چند روز در خرمشهر+محمد علی عزیزم+مناسبتهای خوب - فرشته های مهربون

سلام به همگی خیلی وقته که ازتون بیخبرم و دلم واسه همتون کلی تنگ شده بود

از شنبه که به خونه برگشتیم تا الان بنا به دلایلی موفق به ثبت اتفاقات قشنگی که طی روزهایی که توی خرمشهر بودیم برامون افتاد نشدم،اما حالا سعی میکنم جبران کنم و مختصر و مفید بگم که چه خبرا بوده...

راستی واسه دیدن همه عکسای مربوط به این پست اینجا کلیک کنید تا صفحه ای جداگانه شامل تمام عکسا واستون باز بشه و توی وقت هم صرفه جویی شده باشه...توصیه میکنم همه عکسا رو ببینین

یکشنبه 28 تیر ما بعد از ظهر به طرف خرمشهر رفتیم،البته به همراه بابایی و دایی علی.وقتی رسیدیم نی نی خاله جان هنوز به دلیلی زردی توی بیمارستان بود و تا دو روز بعد من فقط تو بیمارستان موفق به دیدنش شدم.هدیه سالگرد ازدواج مامانی و بابایی رو به همه به غیر از خاله جان که توی بیمارستان بود جمع شدیم خونه خاله جان و بهشون دادیم و ما هم هدیمون رو از مامانی و بابایی گرفتیم(دستشون درد نکنه ما که کلی ذوق کردیم)(البته اینم بگم که خاله جان و دایی حسین هدیه سالگرد ازدواج ما رو هر سال به تاریخ شمسیش یعنی دهم شهریور بهمون میدن)هدیه آقای همسر هم به من یه کارت هدیه بود(خدا زیادش کنه انشاءالله)و هدیه من به آقای همسر هم که بماند..

                                                              

فردای اون روز محمد علی عزیزم به خونه اومد و هممون رو کلی خوشحال کرد

 

چه جوری نیگاش میکنه دخملم

رضوان که دیگه لازم نیست بگم از دیدن یه نی نی توی اون سایز با اون دست و پاهای کوچولو چقدر ذوق کرد و مدام انگشتای کوچولوش رو فشار میداد و صدای هممون رو در آورده بود

تصاحب پتوی شوهر خاله

 

چه ژستی گرفته عزیز خاله

    

روز اول مرداد هم که تولد خودم بود و چون پنجشنبه بود آقای همسر هم تونست از اهواز بیاد البته به همراه یه کیک شکلاتی خوشمزه که حسابی هوس کرده بودم و یه سکه و یه روسری خوشگل از طرف فرشته های کوچولوی نازم.مامانی و بابایی هم که میدونستن این روزا با مانتوهام مشکل اساسی پیدا کردم یه قواره مانتویی سبز-آبی خوشگل از همونا که دوست داشتم واسم گرفتن،دایی علی هم یه اسپری بدن خیلی خیلی خوشبو،خاله جان هم یه قواره پارچه پیرهنی گلدار خیلی ناز و دایی حسین و زن دایی دنیا هم یه جعبه آرایشی زیبا به من هدیه دادن...دست همگیتون درد نکنهامیدوارم که هر روز شادتر و موفق تر از روز قبلتون باشید

سوم و چهارم شعبان هم که میلاد امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس علیهما السلام بود و در تقویم ملی ما به حق روز پاسدار و جانباز نام گرفتن منتظر بودیم که بابایی(که هم پاسدار هست و هم جانباز) خودش رو به خرمشهر برسونه تا واسش جشن بگیریم که متاسفانه به علت کار زیاد نتوست بیاد...هفتم مرداد هم که تولدش بود و باز هم نتونست بیاد و ما فقط تلفنی تونستیم بهش تبریک بگیم تا روز هشتم مرداد که اومدن و همون روز هدیه هاشون رو از ما گرفتن...واسه روز پاسدار و جانباز یه قواره پارچه کت -شلواری و واسه روز تولدشون یه کارت هدیه به عنوان پول دوخت کت شلوار که بابایی همون روز دادن به خیاط که واسشون بدوزه...ان شاءالله که به شادی و تندرستی بپوشید بابایی مهربون

شب میلاد حضرت ابوالفضل العباس هم تو خونه دایی حسین یه مولودی زنونه گرفتن که کلی خوش گذشت به خصوص به رضوان که جورابشو در آورد متعجبو رفت وسط و حسابی گرمش کردشب میلاد امام سجاد هم محمد علی که زردیش بهتر شده بود به سلامتی ختنه شد و بعد از اون زردیش هم بالکل برطرف شد.

روز بعد هم خاله عزیزم که به علت موقعیت شغلی همسر مهربونش دو سالی هست که به عراق رفتن به همراه همسرشون به خرمشهر اومدن و ما که بعد از یکسال بود میدیدیمشون کلی ذوق کردیم...خاله جون بابت هدایای قشنگتون خیلی ممنون.به خصوص پیرهنی که واسه رضوان آوردین و خیلی هم دوسش داره...

بعضی از دوستا و همسایه هامون رو هم توی این مدت دیدم.و خاله زهرا و دخترای گلش رو که از زیارت مشهد برگشته بودن دیدیم و کلی هم سوغاتی گرفتیم.این کش سرها و کیف و شلواری هم که رضوان سریع رفته پوشیده جزو سوغاتایشه.البته کش سرها رو ترجیح داده به دستاش بزنه و نی نای نای کنه

 

خلاصه در کل این چند روز اقامت ما در خرمشهر خیلی خیلی خوش گذشت.البته اولش قرار بود سه چهار روز بمونیم که آقای همسر لطف کرد و یه هفته دیگه تمدیدش کرد...ولی کاش میشد کلاً تمدید میشد و ما به شهر خودمون با تمام مشکلات و محرومیاتش بر میگشتیم

روز آخر همه به همراه خاله عزیزم خونه دایی حسین مهمون بودیم.البته ما از شب قبل رفتیم تا کمی به زن دایی کمک کنیم.

لحظه آخر که میخواستیم به مقصد اهواز اونجا رو ترک کنیم رضوان خاتون نمیام نمیامش شروع شد و شروع به بدو بدو کردن و فرار کردن کرد تا اینکه افتاد و بینیش سابیده شد و یه زخم روی بینی خوشگل دخترم جا خوش کرد.

بعد از برگشتنمون به اهواز افتادم به جون خونه و البته تا الان هم مشغولم و خونه تکونی به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان همچنان ادامه داره(چون مجبورم کم کم کار کنم و به نی نی فشار نیارم کارا خیلی کند پیش میره آخه یه مدتی هست که توی ناحیه کمر و شکم خیلی درد حس میکنم.)

دو روز پیش که پیش دکترم رفتم طبق معمول واسه دو هفته ای مطبش تعطیل بود و من پیش دکتری که ماه قبل هم پیش اون رفته بودم رفتم ،و اونم واسم چهارتا آمپول proluton  نوشت که باید هفته ای یکی تزریق بشه و کپسول  pregnacare  و قرص eisen plus  که باید روزی یکی از هر کدوم بخورم.یه آزمایش غربالگری قند هم واسم نوشت که البته وقتی من ازش پرسیدم  گفت که این نیست.

بعد از دکتر رضوان خاتون رو به نمایش بزبز قندی بردیم و حسابی کیف کردقبل از نمایش هم یه خانمی بود که روی صورت بچه ها نقاشی میکرد.رضوان خاتون زل زده بود بهشون و با چه اشتیاقی نگاشون میکرد اما بچم از نجابتش یه کلمه نگفت که منم میخوام گریم بشم.واسه همین خودمون پیش قدم شدیم و این پیشنهاد رو بهش دادیم که ایشون هم منت گذاشت و قبول کرد.دیدنی بود که این دختر که یه دقدقه هم نمیتونه آرم بشینه چه جوری ثابت مونده بود تا گریمش تموم بشه.کلاً همیشه موقع آرایش شدن آرومه

اینم عکسشه

 

حرکات موزون روی صندلی

 

در حال تماشای صحنه مبارزه بزبز قندی و گرگ

 

در بغل بزبز قندی

فرداش که به آزمایشگاه رفتم دیدم که همون آزمایشه.چشمتون روز بد نبینه مرحله اول تست خون و ادرار رو که گرفتن دو بسته گلوکز رو تو یه لیوان یه بار مصرف کوچیک آب حل کردن و من بیچاره که میونه خوبی با شیرینیجات ندارم مجبور بودم اون شیره رو بخورم تا یکساعت بعد و یکساعت بعد و یکساعت بعد مجدداً ازم خون بگیرن.همین که خوردم حالم بد شد و به زور خودم رو نگه داشته بودم از طرفی رضوان هم حسابی خسته شده بود و اذیت میکرد.القصه پنج دقیقه مونده با اتمام یکساعت گلاب تو روتون حالم به هم خورد و گفتن که باید برگردم و آزمایش رو فردا تکرار کنم.از ساعت ده صبح که به خونه برگشتیم تا پنج و نیم بعد از ظهر از شدت سرگیجه نمیتونستم از جام پاشمفقط به زور یه چیزی سر هم کردم و دادم رضوان خاتونم بخوره و ...بعد از ظهر با مطب دکتر تماس گرفتم و بهشون گفتم من که به شما گفته بودم و آزمایشات قبلیم رو هم آورده بودم و دیدین که قند خون من از حد طبیعیش پایینتره و تازه گفته بودم که با جذب گلوکز مشکل دارم و به همین دلیل هم از بچگیم تا حالا هروقت شیر بخورم تمام سیستم داخلی بدنم به هم میریزه پس این آزمایش فلسفش چی بود؟که قرار شد امروز برم تا یه آزمایش دیگه واسم بنویسن

و حالا یه کم از ماجراهام با نی نی عزیزم بگم که به امید خدا همین روزا اسمش رو که قبلاً انتخاب و تایید شده اعلام میکنم:

نی نی کوچولوی ما که با تکون نخوردناش مامان رو خیلی ترسونده بود برای دومین بار و بعد از مدتها در روز عید مبعث تکون خورد.داشتم از تلوزیون خونه خدا و غار حرا رو تماشا میکردم و یواشکی اشک میریختم و حسرت میخوردم که عزیز دل مامان با یه تکون خوشگل با من همدردی کرد.اما بعد از اون دوباره بی حرکت موند تا مناسبتای بعدی یعنی میلاد امام حسین و حضرت عباس علیهما السلام،تا من به این نتیجه برسم که این نی نی زیتون مناسبتی کار میکنهالبته از اون روز به بعد تکون خوردنشو قطع نکرده شکر خدا.

راستی یه خبر مهم اینکه این ماه واسه اولین بار یه کیلو وزن اضافه کردم و تازه وزنم از قبل از بارداریم بیشتر شده.البته اینم بگم که به لطف چربیهایی که بعد از به دنیا اومدن رضوان خاتون بدنم ذخیره کرده بود و با هیچ راهی از بین نرفتن به گفته دکتر نی نی ما از این ذخیره نهایت استفاده رو کرده و شکر خدا رشد خوبی داشته و دو روز پیش هم 24 هفتش کامل شد.

چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ توسط مامان جون