عید سعید فطر مبارک باد - فرشته های مهربون

خداحافظ

    ای شبهای از هزار ماه بهتر

   ای فصل آشنایی خاکیان با افلاک

  و ای فرصتهای دعا و اجابت

و بر تو ای زیباترین عید بندگی سلام

سلام به همه شما دوستای خوبمون،عیدتون مبارک باشه به قول ما "کل عام و انتم بخیر"

از صمیم قلب آرزو میکنم که طاعات و عبادات همه شما(و در سایه شما ما)مقبول درگاه الله الصمد واقع شده باشه،و برای شما و خودمون آرزو میکنم کهماه رمضانی که گذشت آخرین دیدار ما با این ماه بزرگ نبوده باشه و خدای رحیم به همه ما دوباره فرصت نفس کشیدن در هوای معنوی ماه رمضان رو عنایت کنه.

از همین الان دلم برات تنگه ای ماه نور و رحمت و مغفرت.........خدا کنه دوباره به هم برسیم.

از حال و احوال اینروزها چی بگم که گفتنی بیشماره و کلی عکس و حرف رو دستم مونده که این دو تا وروجک فرصتی برای پشت سیستم نشستن و آپ کردن بهم نمیدن.

محمدمهدی که هزار ماشاالله به جونش،وقتی تازه راه افتاده بود اینقدر آتیش میسوزوند که بهش میگفتم هشت ریشتری اما الان دیگه خیلی بیشتر از این حرفاست و فکر کنم به 14 15 ریشتر رسیده باشهنیشخند

وقتی بغل میخواد دستاشو اینجوری میبره بالا و پشت سر هم میگه ببل

و مدام انگشتاشو باز و بسته میکنه

رضوان خاتون هم که هزار الله اکبر از صبح تا شب همش در حال حرف زدن و راه رفتن و نقاشی کردن و نمایش اجرا کردنهبغل

منم که یه مدتی اینقده مامان بدی شدم که خودم هم از خودم بیزار شدم چه برسه به این فرشته های کوچولوی مهربون و حساسقلبولی به خدا دست خودم نیست،خیلی خسته میشم به خصوص اینکه محمدمهدی هنوز به سنی نرسیده که بتونه بازی اشتراکی با کسی داشته باشه و مدام بازیهای رضوان خاتون رو خراب یا نقاشیهایش رو پاره میکنه که در اینجور مواقع میتونید تصور کنید تو خونه ما چه خبره.این ماه رمضان فقط از خدا خواستم که بهم صبر و توان و اخلاق خوش بده تا بتونم مادر خوبی برای بچه های خوبم باشم.خدا کنه خدا کمکم کنه تا امانت دار خوب و امین و شایسته ای برای امانتهای با ارزشش باشم.

البته اینم بگم که گهگاهی هم هواسشون نیست و یه مدت کوتاهی خیلی خوب و قشنگ با هم بازی میکنننیشخند

ماه رمضانی که گذشت فرشته های کوچولوی من بر عکس مامانشون حسابی کوله بارشون رو پر و پیمون کردن،پسملی که همش جانمازهای دیگران رو بر میداشت و میبرد واسه خودش و نماز میخوند

و البته اغلب اوقات باید با چادر نمازش رو میخوند:

دخترم تقریبا تمام نمازهاش رو با من میخوندفرشته،باور کنید من حتی یه بار هم بهش نگفتم نماز بخونه،تنها کاری که من کردم این بود که چند روز قبل از ماه رمضان چادر و مقنعه نمازش رو شستم و جانمازش رو مرتب و خوشبو کردم.خیلی هم اصرار به روزه گرفتن داشت که من بهش میگفتم روزه گرفتن تو این سن برات خوب نیست،اما چون خیلی اصرار داشت که روزه بگیره بهش گفتم روزهای قدر رو اگر دوست داشتی روزه کله گنجشکی بگیر..............و فرشته کوچولوی ناز من شبهای قدر رو تا جایی که میتونست با مامان احیا میگرفت و روزهاش رو روزه کله گنجشکی میگرفتبغلالبته روز اول وقتی رفته بود پایین(خونه مامانی اینا)یکم میوه خورده بود که اونم به این دلیل بود که فکر میکرد آدم اشکال نداره وقتی روزه ست تو خونه مامانیش یه چیزی بخورهخنده

یه کار بزرگ دیگه هم که کرد این بود که سوره های حمد و قدر رو حفظ کردماچراستش من تا حالا هیچ اصراری برای یاد دادن قرآن و مسائل دینی به رضوان نکردم و فقط در حدی که بخوام از مسائل مذهبی به صورت شعر و قصه و نمایش باش حرف بزنم اکتفا کردم و  چند تا سوره کوچک قرآن رو هم که یادش داده بودم هر چند وقت یه بار ازش میخواستم برام بخونه که اغلب اوقات ترجیح میداد به جاش شعر یا قصه بخونه و من هم بهش اصرار نمیکردم،چون من اعتقاد دارم که اصرار به یاد دادن این قضایا تو سنین خیلی پایین و فشار آوردن به بچه اونو از دین زده میکنه،اما امسال دیگه دخملم 5 سالش شده و 4 سال دیگه به سن تکلیف میرسه و بایداز الان با وظایف دینی خودش آشنا بشه و اونا رو تمرین کنه تا وقتی مکلف شد بتونه درست انجامشون بده،برای همین هم بهش پیشنهاد کردم که از ماه رمضان شروع کنه به کم کم یاد گرفتن قرآن و مسائل مربوط به دین......که خدا رو شکر خودش هم از خداش بود و استقبال کرد.

به همین خاطر بهش گفتم که اگر در طول ماه رمضان سوره حمد و قدر رو یاد بگیره و سوره هایی هم که از قبل بلد بوده کامل و اصلاح کنه یه جایزه خوب براش میگیرم،وقتی دیدم نمازهاش رو هم میخونه و روزه هم گرفت تصمیم گرفتم یه جایزه خیلی ویژه که خودش بارها و بارها ازمون درخواست کرده بود براش بگیرم که با مشورت با باباجون تایید شد که همون چیزی رو که خودش خواسته براش بگیریم که ان شاالله به خداشناسیش هم خیلی خیلی کمک میکنه.

جایزه خانمی تو راهه و اگر خدا بخواد امروز و فردا میرسه.

راستی اینو فراموش کردم بگم که:

نهم ماه رمضان ساعت 10:20 صبح دختر گلم 5 سال قمریش کامل شد و به همین مناسبت ما یه جشن کوچولوی خودمونی براش گرفتیم.الهی عمرت در راه بندگی خدا طولانی بشه عزیزم

و اینکه دخمل گل و مومن من هم عبادتهای ماه رمضان و روزه داریش رو تکمیل کرد و امروز در نماز عید شرکت کرد و تا همین الان هم ذوقشو داره.دیشب اینقدر بهم اصرار کرد که ببرمش که مجبور شدم از مامانی خواهش کنم که امسال خونه بمونه و مواظب محمدمهدی باشه تا من بتونم دخملم رو ببرم نماز.دیشب بهم میگفت مامان جون اگر صبح صدام کردی بیدار نشدم تنهایی نری نمازا،مثل تو فیلما یه چند تا کشیده محکم بزن تو صورتم تا بیدار شم.و امروز هم باوجود اینکه شرجی بود و گرمش بود مثل یه خانم نشست و تکبیر و تهلیل گفت و نمازش رو خوند.ان شاالله که تا پایان عمرش بنده خوب و مخلص و مومنی برای خدای یکتا باشه.(دوربین باهام نبرده بودم و فقط یه عکس باگوشی ازش گرفتم که ان شاالله بعد همینجا میزارمش

اینم عکسی که وعدشو داده بودم

دخملم اگه دوست داشتی عکستو تو سایز واقعیش ببینی روی عکس کلیک کن

کلی عکس و مطلب هست و یک دنیا حرف که اگر خدا بخواد به زودی و کم کم باید اینجا برای فرشته های مهربونم ثبتشون کنم.

یه بار دیگه و با تمام وجود عید سعید فطر رو به همه شما تبریک میگم و از خدا میخوام که بهترین عیدیهاش،از همونا که به همه بنده های خوب و مخلصش میده،رو به شما بده،و بهتون قول میدم که ان شاالله ظرف این یکی دو روزه به وبلاگای خوشگل تک تکتون سر بزنم.

عید فطر آمد و ماه رمضان گشت تمام

بر شما همسفران سفر روزه سلام

روزه هاتان همه در پیش خداوند قبول

روزگار خوشتان مظهر توفیق مدام

چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ توسط مامان جون