فرزند صالح - فرشته های مهربون

قربونش برم رضوان گلم تقریباً از وقتی که تونست روی پای خودش بایسته هر وقت که من سجاده مینداختم واسه نماز اونم میرفت یه روسری ای،چادری ،دستمالی،تکه پارچه  ویا نهایتاً اگر چیزی پیدا نمیکرد رو تلوزیونی رو برداشت مینداخت رو سر و صورتش شروع میکرد به نماز خوندن.اونم چه نمازیقلبدل فرشته ها رو هم آب میکرد وقتی دستای کوچولو ونازش رو به حالت قنوت بالا میبرد و پشت چشای خوشگلش رو نازک میکرد مژه(وای که از ذوق به یاد آوردن صورت ماهش تو اون حالت ضعف کردم)فرشته

از اون موقع تا الان هم تقریباً همیشه همین کار رو میکنه.اما امروز وقت نماز ظهر یه اتفاق جالب افتاد که فکر نمیکنم هیچوقت یادم بره(اصلاً مگه میشه مامان جون مسائل مربوط به فرشته هاش رو یادش بره)

وقتی نمازم تمام شد و خواستم دعا کنم طبق معمول روزای قبل یه دستمو گذاشتم روی نی نی و یه دستمو بردم بالا و شروع کردم به دعا خوندن،یه لحظه تصمیم گرفتم رومو برگردونم و به صورت گل دخترم در حال دعا کردن یه نیگا بندازم و لذت ببرماما از چیزی که دیدم چنان خندم گرفت که اصلاً یادم رفت چی داشتم میخوندم:

رضوان خاتونم به سبک مامان جونی یه دستشو گذاشته بود رو شکمش و یه دستشو برده بود بالا و داشت دعا میکرد(خدا دعاهاتو قبول کنه مامان جونی)

خداییش شما بودین میتونستین نرین بوسه بارونش کنین.

دختر گلم بهت افتخار میکنم و از خدا میخوام همیشه مثل همین روزات خدا رو ببینی و با تمام وجودت لمسش کنی و حتی یه لحظه هم از یاد خدا غافل نشی و ازش میخوام که همیشه تو رو در پناه خودش حفظ کنه.

آمینroseroserose

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ توسط مامان جون