سفر به مشهد مقدس - فرشته های مهربون

سلام به همه ی دوستای گلمون.اینکه یه مدت نبودیم که علتش رو تقریباً همتون میدونید...به دلیل یه دوره کاری از طرف محل کار باباجون فرشته ها رفته بودیم پابوس امام رضا علیه السلام.و با یاری خدا جمعه شب ساعت ده و نیم رسیدیم خونه.علت اینکه زودتر نیومدم و خاطرات سفرمون رو اینجا ثبت کنم هم کارای زیادی بود که رو سرم ریخته بود(غبار روبی اساسی از صحن منزل به علت طوفانهایی که در غیاب ما به پا شده بود)و یه دلیل دیگه هم داره که در طول خوندن سفرنامه بهش پی میبرید.

در ابتدای سفر چونکه ما جمعه 12 تیر ساعت 8:30 شب از آبادان پرواز داشتیم تصمیم گرفتیم پنج شنبه عصر به خرمشهر بریم.بنابراین پنجشنبه به همراه مامانی و بابایی و دایی علی با ماشینی که بابایی جور کرده بود عازم خرمشهر شدیم و شب خونه ی دایی حسین موندیم.اونجا رضوان و ابوالفضل ودایی علی کلی آتیش سوزوندن و کلی هم کیف کردن

                                         (اینم رضوان و ابوالفضل)

و کلی هم نقاشی کردن البته هم توی دفتر و هم روی مبل و موکت و دست و صورتاشون قهقههو دست و صورتاموناینم آدمکی که رضوان خاتون کشیده:

فردا صبح هم یه سر رفتیم خونه خاله جان که الهی قربونش برم دیگه روزای آخر انتظارش بود و اتاق نینیش رو دیدیم و کلی ذوق کردیم و کلی با هم درد دل و مشورت کردیم و در نهایت هم حلالیت گرفتن و خداحافظی(خاله جان از شب قبلش خیلی اصرار کرده بود که جمعه ناهار خونه اونا باشیم تا واسمون صبور درست کنه،اما ما به علت وضعیتی که خواهر گلم داشت قبول نکردیم و گذاشتیم واسه یه وقت مناسب که بریم و با صبورای خوشگوشت خرمشهر و حشوهای خوشمزه خاله جان دلی از عزا دربیاریم)ناهار رو هم خونه ی دایی حسین خوردیم و ساعت هفت عازم فرودگاه شدیم.توی راه آبادان رضوان خاتون که اصرار به اجرای قوانین راهنمایی و رانندگی داره خودش رو به زور زیر کمربند ایمنی که راننده به عنوان دکور ماشین روی صندلی پشتی قرار داده بود و اونو زیر صندلی جاگیر کرده بود جا کرد و خوشحال از اجرای قانون لبخند رضایت زد

و بالاخره با ده دقیقه تاخیر پریدیمو بعد از یک ساعت و پنجاه دقیقه پرواز خسته کننده به مشهد مقدس رسیدیم و از اونجا که یه شب زودتر رسیده بودیم مجبور شدیم یه جا واسه اون شب پیدا کنیم و اون شب رو در هتل فانوس دریا تو خیابان امام رضا اقامت کردیم

و ادامه این ماجرای طول و دراز باشه تو ادامه مطلب

 


به علت اینکه اون شب دیر به هتل رسیده بودیم نتونستیم واسه نماز صبح به حرم مشرف بشیم و بعد از صرف صبحانه این کار رو انجام دادیم.جای همتون خالی بعد از 11 ماه دوری یه دلی از عزا در آوردیم(برای همه شما اونجا دعا کردیما)

ظهر بعد از صرف ناهار به عازم هتل طرقبه شدیم(این هتل و بلاهایی که توی اون سرمون اومد رو تا آخر عمر فراموش نمیکنم)تنها مزیتی که این هتل نسبت به هتلای مشهد داشت فضای سبز وسیع محوطه اون بود

     

.اتاق رو تحویل گرفتیم و بعد از صرف چای و کمی استراحت یه گشتی تو بازار بعثت زدیم و اولین و تنها خرید اون روزمون رو که خرید سه تا کلاه واسه خانم خانما بود انجام دادیم

 

    

 و بعد رفتیم مشهد واسه زیارت.شب موقع صرف شام شروع دردسرای ما بود.شام که چه عرض کنم هرچی که بود ما که یکی دو قاشق بیشتر نتونستیم بخوریم و ترجیح دادیم چیزی نخوریم(البته وصف غذاهای هتل رو از همکارای باباجون فرشته ها که تو دوره های قبل از ما شرکت کردن شنیده بودیم،ولی فکر نمیکردیم غذای یه هتل چهار ستاره دیگه تا این حد...)

همون شب من حالم بد شد ولی به روی خودم نمیاوردم تا شیرینی سفر رضوان خاتون رو کم نکنم.شب هم رفتیم یه گشتی تو محوطه زدیم.از فردا صبحش کلاسای باباجون که از ساعت هشت تا دوازده بود شروع شد و ما نصف روز رو عملاً از دست میدادیم.ظهر باباجون گفت غذا رو بریم بیرون بخوریم که من گفتم حالا ببینیم ناهارشون چه جوریه بعد یه فکری میکنیم که دیدیم بله کلاً باید قید غذای اینجا رو زد.اون روز هم ناهار چیزی نخوردیم و به کیک و آبمیوه قناعت کردیم که البته من که نتونستم همون رو هم بخورم و رضوان خاتون هم که فقط آبمیوه خورد.رضوان هم حال و هواش کم کم داشت عوض میشد.

شب بعد از زیارت تو راه برگشت باباجون غذا گرفت که با خودمون ببریم و رسماً با رستوران هتل خدا حافظی کنیم و اونجا بود که دیدم رضوان و باباجون هم میلی به غذا ندارن.منم که دیگه اوضاع دل و روده م خیلی بیریخت شده بود و علیرغم مصرف داروهای ضد تهوع مرتب حالت تهوع داشتم.اتاقای هتل هم بیش از حد گرم بودن و این فرصت از من گرفته شد که با وجود اینکه تمام هواسم به رضوان بود در مراحل اولیه متوجه تبش بشم و حرارت کمی که بدنش پیدا کرده بود رو اشتباهاً در اثر گرمای اتاق تصور کردم(آخه معمولاً تو محیطای گرم اینطوری میشه)به همین دلیل باباجون واسمون بستنی گرفت تا هم یه کمی دلمون رو بگیره و هم یه خورده خنک بشیم

          

اون شب من خواب خاله جون رو دیدم و صبح بهش زنگ زدم که دیدم هنوز خبری نیست.اون روز صبح دیگه حالم واقعاً بد شده بود،حتا نای حرف زدن هم نداشتم و به زور خودم رو به خاطر رضوان سر پا نگه داشته بودم وقتی بیدار شد گفت صبحونه نمیخوام و به کمی چای بیسکوییت قناعت کرد و مشغول تماشای برنامه کودک شد.خواستم حمامش بدم که قبول نکرداون روز کلاسا زودتر تمام شد و باباجون ترتیب یه گشت نیمروزه دور و بر شاندیز و کنگ و اطراف رو داد.واسه ناهار به رستوران ناهارخوران شاندیز رفتیم که فضای قشنگی داشت

        

 

.من که به زور خودم رو نگه داشته بودم اونجا دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گلاب به روتون...بعد از اون بود که رضوان هم کلاً بیحال شد.باباجون هم که از کلاس اومد دیدیم که بله...دیگه هیچ کدوم نتونستیم از جامون تکون بخوریم تا بعد از ظهر که دکتر هتل اومد و به زور خودمون رو به اتاقش رسوندیم و به محض دیدن وضع ما گفت که این مسمویت شدید غذاییه و احتمال عفونت داخلی هم هست وباید حتماً به یه مرکز مجهز میرفتیم،اونم تو یه روز تعطیل.با هر بدبختی بود یه کلینیک شبانه روزی که خانم دکتر تازه کار آدرسش رو بهمون داده بود پیدا کردیم.واسه رضوان که فقط دارو نوشته بودن که دادیم راننده آژانس زحمتش رو بکشه.واسه باباجون هم یه سری دارو و یه سرم نوشته بود. واسه من هم فقط یه سرم قندی نوشته بود که فشارم کمی بالا بیاد و گفت که برای تو به علت بارداریت هیچ چیز به درد به خوری نمیشه تجویز کرد و باید درد رو تحمل کنی.دکتر کلینیک هم همونها رو تایید کرد و فقط واسه من یه آمپول هیوکسین تجویز کرد که هرچی گفتم دکتر من شنیدم این تو دوره بارداری ممنوعه گفت نترس ضرری نداره و باید استفاده کنی.

القصه من تو یه اتاق زیر سرم بودم وباباجون تو یه اتاق دیگه.بمیرم واسه رضوان خاتون که چی کشید بچم همش بیقراری میکرد.اونو روی تخت خوابوندم پیش خودم و مدام سوال میکرد مامان جون شما خوب میشی؟نمیمیری؟

بعد از راهمون ماست خریدیم هر طوری بود شب رو به زور چند لقمه نون و ماست خوردیم.وقتی داروهای رضوان رو دیدم متوجه شدم واسه تب به اون شدیدی فقط واسش شربت استامینوفن نوشته بودن که به هیچ دردی هم نخورد و تب رضوان اون شب به شدت بالا رفت،و من تا صبح دستمال خیس میکردم و روی پیشونیش میگذاشتم و بدنش رو خیس میکردم(چیز دیگه ای دم دستم نبود)نیمه های شب از شدت تب بدنش شروع به لرزیدن کرد.داشتم میمردم فقط تا صبح دعا میکردم و امام رضای غریب رو قسم میدادم که به غریبیمون رحم کنه و بچم رو نجات بده داشتم دیوونه شدم به خدا.از طرفی دلدرد خیلی شدیدی گرفته بودم که دکترا گفتن در اثر اون آمپول هیوکسین بوده و یه خانم دکتر توی همون کلینیک بهم گفت با عرض معذرت این درد رو که عارضه استفاده خانمای باردار از این آمپوله باید یکی دو ماهی تحمل کنی.نیمه های شب یه لحظه از حال رفتم که متوجه دست کوچولو و داغ فرشته کوچولوم روی گونه م شدم. رضوان نیمخیز شده بود و توی تاریکی دنبال یه چیزی میگشت.هرچی بهش گفتم بهم بگو چیمیخوای نمیتونست حرف بزنه و فقط ناله میکرد بعد با اشاره به پیشونیش بهم فهمود که دستمالش افتاده و دستمال میخواد که روی سرش بزارم(الهی بمیرم دخترم چقدر از اینکه دستمال روی پیشونیش بزارم بدش میومد اما حالا از شدت تب...)دمدمای صبح تبش کمی پایین اومد و خوابش برد.وقتی بیدار شد بردمش حمام و کلی باهاش آب بازی کردم،که با اون زبون شیرینش بعد حمام بهم گفت:یخورده لاحت شدم.انگار دنیا رو بهم داده بودن.اون روز صبح بود که مامانی بهم زنگ زد و گفت که خاله جان دیشب درد داشته بردنش بیمارستان و بستریش نکردن.برگشته خونه با دکترش تماس گرفته و اون گفته که باید سریعاً بستری بشه و خاله جان رو صبح روز شانزدهم بستری کردن اما دیگه درد نداره.تا ظهر مرتب تماس میگرفتم و حالش رو میپرسیدم اما خبری نبود.مامانی بهم گفت تو خودت حالت خوبه؟گفتم آره چطور مگه؟گفت دیشب خوب دیدم که حال نداری و الانم که صدات بیحاله....خلاصه ماست مالیش کردم.ساعت حدود 13:15 دقیقه بود که عمو قاسم(شوهر خاله جان)تماس گرفت و گفت که نینیشون به دنیا اومدو کمی از درد و غمم رو اون موقع فراموش کردم.

بعد از اون روز هرچی رضوان رو به بهترین رستورانا میبردیم لب به غذا نمیزد.همین که غذا رو میدید جیغ میزد و میگفت:غذا نیمیخام،اگه غذا بخورم میمیرم

تا روز هفدهم توی اون هتل بودیم و بعد از اون هم یه سوییت توی یه هتل اطراف چارطبقه گرفتیم و دو روز باقیمونده رو اونجا سر کردیم که علی رغم اینکه چهار ستاره نبود،خیلی خیلی خیلی از هتل طرقبه بهتر بود.روز هجدهم حال رضوان کمی بهتر شد و سه بار به زیارت رفتیم،که دویدن روی سنگفرشهای زیبای حرم و بازی کردن با دوستایی که به سرعت هرچه تمامتر واسه خودش پیدا میکرد خیلی تو بهبود حالش تاثیر داشت

                                       (اینم دوستش فاطمه ست که تبریزیه)

.صبح روز نوزدهم هم به موزه نادری رفتیم 

            

 

و بعد هم کمی خرید کردیم.ظهر هم برای آخرین بار به حرم رفتیم و با چشمانی پر از اشک و دلی گرفته از اینکه امسال یه دل سیر زیارت نکردیم،از امام رضا علیه السلام خداحافظی کردیم و از ایشون درخواست کردیم که زیارت ما رو بپذیرن و خواسته های ما رو درمورد عزیزان و دوستان خوبمون بیجواب نزارن.

ساعت 15:30 دقیقه عازم فرودگاه مشهد شدیم.چون باباجون باید فردا صبحش سر کار میرفت نتونستیم اون شب خرمشهر بمونیم و نی نی خاله جان رو ببینیم.بابایی هم زحمت کشیده بود یه ماشین دربست فرستاده بود فرودگاه دنبالمون که ما رو به اهواز  برگردونه(دستتون درد نکنه بابایی مهربون)و ساعت ده و نیم شب به خونه رسیدیم.

 

پینوشتها:

1)اونجا واسه همه ی شما مامانای خوب و بچه های گلتون دعا کردیم و هر وقت که تونستم یه نماز به نیابت از شماها خوندم.مخصوصاً واسه مهری جون و خانم خونه که دیگه حسابی دعا کردم(البته اگه خدا دعای منو قبول داشته باشه)

2)به رضوان یه تیکه پارچه سبز دادم که واسه تبرک و شفا بکشه روی ضریح.وقتی از زیارت آخر برگشت گفت مامان جون دستم رسید به ضریح.منم کلی دستاشو بوسیدم و به چشمام و روی نی نی کشیدمشون،بعد هم گفت که دستمالم رو به ضریح کشیده و کلی ازش تشکر کردم و دستمال رو ازش گرفتم.تو راه برگشت بهم گفت مامان جون اون دستمال تبرک که ضریحو تمیز کردم بده تا این درا رو باش تمیز کنم

3)رضوان خاتون هم اونجا نماز خوند و با دستای کوچولو و دل بزرگش کلی واسه همتون دعا کرد

     

          

4)عکسای نی نی خواهر گلم رو هم که هنوز موفق به دیدن روی ماهش نشدم ان شاءالله تو اولین فرصت میزارم که ببینین.فعلاً در همین حد بگم که عزیز دل خاله سه شنبه 16 تیر دم دمای اذان ظهر به دنیا افتخار حضور داد و به دلیل اینکه روز 13 رجب مامانش رو روانه بیمارستان کرد احتمالاً اسمش رو بزارن محمد علی

۵)به علت طولانی بودن این پست و کسالت من ممکنه اشتاباهات زیادی توش باشه،که ضمن معذرت خواهی لطفاً در صورت مشاهده اشتباهات بهم بگید تا برطرفشون کنم.

6)اونجا مدام منتظر تماس زینب مامان آلا بودم که قرار بود به مشهد بیان.ظاهراً بهم ایمیل داده بود که من به علت عدم دسترسی به اینترنت بعد از باز گشت متوجه اون شدم.از همینجا ازش عذر خواهی میکنم و میگم که خیلی ناراحت شدم که نتونستم تو و آلا جون رو از نزدیک ببینم

7)اینم یه چند تا دیگه عکس...البته ما چون زیاد نتونستیم بیرون از هتل بریم طبعاً عکسای زیادی هم نگرفتیم.ان شاءالله بمونه واسه سفر بعدی که بابا جون قول داده بعد از تولد نی نی ما رو دوباره به پابوس آقا ببره

     

   

                                         دالییییییییییییییییییی

            

دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ توسط مامان جون