خاتون مامان+چل روزگی محمد علی+نی نی گلم - فرشته های مهربون

دختر گلم،رضوان خاتونم

نمیدونم چرا هر وقت میخوام بیام و از شیرینکاریات یا از بزرگ شدنت و خانمیات واست بنویسم،دلم اینهمه برات تنگ میشه...دلم خیلی برات تنگ میشه:وقتی که با اون همه ناز و ادا میای پیشم و بعد از اشتباهی که ازت سر زده بهم میگی مامان جونم،یا وقتی با اون چشای قشنگت خیره میشی تو صورتم و واسم شیرین زبونی میکنی یا وقتی لبای کوچولوی نازت رو حرکت میدی و با من حرف میزنی(من اون موقع فقط حرکت لبات و چشمای قشنگت رو میبینم و دیگه چیزی نمیبنم و نمیشنوم)....دلم همیشه برات تنگ میشه.نمیدونم شاید این یه بیماری باشه،یا شایدم ترس از دست دادنت یا اینکه روزی تنهام بزاری و بری و یا من مجبور بشم به خواست خدای مهربون ترکت کنم...همیشه از وقتی که تو وجودم بودی تا الان یه احساس خاصی نسبت بهت داشتم یه جورایی احساس میکردم تو خیلی مظلومی...

از خدا میخوام که تمام این احساسات اشتباه باشه.من نمیخوام تو هیچوقت مظلوم و دلشکسته باشی،همونطور که دلم نمیخواد هیچوقت خدای نکرده ظالم باشی و حق کسی به گردنت بیفته.

                                         

حال و هوا رو عوض کنم...

بزار از شیرینکاریای این روزات واست بگم:

از دو روز پیش که داشتیم میرفتیم خونه مامانی و تو با دیدن چراغ قرمز به راننده که حواسش نبود گفتی:چراگ(چراغ) داره میگه وایسا

یا از شبا که وقت خواب واسه نی نی تو دل مامان قصه میگی که خیلیاشو فقط خودت و خودش متوجه میشین

یا از اون روز صبح که از خواب بیدار شدی و گفتی:لاک بزن برام و من بهت گفتم که همین دیشب واست لاک زدم.تو انگشتای کشیده ت رو نشونم دادی و گفتی:کندمشون.من ناراحت شدم و بهت گفتم که من دیشب با اون حال بدم وقتی اومدی گفتی برام لاک بزن حرفت رو گوش دادم اونهمه زحمت کشیدم تا برات لاک زدم حالا همشون رو خراب کردی...و تو بازم چشمای دگمه ای نازت رو گرد کردی و گفتی:خب ناراحت نشو برو لاکمو بیار دوباره زحمت بکش(و من میخواستم واسه اون لحن زیبای حرف زدنت جون بدم) و بعدشم منو بوسیدی و گفتی شمام منو ببوس.من پرسیدم کجا رو ببوسم و شما هم نشونم دادی

یا از همین الان که اومدی تو اتاق و گفتی:داری بلّاگم(وبلاگم) رو درس میکنی؟گفتم بله.تو هم صورت نازت رو به بازوی من چسبوندی و گفتی: گوبونت برم(قربونت برم)چگد دوست دارم..صدتا وبیست تا تولدت بشه الهی.

یا اینکه یه شب که رفته بودیم کلینیک تا من آمپولم رو بزنم یه خانمی رو به بچش که خیلی نق میزد کرد و با نشون دادن عزیز دل مامان به اون گفت:ببین نی نی چه نازه،چه آرومه

رضوان خانم ما هم رو به خانمه کرد و گفت:من که نی نی نیستم،اسمم رضوان خاتونه دیگه بزرگ شدم باید برم مد کودک(مهد کودک)

بعد از زدن آمپول و در راه برگشت:

رضوان خاتون با فرستادن یک بوس از راه دور و گفتن بای بای با بچه و مامانش خداحافظی کرد.مامان بچه:خداحافظ رضوان..ببخشید رضوان خاتون

 

اینم یه عکس از سمبوسه خوردن گل دخترم

 

امروز محمد علی خاله جان چهل روزه شد.

ان شاءالله که عمر طولانی و همراه با سلامتی و شادی و عزت داشته باشی عزیز دل خاله.خدا تو رو واسه خودش و پدر و مادرت حفظ کنه و سایه پدر و مادرت رو از سرت کم نکنه.

مامانی دیشب دوباره اومد پیش تو که پیشت باشه تو این روز قشنگ.حالا این رضوان خاتونه که بهونه ی مامانی رو میگره.بسکه خوب و مهربونه این مامانی همیشه سرش دعواست

    

نی نی جونم،نفسم:

جواب آزمایش قند رو پنجشنبه گرفتیم،اما اینجا پنجشنبه ها دکترا نیستن و امروزم که نشد برم.البته خدا رو شکر مشکلی نیست و من طبق معمول قندم به حد مرز هم نمیرسه چه برسه به اینکه بالا بره.امروز هم باید برم آمپول دومی رو بزنم(چند روزه که کمر دردام خیلی شدید شده).

شاید دکترم رو عوض کنم.آخه تو اون مطبی که همیشه ده-دوازده تا مریض با هم تو اتاقن و دکتر هر بار یه چیزی یادش میره واسه آدم نسخه کنه،میترسم سلامتیت خدای نکرده به خطر بیفته.حالا جدیداً میگن یه متخصص زنان تو منطقه ای که ما هستیم اومده باید برم پرس و جو کنم دربارش.خیلی نگران رشدتم عزیزم،این که تو شش ماه گذشته فقط یک کیلو وزن و اونم تو ماه ششم اضافه کردم نگرانم میکنه.البته دکتر با انجام سونوگرافی گفت که بچت رشدش عالیه...خدا کنه اینطور باشه

حسابی از من تغذیه کن،دلت واسه من نسوزه من هستم که تو و خواهرت راحت باشین و دغدغه ای نداشته باشین.هرچقدر هم که من حالم بد بود تو خوش باش و تو دل مامان حسابی به خودت برس تا سالم و سرحال باشی عزیزم.

طبق آخرین سونوگرافی اگه بخوایم حساب کنیم فردا ٢۵ هفته ت کامل میشه مرد کوشولوی منمیبینی تا اینجا بیشتر راه رو با هم اومدیم و اگه خدا بخواد بقیش هم به چشم بر هم زدنی میگذره،فقط به مامان قول بده که تو این مدت باقی مونده حسابی رشد کنی و تپلی بشی.

از خدای مهربونی که خودش خواست شما فرشته های دوست داشتنی رو به من بده میخوام که همیشه در پناه خودش حفظتون کنه و اگه قراره زبونم لال سختی یا آسیبی به شما برسه،منو بلا گردون شما قرار بده

......................و داستان عاشقی من و شما تا ابد ادامه داره    

                       

 

شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ توسط مامان جون