حلال زاده به داییش نمیره؟ - فرشته های مهربون

از شیطنتها و سرگرمیهای جدید عسل مامان که بخوام بگم خیلی طول میکشه و منم خیلی وقت آزاد ندارم،پس خیلی خلاصه:

این روزا علاقه رضوان خاتون به نقاشی خیلی بیشتر شده و ما مجبوریم که هر چند روز یه بار یه دفتر در اختیارش قرار بدیم تا خیلی زود عمر اون دفتر هم به پایان برسه.از اونجا که هرچی من تلاش میکنم دفترهاش رو براش یادگاری نگه دارم خودش نمیزاره (یا پارشون میکنه و یا بعد از تمام شدن در اولین فرصت و دور از چشم ما اونا رو به سطل زباله میندازه)تصمیم گرفتم هرکدوم از نقاشیاش رو که موفق به گرفتن عکس از اونا میشم اینجا قرار بدم تا وقتی که بزرگ شد ببینه که چقدر با استعداد بوده.

دختر گل من از همون سن زیر یکسال به مداد قلم و کاغذ و خط خطی کردن علاقه خاصی داشت و خدا رو شکر از همون اول با نگاه کردن به دست ما، مداد رو درست به دست میگرفت و لازم نبود که من خودم رو بکشم و طرز صحیح مداد به دست گرفتن رو بهش آموزش بدم.الهی قربونت برم گل قشنگمI Love You

از بین وسایل نقاشی تا به حال مداد رنگی و مداد شمعی رو در اختیارش قرار دایم که به مداد شمعی چون نوکش تمام نمیشه و به خاطر بافت خاصی که روی کاغذ ایجاد میکنه علاقه خاصی داره.البته اینا رو خودش به زبون خودش به ما فهمونده(البته علاقه اصلی اون ماژیکه که چون مستاجر هستیم جرات نکردیم ماژیک دستش بدیم)

 

                                         (اینم نقاش کوچولوی ما،در حال خلق یه اثر هنری)

 

 

                                                     ( ...و اینم اون اثر هنری)

                                                

             

این روزا هم که مامانی پیش خاله جانه و دایی علی پیش ماست این دوتا با هم افتادن و کلی سرگرم شدن.البته سرگرم که چه عرض کنم             

شبا هم که نمیزارن بخوابیم و واسه خودشون خیالپردازی میکنن یه وقتایی هم یه چیزای عجیب و غریبی میگن که ما که سر در نمیاریم

 دوشنبه شب تصمیم گرفتیم دایی علی و رضوان خاتون رو که حوصلشون حسابی سر رفته بود به پارک زیتون ببریم.با مامان یونا هم تماس گرفتیم که اونا هم بیان که متاسفانه نشد.خلاصه بعد از اینکه کمی بازی کردن ،چون هوا گرم بود و رضوان هم هنوز کاملاً خوب نشده بود زود برگشتیم خونه تا حالش دوباره بد نشه.ولی از همون کمش هم کلی کیف کردن چونکه با هم بودن

 

                                           ( رضوان خاتون و دایی علی)

 

(بازی مورد علاقه رضوان)

                             

 

حالا یه سری دیگه از شیرین زبونیهای عسل مامان رو مینویسم تا بعدها بخونه و کیف کنه:

همه ی بچه ها اول اشتباه حرف میزنن بعد کم کم درستش رو یاد میگیرن.دختر ما واسه خود شیرینی کلمات و جملاتی رو که درستشو بلده یه وقتایی یه جورایی میگه که..:

مثل اینکه این روزا به جای اینکه بگه آب رو باز کن یا ببند میگه:آبو روشن(خاموش)کن

به سان کویک میگه:شربت زرد ترش خوشمزه

 به شلیل میگه شهید

به شیر میگه سلطان جنگل

به معمولی میگه ملمولی

به قورباغه میگه گوبابه

به شتر یه وقتایی میگه شکوه(نه اینکه شتره و کوهان داره)

دایی علی رو که همون دیَدی صدا میکنه،اما وقتی که بهش بگیم برو دایی علی رو صدا بزن دست به کمر و با لحن قلدرانه ای میگه:علی آ گا

یه وقتایی هم به باباش به جای اینکه بگه باباجون میگه عباسِگا(عباس آقا)

یا به من به جای اینکه بگه مامان جون یه وقتایی میگه آباجی،یه وقتایی هم میگه آنُمی(خانمی)...وقتی هم بخواد خودشو واسم لوس میکنه میگه لاضیه ی من(راضیه) یا لاضیه آنمی

امروز دایی علی میخواست پلی استشین بازی کنه منم واسه اینکه رضوان خاتون اذیتش نکنه یواشکی بهش گفتم برو یه دسته دیگه بیار وصل کن،دسته دو رو بده دست رضوان بعد بشین با خیال راحت بازی کن(آخه ما خودمون همین کلک رو وقتی دایی علی کوچیک بود بهش میزدیم که البته بعد از یه مدتی لو رفت،منم با خودم گفتم اون موقع دایی علی از الان رضوان بزرگتر بود و تازه کی گفته حلالزاده حتماً به داییش میره،پس بزار همین ترفند رو پیاده کنم تا از شیطنتای دوتاشون یه جا راحت بشم)

همین کار رو کردیم.به رضوان گفتم این بازیش دو نفرست باید دوتاتون با هم آدمه رو حرکت بدین و رضوان خاتون هم مشغول بود و ما فکر میکردیم که گول خورده.بعد از یه مدتی بازی به جایی رسید که بازیکن باید از روی یه دره میپرید.منم واسه بازار گرمی به رضوان گفتم:آفرین حالا ببینم چطور میپری!که گفت من نیمیتونم دیَدی باید بپره.من و دایی علی بهش گفتیم که شما داری بازی میکنی  و باید بپری. که دختر باهوش مامان شونه هاش رو انداخت بالا و گفت: این دسته الکیه 

و بعد از یه مدتی که گذشت

در مورد نوع بازی هم نظر میده.مثل اینکه میگه فوتبالیستا رو نمیخوام لاک پشتای اینجا(لاک پشتای نینجا) بزار.یا اینکه من بازی گَطبِ نمای طلایی(قطب نمای طلایی) رو دوس ندارم

پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ توسط مامان جون