'گزارش لحظه به لحظه از تولد یه فرشته - فرشته های مهربون

 

سلام عزیز دل مادر.دلم میخواد اولین مطلبی که واست مینویسم از تولدت باشه،میدونم که تو هم خیلی دلت میخواد بدونی که کی،کجا و چطوری به دنیا اومدی،پس پا به پای من بیا تا نشون بدم بهت لحظه ی زیبای فرود اومدن یه فرشته رو

                                   

اون روزا رو فکر نمیکنم حتی وقتی که زیر خروارها خاک باشم از یاد ببرم و به خصوص روز و لحظه ی به دنیا اومدنت رو عزیزم.سه شنبه،11 مهر ماه 1385،مصادف با 9 رمضان 1427  ساعت 10:20 دقیقه صبح بود که خدای مهربون با دستهای خانم دکتر احلام آرش نیا توی بخش زنان بیمارستان حضرت ولیعصر شهر خرمشهر  تو رو به ما داد.وزنت هنگام تولد 2 کیلو 300 گرم و قدت پنجاه سانتیمتر بود.

                 

مدتی قبل از به دنیا اومدن تو بود که صاحبخونمون خونشو واسه فروش گذاشت و ما مجبور شدیم اون خونه رو تخلیه کنیم.از طرف دیگه دایی حسینت چند ماهی بود که زن دایی رو عقد کرده بود و مامانی و بابایی تصمیم گرفته بودن خونشونو بفروشن و جاش یه دو طبقه بخرن و واسه دایی عروسی بگیرن.این وسط که ما دنبال خونه بودیم واونا هم همینطور،منم که وسطای دوره بارداریم بود،مامانی بهم گفت :تو که زایمانت توی ماه رمضان میفته و میگی پیش من نمیای،علی(دایی علیتو میگفت) هم که امسال میره کلاس اول و من نمیتونم تنهاش بزارم و باید به درساش برسم،شوهرتم که یا شبکاره یا از صبح تا شب خونه نیست و تو تو این شرایط نباید تنها بمونی،پس بیا یه خونه با هم اجاره کنیم،تا خیال ما هم از بابت تو راحت باشه.منم به بابا جونت گفتم و اونم از خداش بود.خلاصه گشتیم و با هم یه خونه چهار خوابه پیدا کردیم. تو همون خونه هم واسه دایی حسین عروسی گرفتن،خاله جانتم که اون وقتا مجرد بود.اینا رو گفتم که بدونی وقتی تو دنیا اومدی جمعمون جمع بود و هممون فقط منظر اومدن تو بودیم،خواستنی!!!

موندم چطور حال و هوای خودمو تو روزای قبل از تولدت بگم واست...تمام ثانیه هاشو میخوام نفس بکشم چون تو بودی که اون موقع با من نفس میکشیدی.درباره ی دوره بارداریم بعداً واست میگم،اما از روزای آخر باداریم بشنو:تو ماه آخر که پا گذاشتم دردای گاه و بیگاهمم کم کم شروع شد.از اول ماه نهم طبق دستور دکترم هر شب غذای سبک میخوردم و پیاده روی میکردم.البته خانم دکتر میگفت اگه بیشتر پیاده روی کنم تو میتونی زودتر به دنیا بیای و نیمه اولی بشی،اما من دوست داشتم تو هر وقت که خودت دوست داشتی بیای و این روزای آخر خیلی عجله واسه اومدنت نداشتم،آخه تو تا وقتی که دنیا نیومده بودی فقط مال خودم بودی،فقط من لمست میکردم و  مجبور نبودم تو رو با کسی شریک بشم ولی وقتی که از وجود من جدا میشدی دیگه همه سهمی از تو واسه خودشون میخواستن و من نمیخواستم این ثروت عظیم رو با کسی قسمت کنم،ولی نه دست من بود و نه اگر هم بود من دلم نمیومد حق انتخابو از تو بگیرمخلاصه تو درست همون روزی که باید می اومدی،به دنیای من اومدی،اون سه شنبه ی قشنگ،اون روز خدا،و من در حالی که برای خدا روزه داشتم تو رو از او هدیه گرفتم.آخه اون سال بر خلاف نظر همه که به من میگفتن به خاطر نزدیکی زایمانم روزه نگیرم تمام روزهای قبل از اومدنت رو روزه گرفتم.به خاطر تقدسی که تو واسم داشتی میخواستم وقتی تو رو به دنیا میارم فاصله خودم رو با خدای مهربون به حداقل ممکن برسونم.

شبهای قبل از اومدنت مرتب دعا و نماز قرآن میخوندم.نماز که البته زیاد نمیتونستم بخونم به خاطر سنگینی نفسم،اما دعا و قرآن مرتب میخوندم در هرلحظه توی دلم ذکر میگفتم حتی وقتی که غذا میخوردم .ده روز مونده به اومدنت دردهای گاه و بیگاه من شروع شد.هرچی که جلوتر میرفتیم دردام بیشتر و طولانی تر میشد،تا جایی که یه روز به خاطر شدت درد جلسه ی امتحان رو نیمه کاره ترک کردم و خودم رو به خونه رسوندم(اون وقتا من دانشجوی سال سوم رشته کارشناسی علوم اقتصادی بودم)

شب قبل از اومدن تو حالم خیلی بد بود اما به روی خودم نمیاوردم.آخه میترسیدم منو زود به بیمارستان برسونن تو بیمارستانم که سریع به آدم آمپول فشار میزنن و...من دوست داشتم خودم تا حد ممکن بدون کمک هیچ آمپول و دارویی تو رو به دنیا بیارم.میخواستم تمام درد و رنج دنیا اومدنت رو با تمام ذرات وجودم بچشم.اون شب به خاطر درد زیاد نتونستم افطار چیزی به جز چای و خرما بخورم.تصمیم گرفتم برم قرآن بخونم.با خودم گفتم اگه امشب تونستم سوره مریم رو بخونم،فردا تو رو توی بغل دارم.شب نهم ماه مبارک رمضان بود و مبارک ترین شب زندگی من شد.بله اون شب سوره مریم و چند سوره بعد از اون رو خوندم.اخر شب دردم خیلی زیاد شد.لباسهای باباجونو بردم تو حمام و با دست شروع به شستن اونها شدم.میخواستم یه جوری از نشستن پیش بقیه در برم تا متوجه دردم نشن.شب که همه خوابیدن من تا صبح از درد به خودم میپیچیدم و با خدا راز و نیاز میکردم.با هر دردی که به سراغم میومد سوره انشقاق رو میخوندم.دم دمای سحر دردم خیلی شدید شد.میخواستم به یکی بگم اما ترسیدم به خاطر من و تو همه از سحری خوردن بیفتن، پاشدم رفتم سحری رو آماده کنم مامانی بیدار شد و یکم بهم توپید...سحری هم نتونستم به جز یه کاسه کاستر محصول دست مامانی چیزی بخورم.مشغول به دعا و راز و نیاز با خدای خوب تو شدم.بعد از نماز که همه خوابیدن دیگه داشتم میمردم ولی هرطور بود تا صبح کشش دادم،آخه دایی علی شیفت صبح بود و من منتظر بودم به مدرسه بره.طرفای ساعت هشت صبح از شدت درد تکر ادرار گرفتم.درد تقریباً هر سه دقیقه به سراغم میومد و هربار حدود 55 ثانیه طول میکشید،هرچی سعی کردم باباجونو که اونروز روز استراحتش بود بیدار کنم موفق نشدم(باباجون اونروزا به طور پیمانی توی حراست دانشگاه آزاد آبادان کار میکرد)تا اینکه متوجه علامتای مشکوکی شدم و رفتم هرطوری شده باباجونو بیدار کردم.ازش خواستم مامانی رو که خودش اونروز حالش خوب نبود بیدار نکنه ولی قبول نکرد.با دکترم تماس گرفتم و از قضا شیفت خودش بود و من و تو مامانی و باباجون به بیمارستان رفتیم.وقتی رسیدیم خانم دکتر در اتاق زایمان بود و من مجبور بودم حدود 45دقیقه ای صبر کنم.صدای جیغهای وحشتناک زنا حالم رو خرابتر میکرد.خانم دکتر که اومد گفت بله دیگه وقتشه،اما امروز روز شلوغیه و تو باید یه کم دیگه تحمل کنی و رفت تا اتاق رو برای من و تو آماده کنه

         

درد دیگه برام غیر قابل تحمل شده بود.از شدت درد فریاد میزدم یا امیرالمومنین،یا علی،یا فاطمه ی زهرا.خانم دکتر با شنیدن صدای من دوان دوان بالای سرم اومد و گفت چی شده خانم خوشگله.آفرین همین خوبه همین یا علیا به درد تو و دخترت میخوره.حدود ساعت ده بود که منو به اتاق زایمان بردن.توی اون وضعیت خوابیدن روی تخت زایمان واسم بدترین شکنجه بود.از شدت پا درد دلم میخواست پاهامو قطع کنن.اما جیغ نمیزدم.خانم دکتر خوشش اومد و گفت عجیبه که تو جیغ نمیزنی،این خیلی خوبه اگه جیغ بزنی بیشتر انرژی خودتو هدر میدی.پس با من همکاری کن تا زودتر اونی رو که نه ماه منتظرش بودی ببینی.وای خدای من.. یعنی من واقعاًمیتونستم تو رو ببینم،بغلت کنم و گرمی وجودتو حس کنم.اولین باری که دیدمت تو یه لکه ی سفید 13 میلیمتری توی یه صفحه ی سیاه برگه سونوگرافی بودی و من همه اون سونوها و آزمایشات رو واست نگه داشتم...توی همین فکرا بودم که یهو احساس عجیبی بهم دست داد،این دیگه درد نبود،نمیتونم درست توصیفش کنم،الهی مادر بشی و لذت اون لحظه رو بچشی که به خدای عالم به تمام لذتای عالم میارزه.احساس کردم از اعماق وجودم یه چیزی مثل یه ماهی لیز و فرز به حرکت در اومد اونم توی کمتر از حتی یک ثانیه،وای که چه حالی داشتم.دلم میخواست چند لحظه عقبتر بره و من دوباره اون حس رو تجربه کنم...و بعد صدای گریه تو.وقتی اولین نگاهو به صورت ماهت کردم روحم به پرواز در اومد،سبک شدم"بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدلله علی رحمته،ربی انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم، سلام عزیز دل خسته ی من،به دنیا خوش اومدی عمرم،قدمت روی مژه های تر مادرت،خانم دکتر خسته نباشی تا عمر دارم مدیونتم"اینا اولین جمله هایی بود که بعد از به دنیا اومدن تو گفتم.خانم دکتر گفت خسته نباشید رو باید به تو گفت،تو بهترین زائویی بودی که تا حالا داشتم.ببین چه دختر ناز و ظریف و قشنگی به دنیا آوردی،چه بینی خوش تراشی داره،ماشالا چه لبهای کوچولوی سرخی،به نظرت شبیه کیه؟گفتم خدا بهش عمر طولانی بده شبیه خدا بیامرز مادربزرگمه.هر کسی هم که اون روزا تو رو میدید همینو میگفت.بعدش تو هر لحظه شکل عوض میکردی و شبیه یکی میشدی.به قول مامانی تو از هرکسی یه چیزی برده بودی تا دل هیچکس رو نشکنی.تو فاصله ای که تو رو توی شیشه گذاشته بودن تا سردت نشه و من روی تخت زایمان بودم چشم ازت بر نمیداشتم.بعد از دنیا اومدن تو از شدت ضعف دست و پاهام میلرزید.وقتی منو به بخش بردن نخوابیدم لحظه شماری میکردم تا تو رو دوباره ببینم،و زمان که با من لج کرده بود به کندی میگذشت.وقتی که آوردنت با وجود ضعف و دردی که داشتم به احترام وجود مقدست ایستادم،بغلت کردم و توی گوشای نازت اذان و اقامه و تسبیحات گفتم و بوسیدمت.با انگشتم کمی آب زمزم به کامت کشیدم و بعد خواستم که بهت شیر بدم.تو اونقدر ضعیف بودی که نمیتونستی شیر بخوری،من با نوک قاشق شیر توی دهنت میریختم تا کم کم قوت گرفتی.هر بار که جات رو کثیف میکردی به حمام بخش میبردم و میشستمت و پوشکت رو عوض میکردم.هم اتاقیام میگفتن تو انگار خیلی حالت خوبه ها؟!چه طور میتونی بلند شی راه بری،تو که رنگت مثل گچ سفید شده!!!منم بهشون جواب میدادم من ماههاست که پیشمرگ این دختر گلم شدم،از امروز هم باید بتونم هرکاری واسه آسایش دخترم بکنم.

از اون لحظه ی زیبا و به یاد ماندنی دو سال و هفت ماه و یک روز و میگذره و تو الان یه دختر ناز و باهوش و صبور و شیرین زبون شدی که هر جا میری توجه همه رو به خودت جلب میکنی،الانم توی چرت بعد از ظهر به سر میبری قربونت برم

همیشه واست دعا میکنم،حتی وقتی که زیر خروارها خاک باشم،دعا میکنم که تا ابد مثل اون لحظه که به دنیا اومدی پاک بمونی،دعا میکنم که که خدا برات خوش بخواد و تو رو برای خودش انتخاب کنه و تو باعث روسفیدی خودت و پدر و مادر و عزیزات پیش خدای مهربون باشی.

دیوانه وار دوست دارم نفسم

شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط مامان جون