عکسهای آتلیه+کلی خبر از همین یه هفته - فرشته های مهربون

شنبه ٢١/٨/٨٩ اضافه شد:

سلام دوستای خوبمقلب

امیدوارم که همتون خوب و خوش و سلامت باشید.جهت اطلاع دوستای گلی که طرز تهیه ژله تولد محمدمهدی رو خواسته بودن،دستور تهیه ش رو  اینجا گذاشتم.امیدوارم خوب توضیح داده باشم و به دردتون بخوره.

هفته ای که گذشت هفته نسبتاً پرکاری بود برای من و خدا رو شکر یکی دوتا نتیجه دلخواه هم گرفتم.

اول اینکه تو چند بار رفت و آمدمون به مرکز بهداشت و گم شدن کارت واکسن محمدمهدی هنوز موفق به زدن واکسن یک سالگیش نشدیم و باید شنبه برای واکسنش بریم.(آخه مرکز بهداشت تو این چندماهه چندباری جابه جا شده)

البته شنبه بردیمش پیش خانم دکتر غدیری واسه چکاو ماهیانه،و خدا رو شکر همه چیز خوب و نرمال بود.

مشخصات محمدمهدی در یکسالگی:

قد: ٧٧ سانت بغلوزن:١١ کیلو و ١۶٠ گرمبغلدور سر: ۴۶ سانت

خانم دکتر یه سری آزمایشات برای اطمینان از سلامتی محمدمهدی نوشتن که انجام شد و نتیجه ش رو چهارشنبه بردیم خدمتشون که خدا رو صدهزار مرتبه شکر هیچ مشکلی نبود.(پروسه نمونه گیری از ادرار این حضرت آقا پوستی از ما کنده،نه ایطوریمنتظرایطوریکلافه)

همون روز چهارشنبه هم پیش خانم دکتر غدیری واکسن آنفولانزای رضوان خاتون رو زدیم و خانم دکتر مهربون چند تا برچسب خوشگل هم به رضوان به خاطر اینکه مثل یه مرد واقعینیشخندواکسنش رو زد و آخ نگفت جایزه دادن.البته ما هم به خاطر تقدیر از دختر شجاعمون بهشون پیشنههاد یه جایزه دادیم که در اسرع وقت موافقت کردن و این لباس رو به عنوان جایزه خودشون خریداری کردن(البته از جیب مبارک ننه شوننیشخند):

لباس مذکور احتمالاً ده-دوازده سالگی اندازشون میشهچشمک

اون شب اون لباس رو پوشید و کلی ذوقش رو کرد و گفت حالا دیگه مثل یه پرانسس واقعی نمایش اجرا میکنم.البته چهارشنبه شب کلا شب خوبی واسه دختری بود چون:

اولاً  متوجه شد که خانم دکتر وبلاگشون رو تو اینترنت دیده بود و رضوان خاتون از این بابت کلی هیجانزده شده بودهورا

ثانیاً به خاطر اینکه وقتی داشتیم از مطب خارج میشدیم موژان عسلیبغل و مامان مریم گلش ماچرو برای دومین شب متوالی دیدیم(البته از اینکه کسی رو تو مطب دکتر ببینیم خوشحال نمیشم ها،ولی خوب دیدن دوست همیشه نیکوست)

تو رفت و آمدهامون به بهداشت یه مهد دیگه دیدیم که به خاطر اینکه جلوش چند تا درخت پیر بود از تیررس نگاه ما در امان مونده بود.یه روز رفتم داخل و با یکی دوتا از مربیاش حرف زدم و محیطش رو هم دیدم و به نظرم جای بدی نیومد.هرچند که باز دلم بیشتر دنبال این بود که دختری رو کلاس نقاشی بفرستم ولی چون یافت می نشدناراحتتصمیم بر این شد که از روز شنبه بفرستیمش همون مهد.زیاد مثل مهدهای دیگه دنگ و فنگ نداشت و مربیاش هم مثل بعضی مربیای بعضی مهدها ظاهراً باکلاسچشمکنبودن اما در عمل واقعاً خوشبرخورد بودن و قیافه نمیگرفتن و برخوردشون هم خیلی مودبانه بود.

پنجشنبه(دیروز):

اولین جلسه کلاس تکواندوی دختری بود که با مشایعت من و داداشیش رفت و کلی هم ذوق کردهورا.مربیاش هم ازش راضی بودن و میگفتن اگه ادامه بده از اون کسانیه که زود پیشرفت میکنن.بسکه این بچه به ورزشهای رزمی علاقه داره هر فیلم یا انیمیشنی که میبینه چند تا فن ازش یاد میگیرهبغل

قبل از رفتن به باشگاه(عکسهای زیر)

 

در باشگاه(عکس زیر)

 

 

چشمکعاقبت جوینده،یابنده بودچشمک

تو باشگاه یه خانمی بود که دخترش رو که یکسالی از رضوان بزرگتره اورده بود(دختری ما کوچیکترین عضو باشگاهه فعلاًماچ)داشتیم با هم صحبت میکردیم که بهم گفت:خانوم شما از قیافه بچه هاتون معلومه که هر دوتاشون فوق العاده با استعداد هستن.من هم گفتم:این نظر لطف شماستخجالتالبته بچه های این دوره همشون باهوش و بااستعدادن و با بچگیهای ما خیلی فرق میکننچشمکالبته ما هم کم باهوش نبودیم ولی بچه های امروزی یه چیز دیگه ن.

بعد پرسیدن که رضوان مهد میره یا نه،که گفتم اگر خدا بخواد قراره از شنبه بفرستیمش و بعد هم با دلی شکستهدل شکستهقضیه استعداد و علاقه ش به نقاشی و اینکه جایی پیدا نکردیم تا بفرستیمش رو مطرح کردم که این وسط خانم مسوول باشگاه یه جمله گفت که رو هوا زدمشمژهبله متوجه شدم سه تا خیابون پایینتر از ما یه اموزشگاه نقاشی هست که کلاسهای ویژه کودکان داره.

بعد از باشگاه رفتیم خونه و دختری یه آبی به سر و روش زد و پسری رو هم که خوابش میومد خوابوندم و بعد از نماز مغرب و عشاء با دخترم راهی اموزشگاه شدیم و ثبت نامش کردیم. قرار شد که امید به خدا  از یکشنبه بره سر کلاسهوراحودش هم خیلی خوشحالهفالبته یکمی از اینکه استادشون آقاست و یه خورده هم خشکه ناراحت بود،من هم که از مادری فقط نصیحت کردنشو بلدم شروع کردم نصیحت کردنش که اصلاً معلوم نیست استادتون بداخلاق باشه،با یه بار دیدن نمیشه درباره مردم قضاوت کرد و ...

بعد از برگشتن از آموزشگاه هم رفتیم و عکسها رو از آتلیه گرفتیم،البته به علت همکاری نکردن محمدمهدی از همه نظر(از لج کردنهای خودش و نخندیدنهاش بگیرید تا اینکه بغل موهاش همون روز عکاسی تاب برداشت و بینیش هم در اثر گریه بزرگ و قرمز شد)شاید عکسها زیاد جالب نشده باشن ولی به هر حال بعدها که بزرگ بشه متوجه میشه که تو یه سالگیش دقیقاً چه شکلی بودهنیشخند

عکسهای آتلیه رو اینجا ببینید

پاورقی:

١)خدایا هزار هزار بار شکرت به خاطر همه لطف و کرمی که داریقلبسال گذشته همچین روزهایی داشتم با زردی نوزاد تازه متولد شده ضعیفم دست و پنجه نرم میکردمناراحتاز یک طرف شرایط جسمی خودم وخیم بود و نیاز به تقویت و خوردن خیلی چیزها داشتم و به خاطر شرایط بد زایمان توان حرکت نداشتمگریهاما از طرف دیگه به خاطر زردی پسرکم تقریباً تمام چیزهایی رو که باید میخوردم،نمیخوردم.

هر ثانیه چشمها و صورت و بدنش رو چک میکردم و میگفتم زردیش بیشتر شد،کمتر شد،...اگه کارش به بستری شدن بکشه چی؟اگه...و هزاران اگه تو سرم میچرخید.

خدایا هیچ نوزاد و کودکی رو دچار هیچ مرضی کوچیک و بزرگی نکن و همه نوازادن و کودکان مریض رو از لطف بیحد خودت شفا بده.

٢)مریم جون نمیدونی اونشب که تو خیابون صدام زدی چقدر ذوق کردمقلبخیلی خوشحالی داره تو شهری که فکر میکنی غریبی یکی اسمتو صدا بزنههوراان شاءالله حال موژان جون که بهتر شد،مزاحمتون میشیم عزیزم.

٣)خانم دکتر غدیری عزیز

خیلی از اینکه مریم جون پارسال تو اون شرایط شما رو بهم معرفی کرد خوشحالمقلبخدا رو شکر میکنم از اینکه بچه هام دکتری دارن که وقتی میخوام ببرمشون پیشش دغدغه اینکه کامل به حرفهام گوش نده،یا با بچه هام ارتباط برقرار نکنه و در نتیجه اونا هم کج خلقی کنن و...

به خاطر اخلاق خوش خودتون و منشی خوش برخوردی که استخدام کردید و به خاطر همه مهربونیهاتون یه دنیا ازتون ممنومقلبالهی که هیچوقت بیماری عزیزانتون رو نبینیدمژه

۴)حالا که رضوان قراره به کلاس نقاشی و تکواندو بره به آقای همسر پیشنهاد دادم که دیگه مهد نفرستیمش.خودم هم که تو خونه دارم آموزش اعداد و انگلیسی رو(هر دو به درخواست خودش)باهاش کار میکنم.فکر میکنم دیگه لزومی نداشته باشه طفل معصوم رو صبح زود از خواب ناز بیدار کنم و بفرستم مهد و بعدش هم ماهی چند بار منتظر مریضیش باشم.فکر میکنم حالا که خودش اصراری به مهد رفتن نداره و با رفتن به باشگاه و اموزشگاه نیازش به تو اجتماع بودن هم تا حدی تأمین میشه بیشتر از این خسته ش نکنیم بهتر باشه.

دوستای گلم نظرتون رو در این مورد بهم بگید لطفاًقلبآخه شما مادرهای نمونه خودتون یه پا مشاور خبره و کارشناسید هزار ماشاءاللهمژه

جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ توسط مامان جون