به خانه بر نمی گردیم - فرشته های مهربون

قلبم داره تند تند میزنه اونقدر که نمیتونم به راحتی نفس بکشم،سرم داره از درد منفجر میشه،نی نی تو دلم کز کرده و مثل یه گلوله ی فولادی سنگین شده.........همه ی اینها به خاطر وجود یه مشت آدم بی فرهنگه که واسه راحتی خودشون بچه هاشونو تو خیابون ول میکنن به امان شیطانشیطان

یه چند مدتی که حالم خوب نیست و مدام احساس ضعف تو دست و پاهام و همینطور سرگیجه مداوم دارم(ظاهراً از عوارض آمپولیه که باید مرتب تزریق کنم)امروزم یکی از همون روزا بود،منتها فرقش با روزای دیگه این بود که امروز رضوان هم زود خوابید و منم با خودم گفتم حالا که بساط استراحتت جوره بگیر بخواب.تازه چشام گرم شده بود که مثل هر روز صدای  نعره های بچه های خیابون بغلی و بعد از اونم صدای انفجار ترقه هاشون دلمو آورد تو دهنم.این تقریباً برنامه هر روزشونه،یعنی تو این ده ماهی که ما اینجا هستیم برنامه همینه و زمستون و تابستونو شرجی و بارونشم فرقی با هم نداره.

هی جلوی خودمو گرفتم که چیزی نگم گفتم الان خودشون خسته میشن و میرن اما بعد از نیم ساعت شنیدن صدای بووووم بووووم رفتم و از توی تراس بهشون گفتم شما اگه خواب ندارین مردم میخوان استراحت کنن و....

والا آدم میترسه باهاشون حرف بزنه،بچه ای که هنوز وارد مقطع راهنمایی نشده چاقو با خودش داره،یا در میزنه باز نمیکنی از دیوار میپره تو حیاط تا بچه همسایه رو جلو چشم مادرش لت و پار کنه آدم چی بگه بهش؟

تازه یه بار هم اون اوایل که اومده بودیم پسره اومده روبرو در مجتمع ما با دوستاش فوتبال بازی کنن،صدای توپایی که به در مجتمع میکوبن یه طرف،صدای نعره زدنا و فحشای ناجور دادناشون یه طرف دیگه...رفتم بهش میگم بازی ساعت داره،استراحت هم ساعت داره،این موقع ظهر همه مردم میخوان استراحت کنن که با کمال پررویی تو چشام نیگا میکنه و میگه چه باکلاسن میخوان استراحت کنن.گفتم تقصیر خودت نیست تقصیر کس و کارته که واسه اینکه خودشون راحت باشن شما رو تو خیابونا ول کردن.عصرش پدرش اومده دم در مجتمع از سرایدارمون پرسیده اون زنه که با پسرم دعوا کرده خونشون کدوم واحده تا برم حقشو بزارم کف دسش؟که سرایدارمون گفته این مشخصاتی که تو میدی تو ساختمون ما نیستتعجب

خلاصه که اینجوریاس!از روز اول به آقای همسر گفتم که این منطقه یه جوریه!فاضلابش که بارون نزده سر ریزه،ساعت 11 شب که زنا نشستن دم در و کر کر خندشون به هواست و خیلی چیزای دیگه که نگم بهتره،اما آقای همسر چون خونه یکی از دوستاش تو این مجتمع بود اصرار داشت که ما همینجا خونه بگیریم.حالا من ایرادای ظاهری و باطنی خونه رو میتونم نادیده بگیرم و تحمل کنم اما این سرو صداها به اضافه ناامنیای وحشتناکی که اینجا به چشم خودم دیدم رو نه.

تازه بدبختی اینجاس که آقای همسر چون خودش ظهرا خونه نیست باور نمیکنه که اینجا چه خبراییه.

یعنی قرار بود استراحت کنم و بعدش بیام از حال و هوای این روزای رضوان بنویسم:

 

قایم شده بود زیر پتو هر چی صداش میزدم جیکش در نمیومد

اولش چشاشم بسته بود

 فکر میکرد اگه چشماش بسته باشه نمیبینیمش

این روزا زندگی خانم کوچولو تو دو کلمه خلاصه میشه:مهد کودک و تولد

 ما دیدیم رضوان خاتون مهد نرفته اینهمه علاقه نشون میده و از طرفی هم تو خونه تنهاست و هم اینکه فامیلی کسی اینجا دور و برمون نیست تصمیم گرفتیم اسمشو مهد بنویسم،البته فقط برای یه مدت کوتاه و احتمالاً فقط تا اسفندماه بزاریم بره،چون من نمیخوام رضوان از این سن مجبور باشه هر روز سر یه ساعت خاصی از خواب بیدار بشه و مطمئنم که بعد از یه مدت خسته میشه.مخصوصاً که نیمه دومی هم هست و یه سال دیرتر به مدرسه میره و اگه قرار باشه از حالا هر سال نه ماه به مهد بره دیگه از مدرسه رفتن زده میشه.

یه مهد همین نزدیک خودمون ثبت نامش کردیم که هر چند که امکانات خاصی نداره و آموزش خاصی نمیده(حتی کار با لگو هم یاد نمیدن)اما همین که بین همسن و سالاش باشه واسه الانش کافیه.یه آزمایش صحت و سلامت ازمون خواستن که البته فقط محدود به آزمایشات تعیین انگل(التبه با عرض معذرت)میشد که ما خودمون چون سالیانه آزمایشات کامل رو براش انجام میدیم  و الان هم نزدیک سه سالگیشه از دکتر خواستیم تا آزمایشات کامل خون و ادرار رو هم بنویسه واسش.که انجام دادیم و خدا رو شکر سالم بود.

البته انجام آزمایش هم خودش پروسه عجیب و سختی بود.آسونترین قسمت آزمایش خون بود که با خانمی دخترم به راحتی انجام شد.روز قبل از آزمایش همسایمون که واسه دخترش آزمایش رو انجام داده بود به رضوان گفت که اصلاً درد نداره.بهش گفتم چرا بهش میگی درد نداره وقتی ما اینطور بگیم و بچه آمادگی درد رو نداشته باشه همین که سوزن تو دستش فرو بره شروع به نا آرومی میکنه.شبش واسه رضوان توضیح دادم که آزمایش خون درد داره ولی دردش خیلی کمه مثل اوندفه که خار ماهی رفته بود تو دست اینقده دردش،اما اگه دوست داری بری مهد باید انجامش بدی و بایدم آروم بشینی چون اگه تکون بخوری دردش خیلی زیاد میشه.موقع انجام آزمایش قربونش برم انقدر آروم بود که خود خانمه کیف کرد،حتی با وجودی که متصدی آزمایشگاه بعد از وارد کردن سر سرنگ دید رگ بچه رو درست تشخیص نداده و سوزنش رو زیر پوست شروع به چرخوندن کرد.رضوان رو توی بغل خودم نشونده بودم و هر لحظه آماده بودم که با اینکار خانم متصدی جیغش به هوا بره.بعد شروع کردم واسش توضیح دادن که الان خونت میاد تو سرنگ نیگاش بکن ببین خونت چه رنگیه؟و رضوان به محض دیدن خون گفت قرمزه،من بلد بودم قرمزه.و در آخر هم به عنوان جایزه یه آبنبات بهش دادم.خانمه هم که کلی ذوق کرده بود رضوان رو کلی بوسید و از من پرسید که چطور اینقدر آروم نشسته و منم براش توضیح دادم.بعد هم که خواست چسب روی دست رضوان بزنه و از اونجا که رضوان علاقه زیادی به چسب زدن داره بهش گفتم اینم یه جایزه از طرف خانم دکتر و کلی ذوق کرد.بعد هم از راهمون بردم و مهد کودکش رو نشونش دادم و یه ساعتی اونجا بازی کردو برگشتیم.خونه.

اما آزمایشات بعدیش که سه مرحله ای هم بودن سریالی شد واسمون که نگو.طبق معمول هر وقت که احتیاج هست از بچه ها نمونه بگیریم کلاً دستشوییشون به مدت یه هفته بند میادنیشخند

گروه خونی نفسم هم بالاخره بعد از سه سال فهمیدیم(آخه هر بار دکترا یادشون میرفت تو آزمایش خونش RH رو هم تقاضا کنن)گروه خونی دختر گلم O مثبت هست.البته من همیشه حدس میزدم گروه خونش این باشه اما از مثبت بودنش خیلی خوشحالم چون حالا دیگه وقتی که بخواد به امید خدا مامان بشه مشکلات و خطرات گروه خون منفی رو نداره(واسه این یه مورد هم خدا رو صد هزار مرتبه شکر)

حالا از اون روز هر روز بهمون یادآوری میکنه که من دیگه بزرگ شدم باید برم مَد کودک یا اینکه باید بریم لیوان بخریم رنگ انگشتی بخریم کوله پشتی بخریم و امشب قراره باباجونش رو راهی بازار کنه البته بعد از به قول خودش سریال آقا محسن(پنجمین خورشید)

الهی که من قربون اون ذوق کردنت بشم همنفسم

مسئله ی دیگه ای که روزانه شاید صد بار بهمون یادآوری میکنه تولدشه،مدام میگه:چن روز دیگه تولدمه ها،اول تولد دایی علیه بعد تولد من میشه

و بزرگترین آرزوهاش هم محدود میشه به این که:یه کیک بزرگ بخرینروشم شمع بزارین تا فوت کنم بعد تو بگو تا صد سال زنده باشی ،بچه ها رو دعوت کنین،بادکنکم بخرین،کلاهم بخرین برا بچه ها هم کلاه و بادکنک بخرین که ناراحت نشن

سی دی خوشگلم بزار برامون که همش برقصیم و دست بزنیم تو هم بامون برقص،نه تو نرقص تو نی نی داری نمیتونی برقصی خدا نکنه حال نی نی بد میشه.تو فقط آیِشک(آرایش) کن دیگه شداهت(شهادت) هم تموم شده تا من بهت بگم قربونت برم چه خوشگل شدی عزیز دلم

به تنها چیزی هم که فکر نمیکنه کادو گرفتنه(بسکه مثل مامانش قانعه طفلیچشمک).یه وقتایی هم ازش میپرسم چی دوست داری بابا جون واست بگیره؟میگه یه تخت صورتی خوشگل(آخه من کادوی خودم رو از مدتها قبل گرفتماگه گفتین توش چیه؟)

هر روز هم سراغ لباسش رو میگیره و میپرسه :هنوز لباسم درس نشده؟

یه روز انقدر از لباسش و تولدش پرسید تا خوابش برد:

خلاصه منم بیصبرانه منتظر روز تولد شاهزاده خانمم هستم تا انشاءالله نهایت خدمت رو در اون روز خاص به ایشون بکنم.

پینوشتها:

1)کاشکی آقای همسر حاضر شده بود قید موقعیتش رو بزنه،کاشکی تو شهر خودمون مونده بودیم اونجا درسته که خیلی چیزا نداشتیم اما آرامش داشتیم و دست و پای من هم تا این حد بسته نبود که هر چی بخوام منتظر بشم تا آقای همسر شب که از سر کار برمیگرده گیرش بیاد یا نه؟رضوان هم واسه بیرون رفتن و پارک رفتن مدتها تو نوبت نمیموند.

اونجا درست بود که خیلیا هستن که واسمون دردسر درست میکنن و هر بار که از خونه بیرون میرفتیم باید آیة الکرسی میخوندیم که چشممون به جمالشون نیفته،اما یه کسایی هم بودن که از دیدنشون خوشحال میشدیم و از دلتنگی در میومدیم

2)از همینجا به دوستای اهوازیمون اعلام میکنم که همتون دعوتید واسه تولد دختر مهربون،که روز 11 مهر هست.هر کی دوست داره بیاد قدمش روی چشم اعلام آمادگی کنین و اگه احیاناً کسی تو اون روز نمیتونه بیاد زود بهم خبر بده تا یه فکری بکنم.فکر میکنم شنبه باشه و مراسم هم بعد از ظهره.مامانا ی مهربون هم دعوتن،مهری جون شما هم دعوتی با دختر گل تو دلت،شامم میدیم شما فقط بیاین

3)خیلی دوست داشتم دستور غذاها و پیش غذاها و پس غذاهای محلی مردم خرمشهر و آبادان رو که مخصوص ماه رمضان هست تو یه پست واستون میزاشتم و کلی هم عکس تهیه کرده بودم واسه این پست که متاسفانه به علت مسائلی که پیش اومد نشد به بزرگی خودتون ببخشید 

چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ توسط مامان جون