کدبانوگری+کشف علت بداخلاقی دختری+3همخون - فرشته های مهربون

اول نوشت:این پست رو از دیشب(١۶/٩/٨٩) تا حالا بیشتر از بیست بار گذاشتم تو وبلاگ و به خاطر مشکلات پرشین بلاگ هربار یه بلایی سرش اومده،امیدوارم این بار دیگه درست بشه.

سلام عزاداران شاه دین،اجرتون با حضرت زهرا ان شاءالله

امیدوارم همه ما این توفیق عزاداری توأم با شور و شعور رو داشته باشیم.

اول یه خبر بهتون بدم تا یادم نرفته دوباره،و اونم اینه که دیدم هر کاری بکنم تو وبلاگ به افتخار کوچولوهای وبلاگستان شاید بشه مدل لباس و دکوراسیون اتاق بچه ها رو هم گنجوند،اما نمیشه دیگه دستور غذاها و دسرها و....اونجا گذاشت،آخه هم خیلی شلوغ پلوغ و بی در و پیکر میشد اینجوری،و هم آرشیو موضوعیش خیلی طول و دراز میشد و موجب سردر گمی خواننده.

به همین دلیل یه وبلاگ دیگه به اسم کدبانوگری درست کردم که ان شاءالله از این به بعد دستورهای انواع غذاها و دسرهای مناسبتی و غیر مناسبتی که خودم امتحانشون کردم اونجا قرار میدم تا شما هم استفاده کنید.فعلاً هم با دستور شله زرد نذری به روزم.البته این وبلاگ هنوز خیلی مونده تا شکل یه وبلاگ واقعی بشه.

کشف علت بداخلاقی های دوشنبه دختری:

دوشنبه شب وقتی داشتیم از خونه عسل جون برمی گشتیم و به محض اینکه تو ماشین نشستیم دختری خودش رو به من چسبوند و دستای ظریفشو دور کمر من انداخت و گفت:ببخشید مامان جون

سعی کردم محلش نزارم(آخه فایده نداره هر بار جلوی دیگران اذیت کنه و بعد هم بگه ببخشید،دلم نمیخواست این روال براش عادی بشه)

بعد از چند دقیقه با یه صدای ضعیف و لحن محزونی گفت:خب من سرم داغ شده بود که اذیت کردم.البته من از چشمهاش حدس زده بودم  بی حال باشه،اما اینقدر آتیش میسوزوند که فکر میکردم این توهم مادرانه منه که بچم حال نداره.البته چندباری هم ازش پرسیده بودم که حالت خوبه؟یا جاییت درد نمیکنه؟که جوابش منفی بود.

با این حال این احتمال رو میدادم که شاید داره خودشو لوس میکنه و دلم نمیخواست که یه حربه جدید برای مواقعی که بهش کم محلی میکنم پیدا کنه.به بهونه برداشتن سوییشرت  محمدمهدی و بهانه های دیگه چندبار دستم رو به پیشونی و دست و زیر گردنش زدم که دمای بدنش طبیعی بود.اما وقتی رسیدیم خونه کم کم دمای بدنش بالا رفت و دیدم بله...شربت استامینوفن بهش دادم و با کلی ناز ونواش و بغل گرفتن بالاخره خوابوندمش(یه اصل روانشناسی خونده بودم تو دوره بارداری سر رضوان خاتون که میگفت:وقتی کودک خردسالتون مریض میشه بد نیست پاره ای از مقرراتی که در شرایط عادی براش گذاشتید رو تا زمان بهبودیش به حالت تعلیق دربیارید،یا بعضی از تنبیهات و تحریماتش رو موقتا کنسل کنید)

از طرفی محمدمهدی هم که از چندروز پیش تک و توکی عطسه میکرد و بینیش هم آبریزش و خشکی خفیفی پیدا کرده بود چند ساعت بعد تب کرد.

{چندروز قبل که رضوان خاتون رو به کلاس نقاشی برده بودم وقتی برگشتم ومحمدمهدی رو بغل کردم دیدم آستینش کمی خیسه،ظاهرا طبق معمول با ضربه قدرتمند خودش در دستشویی رو باز کرده بوده و باباجون هم دستش رو شسته بوده و...سریع لباسش رو عوض کردم و خدا خدا میکردم که سرما نخوره.بعد ز اون هم که افتاد به عطسه و آبریزش و...}

خلاصه اونشب تا صبح با دو تا فرشته کوچولوی بیحال و تبدار سر کردم.تو فاصله ۵ تا ١٠ دقیقه ای که همزمان باهم در خواب بودن چند خطی تو وبلاگشون مینوشتم و دوباره بیدار میشدن و...پست قبلی به همین شکل نوشته شد.

صبح حال محمدمهدی کمی بهتر بود و سرحالتر از رضوان بود و به همین دلیل هم مدام سربه سر خواهر بیحالش میگذاشت.

اما دخترکم که تازه دم دمای صبح تبش کمی پایین اومده بود دوباره تبش رفت بالا و به سرفه هم افتاد.

خودم هم که دیگه از پا افتاده بودم و با این حال باید مرتب به این دو تا طفل معصوم سرویس میدادم.

سه شنبه غروب بردیمشون پیش خانم دکتر غدیری،محمدمهدی که خدا رو شکر سرماخوردگی خفیف داشت با کمی التهاب گلو که فعلاض دارویی به جز استامینوفن براش تجویز نکردن اونم برای مواقعی که تبش احتمالاً بالا بره.قرار شد اگه تا فردا سرفه هاش بدتر شد بهش زادیتن بدیم و اگر به همین منوال موند دارویی بهش ندیم.

همش نگرانم نکنه دوباره به وضع نوزادیش برگرده و به خس خس سینه بیفته.خانم دکتر که گفتن سالبوتامول کنار دستت باشه فعلاً.

راستی یادم رفت اینم بگم که گل پسر ما تو ١٣ ماهگیش،١٢ کیلو وزن،و ٧٩ سانت قد داره.واکسن آنفولانزاش هم باید بعد از بهبود سرماخوردگیش و با گذشت حداقل یک ماه از واکسن یکسالگیش بزنیم براش.

رضوان خاتون هم که تبش بالاتر بود و التهاب گلوش هم بیشتر بود، شربت دیفن هیدرامین و سرماخوردگی و تایلوفن داره میخوره فعلاً.

دیشب و امروز هم که حالشون بدتر شده  و من در طول دو روز گذشته حتی ٣ ساعت هم نخوابیدم.شب تا صبح هر بار به نوبت یکیشون رو بغل گرفتم تا خوابش برده و گذاشتم سر جاش و بعد نوبت اون یکی و...

خدایا تو هیچ خونه ای و روی هیچ تخت بیمارستانی بچه ای مریض نباشه................آمین یا رب العالمین

یه چیزی رو که هربار میخوام بیام بگم یادم میره اینه:

همیشه از خدا میخواستم گروه خونی بچه هام طوری باشه که اگر خدای نکرده،زبونم لال،روزی اتفاقی براشون افتاد و نیاز به خون یا پیوند عضو(که امیدوارم خدا اون روز رو نیاره) پیدا کردن،من بتونم تمام وجودم رو بهشون ببخشم.

گروه خون خودم که تو دوره بارداریم سر رضوان خاتون فهمیدم A مثبته.

گروه خون رضوان خاتون رو هم تو آزمایشات چکاو 3 سالگیش از دکتر خواستم براش بنویسه و در نهایت خوشحالی فهمیدم گروه خون مونس کوچولوم هم A مثبته.

تو آزمایشات چکاو یکسالگی محمدمهدی هم از دکتر خواستم براش تعیین گروه خونی رو هم بنویسه....................که در نهایت ذوق زدگی متوجه شدم گروه خون امید دلم هم A مثبته.

همخونیمون مبارک پاره های قلبم

خدا رو شکر میکنم که خواسته قلبیم رو اجابت کرد،و همیشه هر زمان وهر لحظه آماده جانفشانی برای شما هستم(البته از ته دلم آرزو میکنم که حتی خاری هم به پاهاتون نره،ولی به خدا این فکر که اگر خدای نکرده روزی طوریتون بشه و از دست من هیچ کاری برنیاد جز دست رو دست گذاشتن و دعا کردن،همیشه عذابم میداده)

از همه اینها که بگذریم:        همخونیمونو عشقه

و مهمتر از اون اینه که ما تا آخرین قطره خونمون پای این عهد و پیمانمون هستیم که:لبیک یا حسین

السلام علی الحسین  و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و علی اخته زینب الکبری و علی اخیه اباالفضل العباس و رحمة الله و برکاته

 

چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مامان جون