29 سالگی+عکسهای چند ماهی که نبودیم - فرشته های مهربون

راستش اینقدر خسته ام که نای تایپ کردن هم ندارم،بسکه شما دو تا وروجک از صبح اینقدر آتیش سوزوندین و من دنبالتون دویدم و ریخت و پاشها و خرابکاریهاتون رو جمع کردم دیگه نمیتونم کمر راست کنمخمیازههزار ماشاالله به جونتون که اینقده اکتیو هستین..........هر چند که پوست منو کندین اما همیشه از خدا خواستم و میخوام که هر روز از روز قبل سرزنده تر و شاداب تر باشد.

 

اول از همه بهتون بگم که همینطوری الکی الکی مامانتون 29 ساله شدنیشخندیعنی دیروز که اول مرداد بود 29 سالم تموم شد و وارد آخرین سال از سومین دهه زندگیم شدم،وقتی خوب فکر میکنم میبینم 29 سال هم برای خودش خیلی ساله اما من چقدر از اینهمه فرصتی که خدای مهربون بهم داده استفاده کردم فقط خدا میدونه

تمام حاصل من از دنیا و زندگی و فرصتهایی که خدا به من بخشیده شماها هستید فرشته های کوچولوی نازم

این مامان 29 ساله یه دختر کوچولوی ناز و باهوش و شیرین زبون (که البته یه وقتایی با پرحرفیاش سر آدم رو درد میاره)داره که 4 سال و 10ماهه ست،و یه پسر هزار ماشاالله وروجک که 20 ماهه است اما هزار الله اکبر  فوق العاده باهوش و نیرومنده

از خدای بزرگی که شما رو به من بخشید میخوام که کمکم کنه که شما رو طوری بار بیارم که بنده های خوبی برای او،انسانهای مفیدی برای جامعه و یاوران راستینی برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشید.

ازش میخوام کمکم کنه طوری تربیتتون کنم که تا من هستم امین و محرم و همراتون باشم و کمکتون کنم که کمتر خطا کنید،و وقتی که من نیستم اینقدر بزرگ شده باشید که تو تمام زندگی راه درست رو از غلط به تنهایی تشخیص بدید و هم خودتون عاقبت به خیر باشید و هم باعث عاقبت به خیری دور و بریهاتون باشید.

اونوقته که میتونم با سربلندی در پیشگاه خداوند ادعا کنم که از عمری که به من بخشیده بود نهایت استفاده رو کردم.

اگه بخوام الان اتفاقات این مدت طولانی که نبودم و همه کارهای و حرفهای به یادموندنی شما رو بگم خیلی طول میکشه پس فقط به گذاشتن عکسهاتون و توضیح مختصری کنار اونها بسنده میکنم و ان شاالله در پستهای بعدی مفصل راجع به پیشرفتهای هر کدوم از شما مینویسم:

تو عکس زیر مثلاَ شما دو تا وروجک واسه خودتون خونه ساخته بودید

مهندس کوچولوی خودم

محمدمهدی و پولوور خوشگلی که مامانی مهربون و هنرمندش براش بافته بود(زمستان 89):

  

محمدمهدی در 15 ماهگی(عکس زیر،سرزمین رویایی-مجموعه فجر-اهواز):

 

 

اول فروردین 1390 ،مجموعه بهشت هویزه اهواز(دختری وسط محوطه داره حرکات یوگا رو تمرین میکنه چون عاشق یوگا و باله است):

 

یه خانوووووووووووووووم خوشگل در 5/4 سالگیش چه شکلیه؟من که شک ندارم که شکل عکس زیره:

و جشن 5/4 سالگی همدم ناز من(عکس زیر):

اینم از خوابیدن آتیشپاره های من:

 نتیجه علاقه بیش از حد آبجی بزرگه به نقاشی و شب و روز در حال نقاشی کردن بودن اون چی میشه؟(عکسهای زیر)

 

 یه روز که دلم خیلی گرفته بود و خیلی ناراحت و بی حوصله بودم ازم خواستی که تو بازیتون شرکت کنم،هر چی برات توضیح میدادم که حالم خوب نیست و حوصله ندارم و تازه باهاتون بازی کردم هر کدومتون یه گوشه لباسم رو گرفته بودید و میکشیدید و داد و فریاد میزدین.حالم خیلی گرفته بود و سرم هم به شدت درد میکرد،یهو یه داد زدم و دیدم دخملیم رفت یه گوشه با لب و لوچه آویزون نشست و پسملی هم رفت کنارش و دقیقا همون شکلی نشست.خیلی از خودم بدم اومد.اومدم پیشتون نشستم و بعد رفتیم با هم بازی کردیم اما حس میکردم از دلتون در نیومده،بعد رفتم تا جعبه اسباب بازی(اهواز-زیتون کارمندی)و این اسباب بازیها رو براتون گرفتم که کلی ذوقشون رو کردید و هنوزم که هنوزه ذوقشون رو دارید،البته به استثنای پابلیس دخملی که پسملی بعد چند ماه نابودش کرد(عکسهای زیر)

ببین چه خوشگل موهاتو باهاش حالت دادی

 

پسمل باباش:

تو یکی از پستهای قدیمیم نوشته بودم که رضوان خاتون وقتی کوچیکتر بود دلش میخواست آدامس خرسی رو قورت بده و تذکرهای من هم فایده ای نداشت،یه بار  که دیگه کلافه شده بودم و خواستم تهدیدش کنم که محرومش میکنم یادم افتاد که خود من هم علاقه زیادی به قورت دادن ادامس خرسی داشتم.

و بعد گقتم که خیلی چیزها هست که از نسلی به نسل دیگه منتقل میشه و بین بچه های نسلهای مختلف مشترکه بدون اینکه کسی اونا رو به نسلهای بعدی منتقل کنه، نمیدونم شما هم بچه که بودید جلوی کولر میرفتید که باد به صورتتون بزنه و بعد مثلا داشتید حموم میکردید و سرتون رو شامپو میزدین و......ما که این بازی رو میکردیم.وقتی دخملی نی نی بود و این بازی رو میکرد یاد خودم میفتادم و هی دلم واسه بازی مشترک خودم و دخملیم غنج میرفت و حالا ورژن جدید این بازی با بازی پسملی رو در عکس زیر ببینید البته عکسهای بیشتری نتونستم ازش بگیرم و فقط به مرحله شستن کمرش رسیدمنیشخند

آخ جون گوشی(عکسهای زیر)یعنی قاتل گوشیه:

تو عکس زیر داری میگی ادوووو (الو)

خب دیگه فکر کنم خیلی خسته تون کردم،بقیه عکسها و مطالب مربوط به اینروزهامون ان شاالله در پست بعدی.همگیتون رو به خدای خوب و مهربون میسپارم.

یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مامان جون