اهواز و دردسرهاش واسه ما - فرشته های مهربون

از آبان ٨٧ که بالاجبار به اهواز اومدیم رضوان مدام بیتابی میکرد و بهونه میگرفت.غذا خوردنش رو که تعطیل کرد هیچ،بهونه گرفتناش هم به کنار،نق زدن و لج کردنش با من و مدام خونه زندگی رو به هم ریختن که بماند،الان جدیداً دیگه شبا هم نمیخوابه.الان چند شبه که تا صبح باهاش بیدارم.بچم پوست و استخون شده.بمیرم الهی براش.

اوایل به باباش که میگفتم گفت میبریمش پیش متخصص تغذیه،بردیمش پیش متخصص تغذیه،متخصص اطفال و هر متخصص دیگه ای که فکرشو بکنید.همشون به اتفاق یه چیز میگفتن و اون اینه که این بچه هیچیش نیست،هزار ماشالا باهوش و سرحال هم هست فقط احتمالاً از چیزی ناراحته و داره بهونه میگیره.بعضیاشون میپرسیدن تازگیا کسی رو از دست ندادین؟گفتیم نه خدا رو شکر فقط چند ماه پیش به اهواز اسباب کشی کردیم.دکترا علت رو همین میدونستن و حتا یه بار خود رضوان رفت جلو و با یه لحن قشنگی بهش گفت:من میخام برم خو اَمشَد (خرمشهر)

یکی دو بار هم دکترا بهم گفتن اگه که میخواست عادت کنه تا حالا عادت کرده بود.اما بابا جونش قبول نمیکنه و میگه عادت میکنه.من که دیگه دارم دیوونه میشم.رضوان که غذا نمیخوره و میدونم گرسنه هست منم نمیتونم بخورم،نتیجشم میشه این که الان دو ماهه که میرم دکتر میگه وزن کم کردی.البته خدا رو شکر وضعیت بچه خوبه و به قول دکترم داره از بدن من سوء استفاده میکنه ولی خیلی نگرانم هم نگران رضوان و هم نگران نی نی.

اوایل فکر میکردم بهونه ی خاله و دایی و همسایه ها و فامیلو میگیره،اما کم کم متوجه شدم که نه بابا این کوچولوی ما اینقدر بزرگ شده که داره بهونه ی خود شهر رو میگیره.روز سوم خرداد که تلوزیون مراسم خرمشهر رو نشون میداد بچم ذوق کرده بود و داد میزد:مامان جون بیا خرمشهر من،خرمشهر من.البته خرمشهر رو به زبون خودش میگفت.یا اینکه وقتی میری خرمشهر همین که ماشین میرسه به ابتدای ورودی خرمشهر داد میزنه بابا جون بیدار شو رسیدم خرمشهر و بعد از من میخواد که باباشو بیدار کنم.تا زودتر خرمشهر رو بهش نشون بده.

من که دیگه کلافه شدم و نمیدونم چکار باید بکنم.چند وقت پیش به آقای همسر گفتم بیا از موقعیتت بگذر و با یه سمت پایینتر برگردیم خرمشهر ،اما میگه حقوق و مزایام خیلی میاد پایین و تازه خرمشهر جایی برای پیشرفت و ارتقاء پست هم برام نداره  خداییش راستم میگه.ولی من میگم راحتی و شادابی دخترم ارزشش خیلی بیشتر از ایناست.تازه مگه چقدر تفاوت میکنه.حالا جدیداَ که خیلی بهش اصرار کردم میگه شما برید من یه چند سال دیگه میمونم تا با یه پست درست و حسابی بیام و همون هفته ای یه بار میام خونه.اما من که نمیتونم با یه بچه ی کوچیک و یه بچه تو شکم تنها بمونم.وقتی رضوان تازه به دنیا اومده بود یه سال تنهایی سر کردم اما اون موقع وضع خیلی فرق میکرد.خدا کنه یه فرجی بشه ما بتونیم برگردیم که من شاهد آب شدن دختر گلم نباشم.

 

پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸ توسط مامان جون