عذر خواهی+قرار وبلاگی+51 ماهگی - فرشته های مهربون

سلامی به گرمی خونه دلهاتون تو این شبهای  نسبتاً سرد زمستون

از روی همتون شرمنده ام دوستای گلم،باور کنید این مدت خیلی کم میتونستم بیام پای نت و یه سری مسائل و مشکلاتی بود که نمیشد بهتون سر بزنم(حتی خودم هم چند بار خواستم به روز کنم که نشد)

یه چند باری هم وبلاگ چند تا از دوستای گلمون رو باز کردم اما تا میخواستم کامنت بزارم این وروجکا سر میرسیدن و...

خلاصه اینکه از روی ماه همه دوستای گلم به خصوص اون دسته از دوستای مهربون و با معرفتی که بهمون سر میزدن شرمنده ام.تو رو خدا به دل نگیریدفخودتون که میدونید من سعی کردم همیشه و با هر به روز رسانی وبلاگهاتون بهتون سر بزنم،حتی در بعضی موارد شده که وقتی میدیدم یه مدت طولانی به روز نمیکنید بهتون سر زدم،پس لطفا از من به دل نگیرید و بدونید که خیلی گرفتار بودم که نتونستم رسم ادب رو به جا بیارم.

دوستان گلی که درباره زخم پیشونی محمدمهدی پرسیده بودن:اول از همه از اینهمه لطف و توجه شما یک دنیا ممنونمقلبو در جوابتون فقط خیلی خلاصه بگم که خطری بود که به لطف خدا از سرمون گذشت(اصابت با میز تلوزیون).با وجو اینکه از صبح تا شب فقط دنبالش در حال دویدنم که خدای نکرده اتفاقی براش نیفته،اما هزار ماشاالله به جونش،یه لحظه یه جا بند نمیشه و همش در حال دویدن و به طور همزمان رقصیدن و چرخیدنه.

قرار بود این پست از گل پسری که کلی ناگفته ازش مونده بگم اما با کسب اجازه از عزیز دلم، این پست تا یادم نرفته اول از یه قرار وبلاگی خیلی خوب که پنجشنبه داشتیم میگم و ان شاءالله در اولین فرصت از شرمندگی گل پسرم درمیام.

چند روز پیش یکی از دوستای گل وبلاگی یعنی مهری جون تماس گرفت و گفت که سارا جون مامان آرش داره به اهواز میاد و میخوایم اگه بشه دور هم جمع بشیم.قرار شد با چند تا از مامانای وبلاگنویس دیگه هم هماهنگ کنن و بعد از قطعی شدن محل قرار خبرم کنن.

چشماتونو خسته نکنم:در نهایت قرارمون شد واسه روز پنجشنبه توی پارک بادی سر پوشیده قلعه سحر آمیز.من هم از خدا خواسته از روز قبلش کارهامو ردیف کردم که به امید خدا با بچه ها بریم.روز قبلش از مهری جون پرسیدم کی میاد،که گفت فعلا ما و نانا مامان نمکدون و لیلی جون مامان یونا و خود سارا جون و آرش خان.

خوشحال بودم که بالاخره میتونم بعضی از دوستان اهوازی رو که تا الان قسمت نشده بود ببینمشون از نزدیک میبینم،به خصوص مهری جون که تا الان بارها خواسته بودم هدیه تولد دختر نازش رو تقدیمش کنم که هر بار قسمت نشده بود(یه چیزی میگم هو نکنیدها یکتا جون الان ١١ ماهش تمام شده به سلامتیخجالت)

و همینطور آیلین جون که هر بار وبلاگش رو میخوندم دلم میخواست از نزدیک ببینمش و یکم برام حرف بزنه(پس که مامان گلش حرفای شیرینش رو مینویسه تو وبلاگ)

القصه روز چهارشنبه با دختری رفتیم و واسه دوستاش چند تا یادگاری ناقابل گرفتیم.

هر کاری میکردم یا یکی دو تا از دوستای وبلاگی تماس بگیرم و خبرشون کنم نمیدونم چرا موفق نمیشدمگریه

روز پنجشنبه بعد از نماز با فرشته ها و باباجون(آخه از دو روز قبلش کمر درد و زانو درد شدید داشتم و نمیتونستم تنها برم)رفتیم قلعه سحرآمیز یه اتفاقیی افتاد که هم خیلی خوشحال شدم و هم یه کوچولو ناراحت و خجالتزده.

دوستای وبلاگی بیشتری از اونچه که من فکر میکردم اومده بودن که کلی از دیدنشون خوشحال شدیم،اما از اینکه هدایامون کافی نبود خیلی خجالت کشیدمخجالتکه از همینجا ازشون عذرخواهی میکنم.

به غیر از دوستانی که میدونستم هستن،مریم جون و موژان عسلی(که جزو کسانی بودن که موفق به تماس گرفتن باهاشون نمیشدم)،مریم جون و آرین کوچولوی شیرین زبونش،پویان کوچولوی لپ گلی خاله با مامان گلش هم اونجا بودن.

کلی به بچه ها و ما خوش گذشت و به خاطر اینکه بچه ها بیشتر بازی کنن و ما هم بتونیم بیشتر کنار هم باشیم دو دور اونجا موندیم که لیلی جون و یونا خان هم اخرهای دور دوم رسیدن.

رضوان خاتون و محمدمهدی حسابی کیف کردن،البته این وسط من بیچاره یه قدم دنبال محمدمهدی میرفتم که بشمار سه غیبش میزد و یه قدم دنبال رضوان خاتون که همش ازم میخواست که تماشاش کنم که چطوری بازی میکنه،اصلاً نتونستم اونطوری که دلم میخواست کنار دوستای گلی که تازه بهشون رسیده بودم بشینم و باهاشون همکلام بشم(همش ناراحت بودم که حالا پیش خودشون چی فکر میکنن).

این آتیشپاره تپلی مامان هم که تا تونست منو دنبال خودش کشوند.مدام میرفت کنار فن کوچولویی که باد وسایل رو تنظیم میکنه و صورتش رو میبرد جلوش،یا اینکه میخواست دو شاخه ها رو بکشه،توپهایی که از استخر توپ پرت میشدن بیرون دیگه متعلق به پسری ما میشدن و پا به توپ میدوید و مدام میگفت: گُ گُ.

از بس اینور و انور میرفتم نتونستم چند تا عکس درست و حسابی بگیرم اما همون عکسهایی هم که گرفتم خیلی برام مهم و عزیزن و تو ادامه مطلب میزارمشون.

متاسفانه از آرش خان(اصل کاری که این قرار به افتخار حضور خودش و مامان سارای گلش ترتیب داده شده بود) هیچ عکسی ندارم و تنها گوشه هایی از دست و سر و لباسش تو بعضی عکسها هست،آخه نه اینکه نسبت به بقیه بچه ها از همه بزرگتر بود جدا از بچه های ریزه میزه ما بازی میکرد که حق هم داشت دیگه مردی شده واسه خودش هزار ماشاالله.

یونا  و آرین و موژان کوچولو که مدتی قبل مریض بودن نسبت به دفعه قبلی که دیدمشون حسابی لاغر شده بودن و کلی غصه شون رو خوردم.

ان شاءالله که بلا از همه فرشته کوچولوها دور باشه.

تا یادم نرفته اینم بگم که خاله سارای گل هم زحمت کشیده بودن و واسه همه بچه ها هدایایی تهیه کرده بودن که به سهم خودم همینجا ازشون تشکر میکنم و میگم امیدوارم دوباره به زودی ببینمتون.(رضوان خاتون هدایاشون رو مصادره کرده و متاسفانه عکسی ازشونندارم)

خب دیگه اگه میخواید عکسها رو ببینید برید به ادامه مطلب

پینوشت:

۵١ ماهگیت مبارک دختر گلمقلبهر چند که اینروزها جور دیگری شده ای ،هر چند کارهایی که باعث ناراحتی و بعضاً شرمندگی من میشوند زیاد میکنی،اما بیشتر و بیشتر از همیشه دوستت دارم.

تو عشق من،و جان من،و نفس من هستی،ادامه حیات بدون تو و محمدمهدی را نمیتوانم تصور کنم.

میدانم که این کج خلقیهای اینروزهایت ریشه اش در کجاست اما کاری از دستم بر نمی آید،یعنی کاری هست که بتوانم انجام دهم اما مثل هر دارویی عوارض جانبی ای هم دارد که از آن میترسم.

به خدا بیشتر از خودم دوستتان دارم و همه زیباییهای دنیا را برایتان میخواهم.


ببخشید که عکسها جالب نیستن(باور کنید بعضیهاشون رو در حال ماراتن گرفتم)

نی نی خوشگل تپلی که جلوی جامپینگ نشسته پویان کوچولوئه،اونم که کنارش ایستاده و داره نیگاش میکنه موژان عسلیه،آیلین خانم نمکدون هم کنارشونه و دختری ما هم که دیگه نیازی به معرفی نداره

عکس زیر،از راست به چپ:

آیلین جون،یکتا خوشگله که مشغول نوازش کردن گله،و رضوان خاتون من که قربونش برم حسابی ذوق زده شده

عکس زیر:آیلین ،رضوان خاتون و یکتا نانازی(رضوان تمام مدتی که روی جامپینگ بودن یکتا کوچولو رو گرفته بود و محکم بغلش میکرد و فشارش میداد،دقیقاً عین همون برنامه هایی که از صبح تا شب با داداشیش داره،الهی خاله قربونش بره یکتای گلم هم اینقده خانم بود که باهاش همکاری میکرد)

آرین جون(عکس زیر)

عکس زیر آدمو به دل ضعفه میکشونه،ببینید چه فرشته بازاریه.یکتا خانومی داری به پسر ما چی میگی که اینجوری نیشش باز شده؟

ببینید رضوان چطوری یکتای بینوا رو محکم بغل کرده(البته خاله مهری باور کن این از شدت علاقه رضوان به دختر نازته)یعنی یکم دیگه با این وزنم میرفتم رو جامپینگ تا یکتا رو از دست دختری نجات بدم(عکس زیر):

الهی مامان قربونش بره،پسری تا میخواست بایسته با تکونای جامپینگ میفتاد(عکسهای زیر):

 

این دو تا تربچه نقلی رو ببینین چجوری نیگا به دروبین میکنن:

پویان خوشگله(عکس زیر):

اینقده این یکتا خانم واسه پسری ما حرف زد و خودشو تکون تکون داد و چشم و ابرو اومد که...خودتون عکسهای زیر رو ببینید:

الهی چشم بد ازت دور باشه خوشگل خاله

ببین چه نازی هم میکنه خانوم خانوماقلب

اینم موژان خانمی با بک گراند آرش خان و ؟ و رضوان خانمی(عکس زیر)

این هم وروجکی که حسابی منو دنبال خودش دووند(عکس زیر)

 

 

شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ توسط مامان جون