شیرینکاریای رضوان خاتون+من و نی نی+آبگوشت - فرشته های مهربون

اینروزا پست گذاشتن خیلی واسم سخت شده به دو علت:علت اول قطعی  برق و به دنبال اون قحطی آب منطقه ی ماست که جدیداً خیلی وضعیت جالبی پیدا کرده به طوری که اگه در روز کمتر از چهار بار قطعی برق نداشته باشیم روزمون شب نمیشه(البتهاز برج هشت پارسال که به اینجا اومدیم تا چند ماه پیش هم همین وضعیت رو داشتیم که مدتی به طرز معجزه آسایی حل شده بود و ما مدام خدا رو شکر میکردیم و برای شادی روح سازمان برق صلوات میفرستادیم) امروز و دیروز سه بار اومدم پست بزارم که وسطش برق قطع شد.

علت دوم هم سایت پرشین بلاگه که اینروزا نمیدونم چرا ذخیره خودکار یادداشتش کار نمیکنه و من به خصوص واسه پست گذاشتن تو وبلاگ شکلکها که کلی وقت صرف میکنم تا از سایتایی که کمتر در دسترس بقیه هستن شکلکای مورد نیازشون رو یه جا جمع کنم با مشکل روبرو شدم.بگذریم مشکلات همیشه هست

از دختر گلم بگم که روز به روز ماهتر و شیرین زبونتر و خانمتر میشه.یه عادت خوب قبلاً داشت که مدتی ترکش کرده بود و اون اینه که هر وقت میخواستم سفره غذا رو بندازم یا اینکه جمش کنم بدو بدو میومد کمکم و ظرفا رو یکی یکی میبرد و میاورد.بهش میگفتم مامانم یه دونه بردی کافیه هی میری و میای خسته میشی که با ناراحتی میگفتده:بده ببرم دیگه.الان دوباره این عادتش برگشته و به قول خودش میگه :تو نی نی داری خسته میشی بده من ببرم کمرت درد نگیره

یا اینکه چند روز پیش همه اسباب بازیاش رو آورده بود وسط هال(چونکه اتاقش گرمه من بهش میگم اونایی رو که دوس داری باهاشون بازی کنی بیار تو هال بعد ببرشون) وقتی بازیش تموم شد هرچی گفتم جمشون کن نکرد.منم دیگه چیزی نگفتم و دست بهشون نزدم.تا غروب که دوباره بهش گفتم رضوان خاتون الان بابا جون میاد این اسباب بازیا تو دست و پان جمشون کن.انگار نه انگار که یه بدبختی داره حرف میزنه داشت واسه خودش نقاشی میکرد.منم حالت ناراحتی به خودم گرفتم و یه گوشه نشستم.چند لحظه بعد:

رضوان:مامان جون

من:@@8

رضوان:مامانی من (و یه بوس کوچولوی خوشگل خوشمزه با لبای کوچولوی نازش،از اونا که من جونمو واسشون میدم)

من:ولم کن کاردارم

رضوان:شیکار داری؟

من:میخوام غصه بخورم

رضوان:نه غصه نخور،پسته بخور.اگه غصه بخوری میمیری.پسته بخور قوی بشی نمیری

من: 

                     

توی این مدت که از بارداریم میگذره این ماه اولین ماهی بود که یه کیلو وزن اضاف کردم.کلاً خیلی کم اشتها شدم به طوری که غذا رو اگه تو پیش دستی(از این میوه خوریا) بکشم واسه خودم نمیتونم همشو بخورم.به خاطر همین امروز تصمیم گرفتم آبگوشت درس کنم که هم خودم و هم رضوان و هم باباجون خیلی دوس داریم.خلاصه امروز وقت ناهار دلی از عزا در آوردم.از حبوبات و گوشتش یه بشقاب بزرگ واسه خودم و رضوان کوفته کردم و یه کاسه هم تلیت و چون سبزی و ترشی نداشتیم یه سر پیاز کوچیکم کنارش گذاشتم  و با یه لیوان دوغ مشتی ... آی خوردیم .خوردیما نه اینجوری...اینجوری.حالا حساب کنین که با قطعی برق و تو گرما و عرق ریزون اینقده خوردیم اگه برق بود بهتون میگفتم آبگوشت خوری حرفه ای یعنی چی.عصری هم که از خواب بیدار شدم با اجازتون یه کاسه دیگه همینطوری خالی خورم که خیلی مزه کرد.جای همه ی شما خالی

وقت غذا خوردن دیدم رضوان از پیاز به جای قاشق استفاده میکنه بهش گفتم با قاشقت غذا بخور این چه طرز غذا خوردنه.توجه نکرد و به کارش ادامه داد.وقتی دیدم توجه نمیکنه خودم یکی دو قاشق تو دهن کوچولوش گذاشتم connie_feedbaby.gifیکی دوبار تذکر دادن دیگه هم بیفایده بود خواستم ظرف غذاشو بردارم ببرم تو آشپزخونه که...یادم افتاد که خودم هم که بچه بودم یه وقتایی دوست داشتم اینجوری غذا بخورم و تو عالم بچگی آی مزه میداد.و دیگه به حال خودش گذاشتم که هر جوری که دوس داره بخوره

چند وقت قبل هم یه اتفاق مشابه افتاد.رضوان آدامس خرسی خیلی دوس داره،مثل مامانش.چند وقت قبل که رفته بودیم تو یه مغازه یه دونه آدامس خرسی واسه خودش برداشت(قربون بچم برم که بازم مثل مامانش قانعه)بهش گفتم بدون اجازه برداشتی و قبلش هم هرچی که خواسته بودی واست گرفتیم،حالا تنبیهت اینه که تا وقتی نرسیدیم خونه و شام نخوردیم نباید بخوریش.گفت:باشه فقط تو دستم باشه

خلاصه بعد از شام آدامسش رو از روی خطاش سه قسمت کرد(بازم مثل بچگیای مامانش قربونش برم چیزی تنهایی از گلوش پایین نمیره )یکی به من داد و یکی هم به باباجونش و آخری رو هم خودش خورد.بعد از یه مدت که دقت کردم دیدم بله طبق معمول آدامسه رو قورت داده.خیلی عصبانی شدم آخه هربار بهش تذکر میدم و توضیح میدم که اگه آدامسشو قورت بده چی میشه.به هر حال از آشپزخونه رفتم تو هال و نزدیکش شدم و دست به کمر گفتم کو آدامست.گفت:قوتش(قورتش ) ندادم.

بیشتر عصبانی شدم و نگاهش کردم و خواستم یه چیزی بگم که بازم یادم افتاد که خودمون هم وقتی بچه بودیم خیلی از قورت دادن بعضی آدامسای نرم خوشمزه مثل آدامس خرسی خوشمون میومد.نمدونم شاید با خودمون فکر میکردیم که اینجوری مزش تو دهنومن میمونه.

شاید بعداً که فرشته ها بزرگتر بشن و اینا رو بخونن منو سرزنش کنن که چرا کاری که خودتون میکردین وقتی ما انجام میدادیم دعوامون میکردین.ولی خب یه مادر و یا پدر خوب باید شهامت اعتراف کردن جلوی بچشون رو داشته باشن(البته نه هر اعترافی)همونطور که از بچه هامون توقع داریم راستگو باشن ما هم باید صادقانه باهاشون برخورد کنیم.

خلاصه اینکه این عادتها مختص به بچگیای من یا الان رضوان خاتون نیست.من به هر کی که میگم میگه منم که بچه بودم به جای قاشق دوست داشتم غذامو با پیاز یا کاهو یا کلم بخورم،یا اینکه میگه منم خیلی دوست داشت آدامس خرسیمو قورت بدم یا خیلی چیزای  دیگه که بین ما و بچه هامون و شایدم بچه هاشون به طور شگفت آوری مشترکه...مثلاً اینکه یادمه من و خواهر برادرام وقتی کوچیک بودیم تو بازیامون میرفتیم جلوی کولر و دست به سر و صورتمون میکشیدیم یعنی داریم حمام میکنیم یا دست و رومون رو میشوریم.هرچی هم بزرگترا بهمون تذکر میدادن یا دعوامون میکردن فایده ای نداشت.لذت عجیبی توی اینکارا بود که نمیشه وصفش کرد.رضوان خاتون و خیلی بچه های دیگه ای هم که تو دوست و آشنا دیدم دقیقاً همینکار رو انجام میدن.حالا ما که خودمون رطب خورده ایم و بدجوریم زیر دندونمون مزه کرده بوده به این وروجکا چی بگیم.فکر کنید قطعاً واسه شما هم یه همچین چیزایی پیش اومده اگه بوده تو نظرات بنویسین تا همه بخونیم و لذت ببریم.

و اما اندر احوالات نی نی و مامانش که من باشم:

آزمایش غربالگری قند که به علت عدم سازش گلوکز با معده ی اینجانب کلا، منتفی شد.پیش دکترم رفتم و دوباره بهش توضیح دادم عجیبیه که تو اون شلوغی اتاقش که ده تا مریض با هم تو اتاق بودن متوجه شد چی میگم،و آزمایش قند دوساعته واسم نوشت که هنوز نتونستم برم انجام بدم.حالا انشالا مامانی که فردا پس فردا برگرده رضوان خاتونمو یه شب میزارم پیشش تا مجبور نباشم صبح زود خواب بچمو خراب کنم و میریم آزمایش رو انجام میدم.

اما یه چیز دیگه که خانم دکتر تو اون وانافزای اتاق ویزیت فراموش کرد این بود که واسه بار دوم کپسول کلسیمی رو که قرار بود به دلیل استخون دردام واسم بنویسه فراموش کرد که احتمالاًوقتی نتیجه آزمایش رو براش میبرم و بهش میگم ایندفه واسم بنویسه.

یه چیز دیگه هم اینکه مدتی مرتب عرق کاسنی و نسترن و بید مشک و شاتره میخورم (حالا یا به صورت شربت یا مخلوط با آب)و به بدنم میزنم تا کمی از حرارت بدنم کم بشه و نی نی خدای نکرده زردی نگیره.البته اگه این بی برقیا بزاره که گرما از بدن مبارک خارج بشه.

 

پینوشت:یادتون نره اگه شما هم خاطراتی مثل اونایی که درمورد رضوان و خودم نوشتم دارید که با بقیه مشترکه تو نظرات حتماً بزارید.        

یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ توسط مامان جون