هفته ای که گذشت+مهمونای خیلی عزیز - فرشته های مهربون

سلام

اول از همه باید بگم که این پست ناقصه چون یه سری از عکساش هنوز آپلود نشده،پس بقیه ش میمونه برای پست بعد ان شاءاللهچشمک

محمدمهدی،پارسال چنین روزی(عکس زیر)

محمدمهدی 15 روزه

محمدمهدی،امروز(عکس زیر)

محمدمهدی 1 سال و 15 روزه الهی همیشه بخندی عسلکم

اسب آبی مهربونبالاخره بعد از ۴ بار رفت و آمد به مرکز بهداشت دوشنبه ٢۴/٨/٨٩(یعنی در یکسال و ١٠ روزه گی)موفق شدیم واکسیناسیون محمدمهدی رو انجام بدیم و خدا رو شکر پسرکم اذیت نشد.(در کل واکس یکسالگی واکسن راحتیه)

٧:٣٠ دقیقه صبح ٢۵/٨/٨٩

در راه مرکز بهداشت(عکس زیر)

 

اما از وروجک خودم بگم که:

از ١١ ماهگی میتونست دو قدم تنهایی راه بره و بعد میفتاد.پنجشنبه شب که داشتم نماز مغرب و عشاء رو میخوندم فاصله بین مبل تا سجاده من رو که ۴ قدمش بود تنهایی طی کرد و با یه ذوق و شوق قشنگی دستای کوچولوی تپلشو باز کرد و خودشو انداخت تو بغلم که من اونقدر ذوق زده شده بودم و شروع کردم به قربون صدقه رفتنش که خودش تعجب کرد.جمعه هم که دیگه کولاک کرد و قدمهاش رو رسوند به ٨-٩ قدم.حالا که متوجه شده میتونه بدون گرفتن جایی هم راه بره به محض اینکه دیگه میزی،مبلی،چیزی کنارش نباشه دستهاشو باز میکنه و با سرعت قدمهای کوچولوش رو برمیداره تا خودشو بندازه تو بغل منبغل

یه طوطی به تمام معناست و حرف از دهن اطرافیان در نیومده که با زبون خودش که بیشتر از حروف( د،ب،س-ش،ت،م)تشکیل شده شروع به تکرار اون کلمه میکنه.

چند رو زپیش رضوان خاتون اصرار داشت از خوشبوکننده مامانی اینا یکم بزنیم تا ببینه چه بویی میده،منم یکم از خوشبوکننده زدمکه م توجه شدم یه صدایی میاد.میدونید اون صدا چی بود؟اون صدای پسری بود که دو زانو نشسته بود کنار پای من و خیلی ناز میگفت:پیس پیسماچ

 

کنترل یا گوشی تلفن و میگیره تو دستش و پرت میکنه یه گوشه و بعد به خودش میگه: پَ تَ تُن(پرت نکن)و اینقدر قشنگ اینکار رو میکنه که ما یادمون میره کنترلها همه شکستن و گوشی تلفن داغون شدهنیشخند

وقتی خواهری چیزهایی رو که نباید تو دستش باشن ازش میگیره با عصبانیت و در هم کشیدن ابروهاش میگه: نَتُن یا  یه اَاَاَه هم اولش میزاره و خیلی کشیده و با تأکید روی حرف ت میگه نَتُن.

مثل خواهرش عاشق نقاشیه و خدا نکنه مدادی،خودکاری دستش بیفته،دیگه نمیشه ازش گرفتشون،چنان گریه ای میکنه که انگار ننه ش مردهگریه

مثل نوزادیش عاشق اینه که مادر بیچاره موهاش باز باشه و اونم شروع کنه با قدرت هرچه تمامتر موهای مامان رو بکشه(کم کم دارم کچلی میگیرم و امشب صدای آقای شوهر هم در اومده بود که این موها چیه...خجالت)

دندوناش هم همون ۴ تایی هستن که بودن و لثه هاش هم که از ١١ ماهگی ورم کردن هنوز مرواریدی ازشون نمایان نشده.

ولی اینقده جیییگر شده هزار ماشاالله،اینقده جییگر شده، که فکر کنم همین روزا از عشقش سکته کنمبغل

و اما دختر نازم:

رضوان،پارسال،چنین روزی(عکس زیر)                رضوان امروز(عکس زیر)

رضوان خاتون 3 سال و 1 ماه و 18 روزه  تو بهترین خواهر دنیا هستی

که از یکشنبه کلاس نقاشیش هم شروع شد و با شوق و ذوق تمام سر کلاس رفت و باعث حیرت همگان و مباهات مامان شدماچجلسه اول استاداش که یه زن و شوهر جوون هستن برای اینکه ببینن نقاشیش در چه سطحیه چند تا شکل مختلف براش کشیدن و بهش گفتن برو بشین تا بیایم بهت بگیم چطور میتونی اینا رو بکشی.بعد از چند دقیقه دیدم خانمه با صدای بلند داره میگه:ای وای رضوان چکار کردی عزیزم؟منو میگید قلبم اومد تو دهنم که چی شدهاسترسرفتم دم در کلاس ولی فکر کردم شاید درست نباشه برم داخل.بعد یهو صدای خنده آقا و خانمه اومد و بعد از چند دقیقه آقای مربیشون اومد و ازم پرسید:رضوان قبلاً کجا کلاس میرفته؟جواب دادم که تا حالا کلاس نرفته،خودش خیلی نقاشی میکشه و من هم یه وقتایی یه چیزایی یادش میدم ولی نقاشی من افتضاحه و...

گفت: خیلی خیلی با استعداده،چند تا شکل براش کشیده بودم تا اومدم برم بهش یاد بدم چطور بکشتشون دیدم خیلی قشنگ کشیده و تازه رنگشونم زده و رفته صفحه بعد یه نقاشی دیگه کشیدهچشمک

نقاش کوچولوی من،عااااااشقتم

خلاصه اینکه دختری که قرار بود چند ماه دستگرمی کار کنه و بعد تازه بره سر تکنیکهای سایه زدن،همون جلسه اول دو تا از تکنیکهای سایه زدن رو بهش آموزش دادن.تشویقسه شنبه هم جلسه دومش رو رفت که از جلسه اول هم بهتر بودماچ.

در کل اینروزها با یه حالت عجیبی نقاشی میکشه.وقتی نقاشی میکشه قیافه ش مثل آدمهاییه که با یه هدف خاصی نقاشی میکشن و میدونن که چی میخوان بکشن.

کلاس تکواندوش رو هم میره.البته خودش به جت کاندو و کاراته و کونگ فو علاقه داره که  حرکات دست و پا رو با هم دارن،و به تکواندو چون فقط حرکات پا داره زیاد تمایلی نداره اما باشگاه نزدیک خونمون برای این سن فقط تکواندو رو اموزش میدن.من به دختری قول دادم که ان شاالله هروقت یه جایی پیدا بشه که یکی از رشته های مورد علاقه ش رو داشته باشه و تداخلی با برنامه هامون نداشته باشه ببرمش.

خودم هم یه کلاس ورزشی صبحها میرم که البته معمولا خیلی خسته ام.مخصوصا روزهای یک شنبه و سه شنبه ،که صبح باید خودم برم و بعد بچه ها رو از خونه مامان اینا بیارم خونه و ساعت ٣ رضوان رو ببرم باشگاه و اونجا هم مراقب محمدمهدی باشم.ساعت ۴:٣٠ که باشگاه تموم میشه بر میگردیم خونه سریع بدم یه چیزی بخوره و بعد هم آماده ش کنم و بریم کلاس نقاشی و... تو این رفت و آمدها با این دو تا وروجک ،تو مسیری که باید پیاده رفت و تازه اگر کالسکه هم بخوام ببرم اینقدر پایین و بالا هست که شیب هم ندارن و خود کالسکه یه معضلی میشه برام،کمرم هم که همینطوریش خیلی اذیتم میکنه...اما وقتی ذوق و شوق دخترم رو میبینم و به فردای روشنش فکر میکنم میبینم که چاره ای جز تحمل این سختیها ندارم.

سه شنبه شب که داشتیم از کلاس نقاشی برمیگشتیم خونه و رفتیم یه کوچولو هم واسه دختری جایزه خریدیم،تو راه بهم میگه:مامان جون من خیلی خوشحالم وقتی با هم میایم بیرونقلب،خیلی خوب و زیباست که من و شما با هم میایم بیرون مگه نه؟

میبوسمش و به خودم نزدیکترش میکنم و میگم:آره عشقم،آره نفسم خیلی خوب و زیباست.زیباتر از این هیچ چیزی تو این دنیا نیستمژه

میگه:آره.مثل اون وقتا که خرمشهر بودیم،من کوچولو بودم و با هم میرفتیم بیرون،میرفتیم بازار،داروخانه،میرفتیم تو اون پاساژه که شما برام لباس عروس آبی خریدی،که از اون سه چرخه ها داشت که صورتی بودن...

و من دیگه بقیه حرفهاش رو نمیشنوم:یادم میاد که اون سه چرخه موزیکال صورتی رو چقدر دوست داشت و من نتونستم براش بخرم و با یاد آوردم که میشد براش بخرمش اگر جایی کسانی حق و حقوق ما رو دو لپی نمیخوردن،اگر کسی که باید...خیلی چیزها در همون زمان کوتاه از ذهنم گذشتگریهعصبانی

و دوباره با صدای دخترم به خود اومدم که:

مامان جون من خیلی دوست دارم برگردیم خرمشهر،شما هم دوست داری؟

من سکوت میکنم.

رضوان:خرمشهر خیلی جای خوبیه،یادته من و شما چقدر باهم میخندیدیم،یادته پشت سینی میگذاشتی که اگه دزد اومد بفهمی بعد من میرفتم سینی رو مینداختم،شما میترسیدی و من میخندیدم

من:یادمه دخترکم،عزیزکم یادمه بیا بریم مغازه برات یه چیز خوب بخرمگریه

دوشنبه هفته پیش خاله عزیز و مهربونم که بنا به دلایلی چند سالیه که در عراق زندگی میکنن امودن خرمشهر.چهارشنبه مامان اینا رفتن خرمشهر و قرار بود که ما هم پنجشنبه بریم که متاسفانه نشد.

دیشب خاله و شوهر خاله جون با مامانی اینا امودن اهوازهورا و ما هم رفتیم دیدنشون. دلمون خیلی براشون تنگ شده بود و این اواخر رضوان خاتون هم خیلی سراغشون رو میگرفت و امشب از دیدنشون کلی خوشحال شدیم

خاله و شوهر خاله جون مثل همیشه ما رو کلی شرمنده کردن و یه عالمه سوغاتی با خودشون برامون آوردن.من هر کار میکنم که مثلاً گوشه ای از مهربونیهای خاله جونم رو از بچگیام تا بعد از مادر شدنم جبران کنم،باز خودشون یه کاری میکنن که یادم بیفته نمیتونم محبتهاشون رو جبران کنم.

حاله جون فرشته ها و خاله جان زهرای خودم هم زحمت کشیده بودن هدایایی برای فرشته ها فرستاده بودن که ان شاالله تو پست بعدی به عنوان یادگاری یه عکس ازشون میزارم.

مامانی و بابایی هم مثل همیشه نوه هاشون رو بی نصیب نزاشتن و خلاصه وروجکهای من کلی خوش به حالشون شد امشب.

یه دنیا ازتون ممنونم عزیزای من،مهربونای دوست داشتنی

همیشه وقتی دلم میگیره و تو تمام لحظه های دلتنگی و شبهایی که از هجوم فکر و خیال خوابم نمیبره،به مهربونهای شما و خاطره های خوشی که باهاتون داشتم فکر میکنم و دلم به این خوشه که گوشه هایی از این دنیا کسانی رو دارم که شاید گاهی یادم کنن و دعام کنن.

                           از خدا سلامتی و عاقبت به خیری رو برای همتون میخوامفرشته

شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ توسط مامان جون