هزار و صد و یازده+روضه علی اصغر علیه السلام - فرشته های مهربون

سلام دوستای خوبم

از همتون یه دنیا ممنونم،هم بابت همدلی هاتون تو این روزهای سخت مریضی خودم و شاپرکهای کوچولوم،و هم به خاطر رأی هایی که به رضوان خاتون دادین.

از همتون به خاطر همه خوبیهاتون ممنونم،اگر بخوام اسم ببرم ممکنه کسی از قلم بیفته و اجحاف بشه،دیگه از کامنتدونی مشخصه.

از مامان مهربون سینا و آیه هم یه دنیا ممنونم به خاطر اینکه این چندروزه تلفنی جویای حال بچه ها هستن.

خیلی برام عزیزید و خدا رو به خاطر داشتن دوستان و همراهان خوبی مثل شما شکر میکنم.

راستی اونایی که پست قبل رو نخوندن حتماً بخوننش شاید به دردشون بخوره

شنبه خواهر و شوهر خواهرم و محمدعلی نازم به اهواز اومدن و شنبه شب همه خونه مامانی بودیم.قرار بود دیشب قرار بود بیان خونه ما که به خاطر حال من نیومدن.من هم به خاطر اصرار دخملی دیروز ظهر با بچه ها رفتیم خونه مامانی.

دیشب از لطف مامانی اولین روضه محرم امسالم رو رفتم.تو حسینیه شهرکشون هر شب روضه هست و مامانی خودشون میرفتن،اما من به خاطر وضعیت بچه ها نمیتونستم جایی برم.دیشب که خونه مامانی اینا بودیم،مامان گلم گفت من بچه ها رو نگه میدارم و تو برو روضه.من هم از خدا خواسته،از دختر گلم سوال کردم دوست داری باهام بیای؟حال داری بشینی؟گفت:بله.و این شد که اولین روضه امسال رو قربونش برم شیرخواره امام حسین علیه السلام مهمون کرد.

علی اصغر علیه السلام

الهی من به فدای اون حنجر خونینت برم باب الحوائج شش ماهه،اگر دیشب راهمون نداده بودی به مجلست دیگه از غصه دق میکردم مولا جان.

دختر گلم هم مثل یه خانوم از اول تا آخر روی پای من نشسته بود و نه سر و صدا کرد و نه از جاش بلند شد(از قبل با هم طی کرده بودیم)

الهی من فدای اون دستهای کوچیکی بشم که اشکهامو پاک میکردبغل،الهی من به قربون اون لبهای ظریفی که گونه هام رو میبوسیدماچ،الهی من دورت بگردمقلب سینه زن کوچولوی امام حسین علیه السلام که یواش تو گوشم میگفتی:گریه نکن قربونت برم،گریه میکنی سرت بیشتر درد میگیره،سینه بزن تا امام حسین دوست داشته باشه

یعنی:

یک سال و یک ماه و یک هفته و یک روز از روزی که محمدمهدی عزیزم به خواست خدای مهربون به زندگی ما قدم گذاشت میگذره.

الان ۴٠٣ روزه که تو کنارمونی عزیزم،شیرینی زندگیمونی،الان که هستی میفهمم اگر نبودی چه کاستی بزرگی تو سرنوشت من بود.

همه کارت دلبرانه ست:نگاه کردنت،راه رفتنت(دویدنت)،بازی کردنت،تعجب کردن،صدات...صدات...صدات

صدات خیلی قشنگه...خیلی.نمیدونم قبلاً اینجا گفتم یا نه؟صدات اینقدر قشنگه و من اینقدر با شنیدن صدای روحنوازت حالی به حالی میشم که میترسم شنیدن صدای تو بر من حرام باشه.

شاید دیگران(یا حتی خودت)با خوندن این سطرها سرزنشم کنن،حق دارن،تا کسی صدای تو رو نشنیده باشه نمیتونه منو درک کنه.قشنگترین حالت صدات وقتیه که میخوای بخوابی و شروع میکنی برای خودت لالایی خوندن.از من بدت نیاد اما یه وقتایی واسه شنیدن لالایی های زیبای تو برات لالایی نمیخونم تا تو شروع کنی به خوندن و من بشنوم.

وقتی کار بدی میکنی،یا اتفاقی میفته(مثل افتادن یه وسیله)پشت سر هم و خیلی آهنگین میگی:اِِِوا هِیوااای و همینو خیلی قشنگ تکرار میکنی.

دیروز یه دلبری شیرینتر یاد گرفتی و اونم این بود که با اون صدای بینظیرت و با اون ناز و ادای بی حدت منو ماما صدا کردیبغلماچاز حال خودم چی بهت بگم وقتی دنبالم میدویدی و دستهات رو باز میکردی و میگفتی ماماقلب

البته دقیقاً تو روز یکسالگیت هم یه بار منو ماما صدا زدی و بعد از اونهم تک و توکی وقتی حواست نبود میگفتی ماما،اما تا ذوق منو میدیدی و بهت میگفتم دوباره بگو ماما عزیزم،چشماتو ریز میکردی و نگاهت یه برق شیرین شیطنتی میزد و میگفتی بابا

اما دیروز از صبح تا شب مرتب منو ماما صدا میکردی و من میخواستم در ازای این لطف بزرگتجونمو بهت هدیه بدم.

قوربونت برم که یک سال و یک ماه و یک روز منو بردی لب چشمه زلال صدات و تشنه برم گردوندی تا لذت شنیدن این واژه عظیم از زبان شما دو تا فرشته کوچولوی مهربون رو هیچوقت از یادنبرمقلب،و فراموش نکنم که خدای بزرگ چه تعمت باارزش و بینظیری به من عطا کرده

دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ توسط مامان جون