سلام مهربانِ بزرگِ مهربان - فرشته های مهربون

سلام مهربانِ بزرگِ مهربان

بالاخره اومدم،منو که خیلی خوب میشناسی،میدونم که هنوز فراموشم نکردی...

الهی خوب میدانی که هستم                      همان که گوهر ایمان شکستم

همان که جام غفلت سر کشیدم                   به روی بام ذلت پر کشیدم

همان که سجده را از یاد بردم                       به دریای جهالت دل سپردم

همان که بنده ات را خار کردم                        خلایق را ز خود بیزار کردم

الهی من اسیر اشک و اهم                          خدایا رو سیاهم رو سیاهم

الهی گشته ام شرمنده تو                           دلم خواهد که باشم بنده ی تو

الهی ای پناه بی پناهان                              الهی توبه کردم از گناهان

الهی تو به حق دردمندان                            ببخشا رو از این بنده مگردان

 

سلام به فرشته های گلم وقتی که این مطلب رو میخونن و سلام به همه ی دوستای خوبمون که تو این مدت که نبودم شرمندم کردن وبهمون سر زدن.
از صمیم قلب آرزو میکنم که طاعات و عبادات همتون مورد قبول خدای یکتا واقع بشه.تو رو خدا تو لحظه های قشنگ دعا و مناجاتتون ما رو هم فراموش نکنین مخصوصاً من بیچاره رو که امسال به معنای واقعی کلمه بیچاره ام و این رو با پوست و خون خودم حس میکنم.
تو رو خدا باز نگین به خاطر نینیه که دلم میشکنه ها...نه به خاطر نینیه نه به خاطر اینکه امسال نتوستم روزه بگیرم.اما وقتی به این فکر میکنم که این ماه رمضونی هیچ کاری واسه خودم نکردم دلم از غصه میگیره
از صبح که بلند میشی سر و کله زدن با یه فرشته کوچولویی که با محاسبات دقیق من مشخص شده به طور میانگین هر یک دقیقه یکبار صدام میزنه،و تدارک دیدن یه سفره خوب و دلچسب برای افطار که حال و هوای ماه رمضان را به اهل روزه بده و بعدها هم خاطره ی شیرینش واسه فرشته کوچولوهای امروز و آدم بزرگای فردا بمونه(اونم سفره افطار ما خرمشهریا که هزار جور مخلفات رنگارنگ و پرزحمت توشه)،بی حالی و خواب و آلودگی و خستگی مفرط درد و درد و درد از طرف دیگه(این آخری بخشیش و فقط بخشیش مسلماً دیگه مربوط به حضور قشنگ نینیه)و...همه ی اینا دست به دست هم دادن که من علی رغم تلاش فراوان نتونم امسال هیچ کاری برای خودم بکنم.
دیشب دیگه دلم خیلی گرفته بود(راستی شب زنده داریتون قبول)داشتم از غصه میمردم.خدا رو شکر که رضوان خاتون هم با من احیا گرفت و به پر و پام پیچید و یه جاهایی هم با حرکات مهفومیش خیلی بهم حال داد و الا شاید از ناراحتی از حال میرفتم(کلاً من عادت کردم تو رفتار و حرکات و حرفای این فرشته کوچولوی با معرفتم دنبال نشونه برگردم واسه قبول شدن یا نشدن یه کاری که انجام میدم پیش خدا،بسکه تا حالا نشونه های درست داده بهم)
دیشب در حالی که داشت ذکر میگفت تسبیح هفت رنگ خوشگلی که از مشهد واسه خودش گرفته بود پاره شد و درست یه جاهایی از جوشن کبیر که من به شک می افتادم که حالا بعد از بیست روز کناره گیری تقریبی و اجباری خدا من رو میپذیره یا نه فرشته کوچولوی نازم جلوم می ایستاد و و یه نگاه به چشام میکد و اشکام رو پاک میکرد و چشام رو میبوسید و چند تا از مهره های تسبیحش به اضافه ی یه بوسه ی خوشگل کف دستم میزاشت(خدا رو به خاطر داشتن ثروت عظیمی به اسم تو هزاران مرتبه شکر عزیزم)
این چند وقتی که نشد پست بزارم مناسبتای زیاد و مهمی بود که دوست داشتم بیام و به موقع احساس خودم رو درمورد اونا ثبت کنم ولی به علت ناراحتیهایی که واسم پیش اومد نتونستم
از همشون مهمتر نهم ماه مبارک رمضان بود که رضوان خاتون گلم 3 سال قمریش کامل شد...سه سال قبل از این بود که با قدمهای زیبا و سبک این فرشته کوچولو زیباترین ماه رمضان عمرم رو تجربه کردم طوری که شیرینی لحظه های قشنگش رو هنوز با تمام وجودم حس میکنم و یه وقتایی حسرتشون رو میخورم.و یه اتفاق عجیب و شیرین دیگه که به جذابیت اون خاطره ها اضافه میشد این بود که بعد از اون سال قشنگ هر وقت به شب نهم ماه رمضان میرسیدیم دردی مثل درد زایمان به سراغ من میمود و من تا صبح از درد خواب به چشام نمیومد و تا نیمه های روز بعد اوضاع همینطور بود اما امسال خیلی خفیف  به سراغم اومد(نمیدونم شاید چون باردار بودم و به خاطر  تضمین سلامتی نی نی بوده)...به هر حال خدا رو به خاطر این دردها و یاد آوریهای هر ساله تو این ماه عزیز شکر میکنم.
رضوان،خاتون دلم خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود و سلامتی تو.میخواستم همون روز بیام و تمام احساسات قلبیم رو برات ثبت کنم اما نشد.میخواستم بهت بگم که 6 سال دیگه تو همچین روزی تو اونقدر بزرگ و خانم میشی که خدا از تو هم برای شرکت توی مهمونی بزرگ و بینظیرش دعوت رسمی میکنه و تو مکلف به انجام همه ی کارهای خوب و قشنگ میشی.خدا رو شکر که جشن تکلیف واقعی تو توی این ماه عزیز واقع شده.اگر اون روز زنده باشم به خواست و یاری خدا یه جشن بزرگ به افتخار مکلف شدنت برات میگیرم که تا عمر داری یادت نره 
11 ماه رمضان سالگرد قمری روزی بود که من و بابای فرشته ها برای اولین بار به هم محرم شدیم با یه صیغه ی محرمیت دو ماهه،و دهم شهریور هم سالگرد شمسی ازدواجمون بود که امسال این دو مناسبت با هم ادغام شدن(امیدوارم که پدر و مادر خوبی برای فرشته های پاکی که خدا بهمون هدیه داده باشیم و از عهده تربیت نسلی صالح و سالم از همه نظر به خوبی بر بیایم)
شب دهم شهریور  حالم خیلی بدشد،شب تا صبح درد خیلی شدیدی داشتم.خیلی ترسیده بودم و فکر میکردم هر لحظه ممکنه یه زایمان زودرس اتفاق بیفته.از شدت درد و واسه اینکه صدام در نیاد و رضوان خاتون که نیمه های شب به زور خوابیده بود بیدار نشه ناله هام رو قورت میدادم.اونقدر درد داشتم که نمیتونستم لبهام رو از هم باز کنم و به اجبار توی دلم ذکر میگفتم و آیـة الکرسی میخوندم.امکان رفتن به بیمارستان هم نبود.فردا بعد از ظهرش با دکترم تماس گرفتم که منشیش گفت امروز چند تا عمل سنگین داره توی بیمارستان مهر برو اونجا.منم رفتم و یکی دو ساعتی هم اونجا بودم اما خبری از دکتر شند که نشد و دست از پا درازتر بگشتیم خونه.توی بیمارستان بهم گفتن که خدا خیلی بهت رحم کرده چون اگر دراز نمیکشیدی و کمی فعالیت کرده بودی بعد از اون درد تا الان زایمان کرده بودی که معلوم نبود چی میشد.فرداش که به مطب دکتر رفتم یه سونوگرافی انجام داد و گفت هر چی بوده به خیر گذشته و خدا رو شکر بچت سالمه اما آمپولایی رو که هفته ای یکی تزریق میکردم هفته ای دوتا شده که باید سر موعد تزریق انجام بشه.
مشخصات سونوگرافی مورخه 11 شهریور 88 :
اضافه وزن خودم در یک ماه گذشته:2 کیلو
سن بارداری:28 هفته و 6 روز
جنین به یاری خدا در سلامت کامل بود
تاریخ احتمالی زایمان:29 آبان 88
وزن جنین:حدود 1250 گرم
حرکات و صدای قلب جنین :نرمال
سالروز شهادت امام علی علیه السلام رو به همتون تسلیت میگم.ان شاءالله که در تمام مراحل زندگی خودتون و فرشته هاتون حضرت حیدر دستتون رو بگیره و یاریتون کنه.
 
پینوشت:
از همه دوستای گلی که تو این مدت بهمون سر زدن و کامنت برامون گذاشت تشکر میکنم.ان شاءالله در اولین فرصت به همتون سر میزنم
ان شا الله امروز یا فردا یه پست از شیرینکاریای دختر گلم میزارم که واسش بمونه و بعدها از خوندنش لذت ببره

 

جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ توسط مامان جون