22 بهمن+تولد دایی حسین+... - فرشته های مهربون

 

آلاله آی آلاله،خون دل پیاله

چقد سخته که آدم نمیتونه بناله

چقدر سخته که باید به جای گریه خندید

چقدر سخته که اشکات واسه مردم سواله

امروز رفتم ...یه عده اومده بودن شاد و خوشحال،میخواستن برن...،خود...از همه خوشحالتر بود

دلم خیلی گرفت،دلم خیلی برای خودم تنگ شد،دلم خیلی برای خودم سوخت   .....................................................................................................

نه اینکه خدای نکرده از خوشحالی اونا ناراحت باشم،خدا خودش میدونه که اینطور نیست،خدا خودش میدونه که چقدر از دیدن ناراحتی دیگران دلم به درد میاد

فقط دلم از جور زمونه و آدمهاش خیلی گرفت

فردا ٢٢ بهمن ماه سی و دومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامیه،چقدر خوشحالم که مردم مصر هم امسال در همچین شب و روزی از دست دیکتاتور زمانشون راحت میشن و از خدا میخوام که یک رهبر عادل و آزاده و شجاع بر اونها حاکم بشه،بیشتر از مردم مصر برای مردم مظلوم فلسطین خوشحالم که در اثر جفاهای این مبارک نامبارک چه ها کشیدن

فردابرادر عزیزم،دایی حسین فرشته ها،٢٧ ساله میشههورا

از همینجا تولدش رو به خودش و همسر گلش تبریک میگمقلب و عذر خواهی میکنم که نتونستیم بریم پیششونخجالت

از خدا میخوام که سالیان سال کنار هم با عشق و خوشبختی زندگی کنن و سایه شون بر سر ابوالفضل عزیزم باشه

امشب بچه ها رو بردیم بیرون،از ظهر قولش رو به رضوان خاتون داده بودم،

وقتی رفتیم بیرون رضوان خاتون پرچم کوچولویی رو که چند روز پیش براش گرفته بودم بالا میرد و تکون میدا و پشت سر هم الله اکبر میگفت،همه نگاش میکردن و بهش لبخند میزدن،بعضی ها هم یه جوری نگاش میکردن انگار دور از جونش داره کار احمقانه ای میکنه

رضوان ازم پرسید مامان چرا هیچکس الله اکبر نمیگه؟صدای الله اکبر از بلند گو میاد،دارن فشفشه میزنن،باید همه بگن الله اکبر

گفتم نمیدونم عزیزم!شاید خجالت میکشن

دختری برگشت و بهم گفت:مامان جون الله اکبر بگن که خجالت نداره،الله اکبر نگن خجالت داره

دخترم بزرگ میشی و میفهمی که گفتن الله اکبر گفتن جلوی دیگران چقدر برای بعضی از بزرگترها خجالت داره،اما همین آدمها از قهقهه زدن در انظار عمومی و ....اصلاً خجالتت نمیکشن

کوچولوهای دوست داشتنی من از دیدن نور افشانی و آتیشبازی کلی هیجان زده شدن،بعدش هم رفتیم پارک زیتون و خودمون هم فشفشه زدیم و بمب شادیهایی که از تولد محمدمهدی مونده بود و تو خونه نزده بودیم(چون اگر میزدیم باید تا چند روز تیکه هاشو از دهن محمد مهدی در میاوردیم) رو هم بردیم و تو پارک زدیم و بازی کردن و یه کوچولو هم از اسباب بازیهای تو پارک خریدن و برگشتیم خونه.

اگر تونستم عکسهاشون رو آپلود میکنم و همینجا اضافه میکنم.

خدا کنه فردا دیگه بتونیم بریم راهپیمایی

پینوشت:

از همه دوستای گلی که بهمون رأی دادن از صمیم قلب تشکر میکنم،ما هم بالاجبار فقط به ۵ نفر از دوستان میتونستیم رأی بدیم ناراحتکه برای اینکه اسباب ناراحتی سایرین نشه اسم نمیبرم،همتون برام عزیزید و  از نظر من همتون برترین زنان وبلاگنویس هستیدقلب

امیدوارم همتون خوب و خوش و سلامت باشین

پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ توسط مامان جون