیف کردن و بازی کردنش کلی ذوق کردم دیدم که روز اول مهر بچه آدم از روز اول مهر خودش هم شیرینتر و قشنگتره.البته واسه یه مادری مثل من که یه دختر گل داره که موقع جدا شدن از مادرش گریه و زاری راه نمیندازه و تا آخر وقت مهد بدون بهانه گیری اونجا میمونه و بعد هم مثل خانما سوار سرویس میشه و به خونه میاد و مادر منتظرش رو دم در تو بغل میگیره و میگه من مَد کودک بودم بازی کردم خیلی دوست دارم مامان جون

بله دیروز بالاخره انتظار چند ماهه دختر گل من به پایان رسید و صبح زود از خوا پا شد و با ذوق و شوق تمام صبحانه ش رو خورد و حاضر شد که به مهد بریم.راس ساعت یه ربع به هشت صبح از زیر قرآن ردش کردم و با دوتا از همسایه ها که دختراشون توی همون مهد پیش دبستانی میرن به مهد رفتیم.دختر گل من جزو معدود بچه هایی بود که از بدو ورود با همه جوشید و بداخلاقی و گریه زاری نکرد.خدا رو شکر میکنم که رضوان رو طوری بار آوردم که وابستگیش به من طوری نباشه که بدون من جایی که باید بمونه نمونه.امروز فهمیدم که این یه نعمت بزرگه که بچت به وقتش مسقل باشه و وقت مهد و مدرسه رفتن خون به دلت نکنه.

 

آماده برای رفتن به مهد در روز تحویل وسایل

میخوام برم سرسره

وسایلی مهد که البته به توصیه مسوئلین مهد و به خاطر در نظر گرفتن شرایط مالی همه اولیا از انواع ساده و ارزون قیمت تهیه کردیم

از وقتی به خونه بر گشتم تا ساعت 12:30 که فرشته کوچولوی من به خونه برگرده دلم خیلی گرفت.جاش خیلی خالی بود ولی از خوشحالیش خوشحال بودم.واسش به عنوان هدیه روز اول مهد یه آبرنگ و مقوا گرفتم(آبرنگ خیلی دوست داره)و خونه رو حسابی مرتب کردم و وسایل نقاشیش رو آماده کردم و از ساعت ده دقیقه به 12 رفتم دم در منتظرش.ساعت دوازده و نیم چهره خندونش رو و دستای کوچولوش رو که واسم تکون میداد دیدم و دلم باز شد و برای هزارمین بار عاشقش شدم.بغلش کردم و بوسیدمش و به اون و بچه های همسایه آبنبات شیری دادم.بعد بچه ها هم به خونه ما اومدن که با هم بازی و نقاشی کنن.رضوان از دیدن آبرنگش کلی ذوق کرد و مدام میگفت دست درد نکنه مامن جون دوست دارم.منم با شربت و شیرینی و میوه ازشون پذیرایی کردم و رفتن پی بازی و من با خودم زمزمه میکردم:

من عاشقتر از پیشم،دارم عاشقترم میشم...

بعد از صرف ناهار مامانی تماس گرفت و با رضوان درباره مهدش صحبت کرد و وقتی من گوشی رو گرفتم تا بخوام چند جمله حال و احوال کنم گلی خانم خوابش برد از خستگی،اونم چه خوابی ساعت حدود 6 بعد از ظهر از خواب بیدار شد و به خیال اینکه صبح شده گفت آماده بشیم بریم بریم مهد.

امروز هم که روز دوم مهد بود خودش با سرویس و بدون من به مهد رفت. وقتی برگشت و براش غذاشو گذاشتم و رفتم که نماز بخونم که بعد از نماز با این صحنه مواجه شدم:

 

 

این روزها و یه عالمه تولد:

بابا جون:شنبه ٢٨ شهریور یعنی شب عید فطر تولد آقای همسر بود.من که از مدتها قبل تو فکر یه جشن درست و حسابی بودم تصمیم داشتم دوستا و همکارای صمیمی آقای همسر رو واسه افطار دعوت کنم و جشن تولدش رو هم بعد از افطار بگیرم،اما آقای همسر بنا به دلایل شخصی از گرفتن این جشن صرفنظر کرد و اون رو به سالهای آینده موکول کرد.ما هم به یه جشن خانوادگی و ساده بسنده کردیم و مامانی اینا رو واسه افطار اون شب دعوت کردیم.بعد از افطار هم جشن ساده خودمون رو برگزار کردیم.البته نیازی به گفتن نداره که در این جشن وقت خوندن بیا شمعا رو فوت کن این رضوان خاتون بود که شمعا رو فوت کرد و باباجون حتی فرصت نکرد ادای فوت کردن رو هم در بیارهقهقهه

به عنوان هدیه تولد هم چند روز قبل از اون با کلی دردسر و پلیس بازی با همسایه قرار و مدارام رو گذاشتم که مثلاً تو میخوای بری خرید و منم همرات میام و...رفتیم با همراهی فرشته های کوچولو (که یکیشون دست توی دست من بود و یکی دیگه شون هم با لگدهای محکمی که به شکم من میزد ابراز وجود میکرد) یه ماشین ریش تراش فیلیپس سری ٨٠٢٠ واسه بابا جونشون گرفتیم که زیر دوشیه و البته خمیر ریش هم میخوره.

و خدا رو شکر بابای فرشته ها از هدیه ای که فرشته های مهربون براش گرفته بودن کلی ذوق کرد.مامانی و بابایی هم که همون شب هدیه شون رو دادن و خاله جان و دایی حسین هم روز عید فطر که به اواز اومدن هدیه تولد آقای همسر رو هم با خودشون آوردن.

خاله جان:همون روز ٢٨ شهریور که مصادف با ٢٩ رمضان بود یه مناسبت دیگه هم داشت و اونم سالگرد تولد قمری خاله جان بود که تماس گرفتیم بهش تبریک گفتیم(البته ما هدیه تولد همدیگه رو توی سالگرد تولد شمسی به همدیگه میدیم ولی سالگرد تولد قمری همدیگه رو هم به خاطر داریم)

حالا من:فردای روز عید فطر یعنی دوم ماه شوال هم سالگرد تولد قمری خودم بود(یعنی من بسته به اینکه ماه رمضان هر سال ٢٩ یا ٣٠ روزه باشه، ٢ یا ٣ روز از خواهر کوچتر خودم کوچکترمنیشخند)

عمو قاسم:روز اول مهر هم تولد عمو قاسم(شوهر خاله جان و بابای محمد علی عزیزم)بود.تولدت مبارک

دایی علی:شنبه ای که در راهه یعنی چهارم مهرماه دهمین سال تولد دایی علیه که رضوان بیصبرانه منتظر اون روزه چون اون روز رو علامت نزدیکتر شدن تولد خودش قرارداده

جیگر مامان:

و مهمتر از همه شنبه هفته بعد از اونه یعنی ١١ مهر ماهه که تولد پرنسس کوچولوی خودمهروزی که خدا میدونه بهترین روز تو تمام زندگی منه و من بیصبرانه منتظر رسیدن اون روز زیبا هستم تا برای نمیدونم چند هزارمین بار تمام هستی خودم رو به پای دختر دردونه خودم بریزم.

خیلی هولم و دست و پام رو خیلی گم کردم بسکه رضوان خاتون مدام از تولدش حرف میزنه و آرزوهای کوچولوی قشنگش رو واسه اون روز میگه حسابی دستپاچه شدم که نکنه تولدش اونجوری که دوست داره نباشه.آخه اولین سال تولد رضوان مصادف با شهادت امام علی علیه السلام شد که ما واسش جشن نگرفتیم(البته چون از قبل میدونستیم که همچین اتفاقی میفته قبل از اون جشن دندونش رو مفصل واسش گرفته بودیم و کلی هم هدیه قشنگ گیرش اومده بود).تولد دو سالگیش هم که سال گذشته بود فردای عید فطر بود(روز تولد قمری خودم)که ما که اون موقع هنوز ساکن خرمشهر بودیم واسه عید دیدنی مامانی و بابایی به اواز اومده بودیم که بعد از ملحق شدن خاله جان و دایی حسین یه جشن خانوادگی واسش گرفتیم.بنابر این امسال اولین سالیه که قراره واسه تولدش بچه های همسن و سال خودش رو دعوت کنیم و رضوان کلی بابت همین قضیه ذوق داره.یه روز اینقدر از تولدش حرف زد و پیشنهادای جور واجور داد و ....که من اون شب رو تا صبح خوابم نبرد.

باور کنین حس مادری رو داشتم که چند روز دیگه مراسم عروسی یه دونه دخترشه و مدام دلشوره اینو داره که نکنه حتی یه لحظه از این مراسم دلخواه دخترش نباشه.

یه شبم که قبل از خواب مامانی تماس گرفت تا باهاش صحبت کنه رضوان شروع کرده بود از تولدش واسه مامانی گفتن که مامانی هم ازش پرسیده بود چی دوست داری واست بگیرم؟رضوان هم به مامانی گفته بود نمیخواد چیزی برام بخری النگوتو بم بدهتعجب(مامانی یه تکپوش آیینه ای داره که رضوان دوست داره روی زمین قلش بده)

همین شد که منم یه چند تیکه طلای ریزه میزه داشتم رفتم جاشون واسه دخترم سه تا النگو گرفتم که مثل قبلیا کجشون کنه و بعدم بگه دیگه خراب شدن بندازمشون؟گریه

 

دختر گلم در حال دعا کردن برای برگزاری هرچه بهتر تولدش بودن کنار بچه ها

حالت تضرع رو حال میکنین

خلاصه که دختر کوچولوی من اینقدر منو دستپاچه نکن به خدا من دلم طاقت نداره یهو دیدی از ذوق تو و آرزوهای قشنگت ذوق مرگ شدما

پینوشتها:

!)دختر گلم همین الان از خواب بیدار شد و دستور داد که زودتر کامپیوتر رو خاموش کنم

2)دوستای خوب بیان همه با هم دعا کنیم که خدا کمک کنه هر چه زودتر انتظار شیرین جون به پایان برسه و مامان مهربونش بتونن خودشون رو از انگلیس پیش اون برسونن تا شیرین دیگه اینهمه دلهره تنهایی و زایمان و تنهاییهای بعد از اون رو نداشته باشه.لطفاً برید و بهش سر بزنید و بگید که نگران نباشه چون این نگرانی و افسردگی فقط به خودش و نی نی تو راهیش خدای نکرده صدمه میزنه

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸ توسط مامان جون