تولد یه دوست خوب+اخبار وروجکی - فرشته های مهربون

سلام به همه شما دوستای خوب وبلاگی

حالتون خوبه؟نی نی گلهاتون خوب و خوشن؟امیدوارم همه همه شما خوب خوب خوب و شاد شاد شاد باشید

ما هم شکر خدا خوبیم

اول از همه بگم که جمعه ای که گذشت تولد یه دوست خوب و قدیمی بود که ما و فرشته های مهربون هم دعوت بودیم و حسابی خوش گذشت،هر چند که تو اون شلوغی نتونستیم روی ماه شما رو زیارت کنیم اما مطمئنم که شما هم اونجا بودیدچشمک 

 بله دیگه تولد برنامه فیتیله رو میگم،برنامه ای که سالهاست خنده و شادی رو به خونه ما و دل بچه ها و حتی بزرگترهای این مرزو بوم هدیه داده،یادمه که وقتی دایی علی کوچیک بود مینشستیم و باهاش برنامه رو میدیدیم تا شعرهاش رو که خیلی دوست داشت یاد بگیریم و براش بخونیم.

بعدها هم وقتی که فهمیدم یه فرشته کوچولو تو وجودمه هر هفته برنامه رو میدیدم تا فرشته کوچولوی من هم بتونه شعرهای شاد و پرمعنای برنامه رو بشنوه و شاد بشه و چیزهای خوب رو به زبون نی نی گولونه ای بشنوه و یاد بگیره.

خدا همه عوامل این برنامه خوب رو خیر بده که اینقدر خودش رو تو دل بچه هامون جا کرده و اونقدر بچه ها با این عموهای مهربون ارتباط برقرار کردن که وقتی عموها از برنامه جمعه صبحها رفتن دخملی اینقدر ناراحت شده بود که دیگه جمعه صبحا بیدار نمیشد و تا ظهر میخوابیداما وقتی آنونس سری جدید برنامه رو دید از خوشحالی شروع کرد به جیغ زدن و آخ جون آخ جون گفتن که داداشیش هم یاد گرفت و داد میزد آآدونقهقههو هر روز ازم میپرسید امروز فیتیله میده؟

 

خلاصه اینکه

ستاره خوشحالتولدت مبارک فیتیله شادی و امیدستاره خوشحال

الهی که فیتیله ت همیشه روشن و پر نور بمونه

شما خنده رو به لبهای فرشته های کوچولوی خونه های ما هدیه میدین

ان شاالله خدا به همه دست اندرکاران این برنامه و همه عزیزانشون عمر طولانی و با عزت بدهو ان شاالله که براتون خوش بخواد.

 

این عکسا رو هم از دخملی تو جشن تولد گرفتم،آخه هی غصه میخورد و میگفت دلم میخواد با عموهای فیتیله ایم از نزدیک حرف بزنم و باهاشون عکس بگیرم،منم چند تا عکس با عموهاش ازش گرفتم تا حداقل یه بخشی از آرزوش به نوعی برآورده شده باشهمژه

و اما اندر احوالات اینروزها حرف زیاده که واسه اینکه حوصله جمع سر نره به گزارش مصور با کمی زیرنویس(رونویسنیشخند)بسنده میکنم:

این عکس رو روز عید فطر از بچه های گلم گرفتم،روز عید فطر مامانی و بابایی مهربون ما و خاله جان اینا و دایی حسین اینا رو دعوت کرده بودن خونشون که حسابی به ما و بچه ها خوش گذشت،محمدمهدی و محمد علی با هم،و رضوان خاتون و سید ابوالفضل هم با هم کلی بازی کردن و دایی علی هم ناظم بودخندهخنده 

 

عکس زیر هم گوشه ای از بازیهای این خواهر و برادر با همدیگه رو نشون میده:

یه روز رضوان خانمی تزئیناتی رو که واسه جشن تولد قمریش زده بودیم و واسه ایام شهادت امیرالمومنین علی السلام درشون اورده بودیم ریش ریش کرده بود و قلک ببعیش رو گذاشته بود زیر سبد اسباب بازیهاش و از این ریشه ها میریخت جلوش یعنی که داره بهش غذا میده و برای داداشیش هم توضیح میداد که :آقای محمدمهدی توجه داشته باشید که ببعی ها علف میخورن و گیاهخوارن،گوشت اصلا نمیخورن (عکس زیر):

کشتی(عکس زیر): 

خاله بازی(عکس زیر):

 

عکس زیر مربوط به یه روز میشه که لواشک خواستن و رضوان خاتون طبق معمول لواشکش رو رول کرد دور انگشتش و محمدمهدی هم از من خواست همین کار رو براش انجام بدم،اما بعد رول لواشک رو از دور انگشت دستش در آورد و.....

دو تا عکس زیر هم مربوط به یه روز میشه که داداشی با پایه صندلی آباجی دنبالش کرده بود هی میزدش(کلا از این غلدر بازیا زیاد در میاره نیم وجبی)هر چی هم ما دنبالش میکردیم ویه چیزو ازش میگرفتیم یه چیز دیگه پیدا میکرد و برمیداشت و...تا اینکه با یکی دیگه از پایه های صندلی کوبید تو صورت آباجیش،من دویدم و رفتم دختری رو بغل کردم و آرومش میکردم و باباجون هم داداشیش رو تنبیه کرد و بهش گفت یه گوشه میشینی و تا بهت نگفتم از جات تکون نمیخوری(کلا اینجور مواقع از همه حساب میبره به جز منکلافه)

پسری رفت یه گوشه نشست و بغض کرد و لب ورچید به غل من لُنجش آویزون شد(عکس زیر): 

من به دخملی گفتم عزیزم دیگه گریه نکن سرت بیشتر درد میگیره،ببین داداشی هم تنبیه شده و فهمیده چه کار بدی کرده،دخمل گلم هم که طاقت دیدن بغض داداشیش رو نداره رفت کنارش و بوسش کرد و نازش کرد و گفت:داداشی من دوست دارم،آخه چرا همش منو میزنی(عکس زیر گوشه هایی از این ماجرای رمانتیک میباشد)

 

چیزی به جشن 5 سالگی دختری نمونده،تصمیم داشتم امسال یه تولد مفصل با تم کیتی براش بگیرم و تمام تلاشم رو هم میکنم اما نمیدونم که با وجود آتیش سوزوندنهای این دو تا آتیشپاره میشه یا نه؟

خودش دوست داره همه چیز تولدشباشه،نمیدونم موفق میشم یه تولد با تم کیتی براش بگیرم یا نه،

فعلا تنها کاری که کردم اینه که خانم خانما رو بردم خیاط تا مدل لباسش رو انتخاب کنه(که چه مدلی هم انتخاب کرد)پارچه رو هم به سلیقه خودش تو مایه های آبی فیروزه ای گرفتیم و الان در به در دنبال تزئینات و تیکه دوزیهای لباسش هستیم که تا حد ممکن شبیه خودش بشه،دیشب تا ساعت 11 با بابا جون همه آبادان رو گز کردیم واسه تیکه دوزیهای سنگ دوزی شده،که چیز مناسبی پیدا نکردیم،حالا احتمالا یه روز بریم اهواز ببینیم چی میشه

خب دیگه باز هم پرحرفی کردمخجالتشما به بزرگی خودتون ببخشید،آخه دلم نمیاد فرشته ها حتی به اندازه یه اتفاق کوچیک ساده از زندگیشون بیخبر بمونن.

همتون رو به خدای بزرگ میسپارم

پینوشت:

هدیه ویژه ای که تو مطلب قبلی گفته بودم روز دوشنبه رسید،البته هنوز باز و نصب نشده و منتظر لوازم تکمیلیش هستیم که برسه و ان شاالله دختری به آرزوی بزرگش برسه و ازش استفاده کنه

پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ توسط مامان جون