سالاد الویه+مکالمات شیرین خاتون - فرشته های مهربون

چند شب پیش بنا به درخواست باباجون قرار شد شام سالاد الویه داشته باشیم.منم تصمیم گرفتم بعد از ظهر آمادش کنم بزارم تو یخچال تا حسابی خنک بشه.این خانم خانما هم که از خواب عصرش بیدار شده بود،راه افتاد دنبال من تو آشپزخونه

رضوان:سلّام

من:سلام به روی ماهت عزیز دلمماچ

رضوان:شیکار میکنی؟

من:میخوام واسه شام سالاد الویه درس کنم،میخوری؟

رضوان:سالاد اُویه؟؟؟میخورم

من:خدا رو شکر...رضوان سالاد الویه چه جوری درست کنم مامان جون؟

رضوان:من درس کنم؟

من:نه شما بگو من درست میکنم

رضوان:اول سیب زمینی(یاد گرفته درست بگه) با تُتُ مرغ(تخم مرغ) بپز ،بعد پوستشو بکن

من:خب بعدش؟

رضوان:بعد رنده کن

من:چی رو رنده کنم؟

رضوان:سیب زمینی با تُتُ مرغ،با مرغ...

من:اوووم؟

رضوان:با خیار شور با کالِباس

من:بعدش چی؟

رضوان:بعدش سس مالونه(سس مایونز) بریز روش...کالباس و سوسیس همیشه ماسیس

(این تیکه از تبلیغات کالباس و سوسیس ماسیس رو هروقت اسم کالباس یا سوسیس بیاد اینقده خوشگل میخونه)

 

من:

 

واما مکالمات شیرین رضوان خاتون  رو در ادامه مطلب بخونین

             


رضوان خاتون در ماشین:

١)

بابا جون در ماشین رو کمی محکم بست

رضوان:یباش(یواش)

.....ده دقیقه بعد در اتوبان یه موتوری با سرعت از کنار ماشین رد شد

رضوان:صدای شی بود؟

من:صدای موتور؟

رضوان:کدوم موتور؟

موتورسوار رو نشونش دادم و رضوان هم یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و...

شی بود که رد شدش عجب صدایی؟

آگای موتورسوار بیبین کجایی

با سرعت زیاد بدون کلاه

راحت شدی(به جای رد شدی)از چراغ راانمایی(راهنمایی)

راننده:تبریک

       

٢)

سوار ماشین شدیم

باباجون:رضوان خاتون به آقای راننده سلام کردی ؟

رضوان:سلام کردم دیگه

راننده اِسّاس(احساس) داره              تو چشماش الماس داره   

                         تو صندوگش زاپاس داره...

٣)

توی ماشین رضوان پرسید (البته یواشکی)

:مامان جون چرا آگا کَبََبَندشو نبسته؟

من:(یواشکی)نمیدونم

رضوان(با صدای بلند):کَبَبَند ایمنیتو که بستی

از خطرای اَبَّلیه(اولیه) جستی

اینجوری با لاعایت(رعایت) گوانین(قوانین)

تو بهترین بابای دنیا هستی

راننده(با خنده):چشم عمو جون بیا اینم کمربند(کمربندشو بست)راضی شدی؟

رضوان:راضی شدم

 

پینوشت:رضوان سی دی سفر بی خطر عمو پورنگ رو خیلی دوست داره و تقریباً همه ی شعراشو نصفه و نیمه حفظه.این شعرا هم از همون سی دی هستن.

 

               

خونه مامانی:

چند روز پیش لا به لای اسباب ازیای قدیمی دایی علی که مامانی واسه رضوان در آورده بود،چشمم خورد به عروسک زی زی گولو که خودم درست کرده بودم.اونو نشون رضوان دادم و این خلاصه ی  مکالمات من و دختری بود:

من:رضوان خاتون این عروسکو نگا کن مامان

رضوان:این شیه؟چه خوشگله

من:این اسمش زی زی گولوئه.من که کوچولو بودم خودم درسش کردم.

و رضوان مشغول بازی کردن با زی زی گولوی صورتی شد.بعد از ناهار عروسک رو آورد و به باباجون و بابایی نشون داد و گفت:بیبین شی دارم؟

بابایی:به چه خوشگله اسمش چیه؟

رضوان:اسمش عزیزی گولوئه

ما:

                            

وقت اذان:

من:اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

رضوان: شی میگی؟

من:صلوات میفرستم مامان جون،هر وقت که اسم حضرت محمد میاد ما باید صلوات بفرستیم تا خدا دوسمون داشته باشه

چند شب بعد...

مامانی اینا خونمون بودن و وقت اذان مغرب بود...

رضوان:(با همون لحن و کششای صلوات)حضرت محمد و آل محمد

من:چی گفتی مامان؟

رضوان:صلوات فرستادم

                                         

       

یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ توسط مامان جون