آتلیه+کلاس تکواندو+موسسه خلاقیت - فرشته های مهربون

اینقدر خسته ام و سرم درد میکنه که...اما باید بنویسم،پس مینویسم:

دوشنبه ای که گذشت نوبت آتلیه داشتیم برای محمدمهدی.قرار بر این شد که به غیر از عکسای خودش،یکی دو تا عکس هم با رضوان خاتون بگیرن که یادگاری از اولین سالگرد با هم بودنشون داشته باشن،و من هم چند تا عکس با عزیزای دلم بگیرم

یکی از غصه ها و حسرتهای من اینه که عکسی از نوزادی محمدمهدی باهاش ندارم و حتی تا همین الان هم یه دونه عکس باهاش ندارم دل شکستهخیلی دلم میخواست تو بیمارستان و یا وقتی به خونه برگشتیم،از یک روزه گی و یک هفتگی،از روزهای اول با هم بودنمون یه عکس دو نفره با هم داشته باشیم.اما اولش که کسی به ما تعارف نزد بیاین ازتون عکس بگیریم و ما هم که مأخوذ به حیاخجالت...بعدش هم که ما گفتیم و کسی نشنید انگار و این شد که بعضی وقتا اینقدر دلم میسوزه که چرا یه عکس از اونروزا ندارمگریه،چرا یه عکس ندارم که وقتی پسرم بزرگ شد ببینه وقتی به دنیا اومد مادرش چه شکلی بود،ببینه با تمام بیحالی و رنگ پریدگی چه عشقی تو چشاش بود وقتی که به صورت معصوم پسرکش زل زده بود.

بگذریم...از یه هفته قبل از موعد آتلیه یه گوشه صورت محمدمهدی خشکی زد و قرمز و زبر شد و حتی با مرطوب کننده QV هم برطرف نشد.روز شنبه لپش خورده بود به گوشه میز و کبود شده بود و یکشنبه به ناگاه دیدم که خراشی گوشه بینی گل پسر ظاهر شده.گفتم این عکس چه شود؟یکسال خط رو صورتت نیفتاد بچه حالا وقت عکس گرفتن که شد...باباجون گفت زنگ بزن آتلیه بگو یه وقت دیگه بهمون بدن.گفتم ای بابا،بزار همینجوری عکسشو بگیره،بزار عکساش طبیعی باشه و وقتی بزرگ شد ببینه که چه آتیشی میسوزونده و کیف کنه.

آخه اینروزا خیلی آتیشپاره شده،بخصوص همین دیروز...هزار الله اکبر به جونش از صبح انگار فلفل هندی خورده بود،هی از اینور میرفت اونور و جیغ میزد،از اونور برمیگشت اینور و بلند بلند صدا میکرد

خلاصه اینکه از اونجا که حرف مرد یکیه،یک شنبه زنگ زدم آتلیه و برای پنجشنبه وقت گرفتم.اما از اونجا که محمدمهدی خان هم مرد تشریف دارن و باید حرفشون به کرسی بنشینه،چهارشنبه با یه شی ء نا معلوم یه خراش نسبتاً عمیق روی بینیش حدفاصل بین دو ابرو(درست توی چشم خلایقنیشخند)انداخت.

خلاصه به هر ترتیبی که بود،دیروز،یعنی روز پنجشنبه مذکور رأس ساعت در آتلیه حاضر شدیم.البته به همراه کلی عروسک و لباس و گل و شونه و برس و ....قرار بر این شد که اول محمدمهدی عکسای تکیشو بگیره و بعد با خواهریش و...

این آقا پسر خوش اخلاق و همیشه خندون و اکتیو ما،که نه خنده از رو لباش محو میشد و نه حاضر بود یه دقیقه بنشینه،توی آتلیه نه یه لبخند زد(حتی با دیدن یک عدد مامان که آغوشش رو باز کرده براش و همیشه تو این وضعیت محمدمهدی ریسه میرفت)و نه حاضر شد برای یک دقیقه پاهاشو رو زمین بزراه و یه عکس ایستاده با باباجونش بگیره گریه

سرتونو درد نیارم،اینقدر اذیت کرد و بعضی وقتها هم گریه کرد و در فواصل تعویض لباس با اینکه مطمئن بودم اصلاً گرسنه نیست دو سه باری شیر نوش جون کرد که رضوان خاتون هم که تمام مدت مشغول نمایش اجرا کردن برای ما و سرگرم کردن خودش بود،طفلی طاقتش طاق شد و حوصله ش سر رفت،نوبت عکسای دوتاییشوون که رسید ایشونهم همکاری نفرمودن و.....

فیلمی داشتیم تو آتلیه

خدا خیرش بده این خانم عکاس که با صبر و حوصله با ما تا کرد،و یه بار هم به رومون نیاورد.به رضوان خاتون میگفت تو که دفعه قبل خیلی خانم بودی چرا امشب اینجوری میکنی؟رضوان خاتون در جواب فرمود:همش تقصیر این داداشیه،ببین خستمون کرده

در آخر هم بنده اینقدر خسته و در هم ریخته شده بودم که عکسی نگرفتمگریه

حالا شنبه باید بریم از بین عکسهای گرفته شده،عکسهای موردنظرمون برای چاپ رو انتخاب کنیم.نمیدونم اصلاً چیزی از تو اون عکسا در میاد یا نه؟نگران

قبل از رفتن به عکاسی با رضوان خاتون رفتم باشگاه نزدیک خونه که اگه کلاس ژیمناستیک دارن ثبت نامش کنم.کلاس ژیمناستیک نداشتن و برای رده سنی رضوان خاتون هم فقط تکواندو داشتن.مسئول ثبت نامشون میگفت تکواندو از ژیمناستیک خیلی بهتره،چون تمام حرکات کششی ژیمناستیک رو شامل میشه و علاوه بر اون حرکات رزمی رو هم داره.

به هر حال فکر میکنم برای این بچه پر جنب و جوش که محصور شده توی یه آپارتمان نقلی باشگاه رفتن بهونه خوبی برای تحرک داشتن و تخلیه انرژی باشه و امیدوارم که مختصر پرخاشگری ای هم که از منابع نامعلوم به دست آورده از بین بره.خودش که تو محیط باشگاه خیلی ذوق کرد و نمیخواست بیاد بیرون.

خیلی دوست داشتم خودم هم میتونستم کلاس ایروبیک یا آمادگی جسمانی برم و از این وضعیت نابسامان در بیامافسوس،اما محمدمهدی رو نمیدونم چه کار کنم؟

آزمایشات سالانه دختری رو انجام دادیم و خدا رو شکر در سلامت کامل به سر میبره.حالا که خیالم از سلامتیش راحت شد دیگه باید قضیه مهد رفتنش هم تموم کنم.اگر خودش راضی بشه احتمالاً بفرستیمش موسسه که حداقل یه چیزی یاد بگیره.یه توپ دارم قلقلیه و عروسک قشنگ من رو که خودم تو خونه بهتر میتونم یادش بدمچشمک

البته در کمال تعجب امسال میگه نمیخوام برم مهد.فکر میکنم این به خاطر وجود محمدمهدیه و اینکه دیگه توی خونه تنها نیست.

خدا رو شکر رضوان خاتون و محمدمهدی خیلی با هم جورن بغلبغلو هرچند که بعضی اوقات بازیهاشون خطرناک میشه و تنمو میلرزونن اما خیلی بیشتر از اون چیزی که من فکرشو میکردم به همدیگه علاقه و وابستگی دارن.

یه روز مشغول کارام بودم و محمدمهدی تو تختش خواب بود.رضوان خاتون ازم پرسید: مامان جون میدونی من چه آرزویی  دارم؟

من:قربونت بشم الهی،چه آرزویی داری عزیز جونم؟

رضوان:آرزو دارم یه گوی جادویی داشته باشم که بتونم توش یه چیزایی ببینم؟

من:چی دلت میخواد تو گوی جادوییت ببینی فرشته خانومی؟

رضوان:محمدمهدی،دلم میخوادمحمدمهدی رو ببینم،مامان جون و بابا جون و مامانی و بابایی و...دلم میخواد توش ببینم

من هم برای اینکه این آرزوی دختر دلبندم رو برآورده کنم تا حدی،چند روز تو اینترنت سرچ کردم تا بالاخره عکس زیر رو درست کردم براش.وقتی دیدش اینقدر ذوق کرد که دستای کوچولوشو اندخت دور گردنم و بوسیدم. فرداش وقتی مامانی اینا اومدن خونمون بهشون گفت:من یه آرزو کردم که آرزوم برآورده شد،تو کامپیوتره بیاین ببینین آرزومو

 

شیرین زبونیهای دختری تمومی ندارهبغل،علاقه ش به نقاشی هم که هر روز شدیدتر میشه و عذاب وجدان من هم از اینکه استعداد دخترم داره هدر میره بیشتر.البته مجموعه سنا و یکی دو تا وسیله کمک اموزشی نقاشی براش گرفتم که تو خونه باش کار کنم،ولی خوب هیچ چیز جای یه کلاس خوب رو نمیگیره.از طرفی متاسفانه خودم هم اصلاً استعداد نقاشی ندارم و به همین دلیل مربی به درد بخوری نیستم براشناراحت

شعری که چند روز پیش در وصف امام رضا علیه السلام سروده و به صورت دکلمه و نمایشی با یه آهنگ خاص و قشنگ برام اجرا کرد:

از کعبه امام رضا بوی یاس می آید

ماهیها توی حوض خوشحالند

ما از خدا متشکریم

که امام رضا را نزدیک کرد

بعضی کلمات رو وقتی میخواد مودبانه و کتابی بگه خیلی بامزه میشهبغل.مثلاً چند ماه پیش میخواست برای من وعظ بگه و از قول جده بزرگوارش حضرت زهرا سلام الله علیها یه مطلبی رو نقل کنه و میدونست که نباید بگه حضرت گفت و باید محترمانه تر بگه.این شد که گفت:حضرت فاطمه زهرا گوییدند(فرمودند)قلب

داشتم ریخت و پاشهاشو جمع میکردم که آب خواست.بهش گفتم صبر کن وسایلی رو که ریختی جمع کنم،الان داداشی بیدار میشه خدای نکرده خودشو زخمی میکنه.

صداشو بلندتر کرد و با انگشتش به حالت تهدید بهم گفت:

مامان جون،باید بهم آب بدی

من:باید؟

رضوان:(صداشو پایین آورد و با ناز و ادا)مامان جون،خوب منظورم اینه که لطفاً باید بهم آب بدیقهقههماچ

بعضی وقتها به جای لالایی براشون شعرهایی درباره امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف مخونم.یه سری چهارده جلدی کتاب هم به نام لالایی معصومین علیهم السلام اوایل ازدواج گرفته بودم برای روز مبادا،که تو مناسبتهای مربوط به هرکدوم از معصومین براشون کتاب مربوطه رو میخونم.به این شعرها که تو  میلادها به ریتم شاد و تو شهادتها با ریتم غمگین میخونم بیشتر علاقه نشون میده و بیشتر شبها موقع خواب میره کتابهای مربوط به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رو میاره و میگه اینا رو بخون.

به نظرم وقت خوابوندن بچه یکی از بهترین زمانها برای القاءمحبت معصومین علیهم السلام به دل بچه ست.چون وقت خواب یاد خدا بیشتر در دلها نمایان میشه و احساسات و عواطف و محبتها قبل از خواب بیشتر به یاد آدم یماد.

این بند از یکی از کتابهای مهدویش رو خیلی دوست داره و مرتب با همون ریتمی که من براش میخونم تکرار میکنه:

دوست دارمت ای عشق          دوست دارمت ای جان

با اینکه در این دنیا                هستی از چشم من پنهان

اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر،واجعلنا من خیر اعوانه و انصاره،والمستشهدین بین یدیه

جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ توسط مامان جون