هفته گذشته و خوب و بدهایی که بر ما گذشت - فرشته های مهربون

عزیزای دلم،دسته گلهای خوشبوی بهشتیم:

خیلی خسته ام و به شدت غمگین و خیلی هم خواب آلوده،و همه این احساسات مدت زیادیه که همراهان همیشگی من شدن.چند روزه که میخوام خاطرات هفته گذشته تون رو براتون بنویسم اما نمیشه،الان اومدم که هرجوری شده براتون بنویسم:

مامانی و بابایی روز چهارشنبه هفته گذشته رفتن خرمشهر،اما ما به خاطر کار باباجون نتونستیم بریم و پنجشنبه صبح(یعنی همون نزدیک ظهرنیشخند) که روز عید غدیر بود راه افتادیم.خاله گلم زحمت کشیده بودن و ناهار مهمونمون کرده بودن(خاله و شوهر خاله که قبل از رفتنشون با تنها دایی مجرد مونده من زندگی میکردن،کماکان اتاقشون همونجاست و هر وقت میان اینجا میرن پیش دایی بنده).

خلاصه ناهار رو خونه خاله خوردیم.دایی حسین و خاله جان (دایی و خاله خودتون)هم دعوت بودن و دور هم جمع بودیم.غروب خواستیم بریم یه سر خونه خالهه جان زهرای من واسه تبریک عید که آماده شده بودن برن عروسی و متأسفانه نشد که ببینیمشون.(طفلی دختر خاله کوچیکم که خیلی دلش میخواد عروسم بشه چقدر به دلش وعده و وعید داده بود که شاه پسر منو میبینه اما ندیدنیشخند)شب هم شام رو همونجا خوردیم و واسه خواب رفتیم خونه خاله جان شما.

جمعه صبح با مامانی و خاله گلم رفتیم دیدن یه دوست قدیمی.این دوست قدیمی اولین همسایه ما تو زندگی مشترکمون بود.اوایل ازدواج ما تو یه روستای باصفا به اسم محرزی که اطراف خرمشهر بود زندگی میکردیم،تو یه خونه بلوکی کوچیک با یه حیاط و یه باغچه کوچیک.همسایمون یه خانمخیلی مهربون بود که بهش میگفتیم مامان زهرا،خیلی خوب و مهربون بود و اصلاً چون از قبل میشناختیمش به هوای اون تو اون روستا خونه کرایه کردیم.

وای رضوان خاتون نمیدونی تو دوره ای که سر شما باردار بودم هر روز صبح برام از نونهای تازه ای که خودش پخته بود میاورد و من با پنیر و سبزیهایی که خودم کاشته بودم و از باغچه میچیدم میخوردم و آی مزه میکرد.

خیلی دلم میخوادتو یه پست درباره اون خونه بیشتر بنویسم.

خلاصه من که دلم حسابی هواشونو کرده بود و از دیدنشون شاد شدم.یه چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که همین که از ماشین پیاده شدیم شما رفتی جلوی در همون خونه ای که ما توش زندگی میکردیم ایستادی و زل زدی بهش.وقتی صدات زدم گفتی:

مامان جون بریم تو این خونه،من این خونه رو دوست دارم

دهنمون از تعجب بازمونده بودتعجببهت گفتم چرا دوسش داری؟گفتی:نمیدونم،شما بگو(هر وقت یه چیزی رو نمیدونی چشماتو ریز میکنی و لبخند میزنی و با هیجان به من میگی شما بگوبغل)بهت گفتم:عزیز دلم،نفسم شما این خونه رو دوست داری چون قبلا تو این خونه زندگی کردی،خدا شما رو تو این خونه گذاشت تو دل منقلبکه همه زندگیم بشی،جونم بشی.من و شما تو این خونه با هم نفس کشیدیم(میگفتم و چشام از یادآوری تمام خاطرات تلخ و شیرین اون خونه و تمام ادمهای بد و خوبی که اومدن و رفتن پر اشک شده بود،از روزهایی که تازه عروس بودم و...)

مامان زهرای مهربون و دخترش که دیگه یه خانم به تمام معنا شده بود کلی از دیدن شما دوتا فرشته کوچولو خوشحال شدن و شما هم کلی ذوق خونه و محیط و اخلاق خوش صاحبخونه رو کردین.دخمل گلم که همون اول رفت تو حیاط و گفت اینجا آفتابش خیلی با حاله و من میخوام اینجا بمونمهوراگل پسرم هم که تا رومونو ازش برمیگردوندیم ناپدید میشدو تو حیاط پیداش میکردیم.

وقت رفتن هم مامان زهرای عزیزم،مونس و همدم روز و شبهای تنهاییم،واسه ما و مامانی اینا و خاله جونم یه عالمه نون خونگی و خرما و جارو که همه دسترنج و هنر دست خودش بودن گذاشت که با خودمون ببریم،که من الان یه دونهاز اونخرماهای کشدار خوشمزه بزارم دهنم و چشمام پر اشک بشه و بگم:خدایا بهش سلامتی بده،به این زن که از زندگی و جوونیش خیر ندید اما برای همه خیر خواست،به این زن که وقت تنهایی و بی پناهی،وقتی که اون عوضیای از تو بیخبر میومدن و به جرم نکرده آتیش به جونم میزدن،مثل ماردم پشت و پناه و همدلم بود سلامتی و طول و عمر با عزت بده،و بهم توان بده که براش جبران کنم.

جمعه ظهر ناهار خونه دایی حسینتون بودیم که زن دایی حسابی زحمت کشیده بود و واسه اونهمه مهمون ماهی درست کرده بود.

 

رضوان خاتون و پسر دایی جونش

 

عصر هم برگشتیم به طرف اهواز.البته خاله جان اینا هم اومدن،چون عمو قاسم(شوهر خاله)چندروزی اهواز کار داشت وخاله جان اینا هم تا دوشنبه اهواز بودن.

در کل این روزها از بهترین روزهای زندگی من تو این یکی دوساله بودن و اونم فقط یه علت داشت:خنده ها و شادیهای بی حد و حساب شما

رضوان خاتونم که همیشه از رفتن به خرمشهر و دیدن فامیل کلی ذوق زده میشهبغل

 

محمد علی خوشش اومده بود رضوانو تکون بده و براش تاب تاب بخونه

 

محمدمهدی نازم هم که این دفعه حسابی با محمد علی جور شده بودن و کلی ذوق همدیگه رو کردن و مدام دنبال هم میدویدن و با هم بازی میکردنماچماچ

این دو تا پسر خاله به روایت تصویر

 

 

 

 

لشکر شکست خورده(عکسهای زیر)

 

 

محمدعلی عزیز خاله ش(عکسهای زیر):

از راست باله به چپ پایین:بازی،خجالت،خنده،اخم

و جستجو در زیر ظرفشویینیشخند

قربونش بشمبغل

 

 

کلا اینروزها فقط دو تا قسمت بد داشت:

اولیش که برگشتن خاله و شوهر خاله مهربونم بود که برگشتن و دوباره دلتنگیهای ما شروع شد(امیدورام که هر جا هستن همیشه در پناه خدا سالم و شاد باشن)

 دومیش(وقتی یادم میفته تمام تنم میلرزه):

روز یکشنبه همین هفته شما دوتا وروجک با هم بازی میکردین و کل خونه رو به هم ریخته بودین،منم همش دنبالتون بودم و جاهایی که لازم بود دخالت میکردم کهخدای نکرده اتفاقی برای هیچکدومتون نیفته.هیچکدومتونم اونروز ظهر خواب به چشمتون نیومد.من از یه طرف خیلی خسته بودم(اخه الان چهار ماهی میشه که در طول شبانه روز بیشتر از ٣ ساعت نخوبیدم)و از طرفی یه کار اظطراری پیش اومده بود که باید انجام میشد.همین که من از جام بلند شدم و قبل از اینکه تکون بخورم در کمتر از چند ثانیه صدای جیغ رضوان خاتون و بعد هم صدای گریه وحشتزده محمدمهدی رو شنیدیم.دویدم و با یه دستم دختری و با یه دستم پسری رو بغل کردم.فقط صلوات میفرستادم و با ترس و وحشت سرتا پاهاتون رو برانداز میکردم....

ماجرا ازاین قرار بود که محمدمهدی طبق معمول موهای خواهرشو میکشه٠برنامه همیشگیشونه و همیشه هم دختر نازم موهاشو داوطلبانه در اختیار داداشیش قرار میده تا موهاشو بکشه و قهقهه بزنه براشبغلاما ظاهراً این دفعه خیلی بدجور موهاشو میکشه و دختر گلم هم واسه اینکه خودشو خلاص کنه داداشش رو هل میده و از یه طرف خودش عقب عقب میره و از یه طرف داداشیش.گوشه لپ دختری خورده بود به میز و کبود شده بود و محمدمهدی هم چشمتون روز بد نبینه.زیر ابروی چپش و درست بالای پلکش به اندازه یه گردو باد کرده بود.

نمیدونستم چکار باید بکنم،میخواستم با یخ براش کمپرس کنم اما از اونجا که تو اینجور مواقع همیشه ما مادرها متهم ردیف اولیم میترسیدم هر کاری بکنم بر علیه خودم استفاده بشه،

الهی من پیشمرگش بشم(اینجا ورم چشمش خیلی کمتر شده بود)

 

 

از یه طرفم دلم هزار راه نرفته میرفت که نکنه عصبهای چشمش آسیب دیده باشه،نکنه شقیقه ش ضربه خورده باشه و....این شد که تماس گرفتم با باباجونشون و گفتم بیا خودت ببرش دکتر که من به رضوان برسم که وحشتزده شده.

الحمدلله به خیر گذشت و خطر از چشم پسری و از دل و سر و جون من گذشت.دکتر گفت که تا ۶ ساعت مرتب برش محل کبودی رو با یخ کمپرس کنیم و بعد از اون کمپرس حوله گرم رو براش انجام بدیم.

فقط میتونم بگم شکرت خدا،شکرت به اندازه لطف و کرم بی حد و حصر خودت

خدایا جگرگوشه هام رو به خودت سپردم از روز اول،من به غیر از این دو تا وجود مقدسی که به من عطا کردی دلخوشی ندارم،دلخوشی هام رو از من نگیر

خدای مهربون من،هیچ مادری رو با غم و رنج و بیماری پاره تن و دلش آزمایش نکن.

پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ توسط مامان جون