اینهمه گفتم و هیچی نگفتم هنوز... - فرشته های مهربون

روزها دارن به سرعت میگذرن و من از همیشه مشغول ترم.با وجود این دو تا آتیشپاره نمیدونم اصلاًچکار دارم میکنم.چندوقته که دلم خیلی تنگ شده برای بعضی چیزها،دلم لک زده برای نماز جماعت خوندن تو مسجد جامع خرمشهر،یادش به خیر اون روزهایی که هر جا که بودم واسه نماز جماعت ظهر و مغرب خودمو میرسوندم مسجد جامع،دلم یه ذره شده برای رفتن به نماز جمعه،نماز عید فطر و قربان در فضای باز دبیرستان توحید خرمشهر،دلم تنگ میشه برای مناجاتهای شبانه ای که قبل از ازدواج هر شب داشتم،دلم تنگ میشه برای در دل سیاه شبهای نسبتاً طولانی پائیز دور از چشم همه،توی حیاط زیر سقف آسمون نماز خوندن.

زیر سقف آسمون نماز خوندن یه حال عجیبی داره،تا حالا امتحانش کردی؟یه لذتی ریشه میکنه در اعماق وجودت و بعد مدام شاخ و برگهاش اضافه میشن و تا ابد ریشه ش تو قلبت میمونه،حتی اگه شاخ و برگهاشو با رفتار و نیتهای ناروات بخشکونی.

یادمه تو دل یکی از شبهای پائیزی(فکر کننم ٢٠ ساله بودم)داشتم نماز میخوندم و باد لای چادرم میوزید و یه حالی بهم دست میداد که انگار دارم پرواز میکنم.سر از سجده که بر میداشتم روبروم پنجره ای میدیدم که باز شده رو به یه باغ سبز و پرگل.

حس خیلی قشنگی بود که تا الان مثل اونو تجربه نکردم.اینکه میگن یه خالی داشتم که نگو،یه حسی داشتم که نپرس،دقیقاً مال اون لحظه من بود.

دفترم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن:

در آستان پنجره/وقتی نسیم می وزد لای چادرم/بی وزن میشوم/پرواز میکنم/جایی میان روشنی گیج میشوم/احساس میکنم/دستم به دستهای خدا قفل میشود/آرام میشوم/در آستان پنجره/وقتی نسیم می وزد/احساس میکنم/این پیچک خداست که پیچیده بر تنم

البته الان یه قسمتهاییش از یادم رفته.یهو دلم اتیش گرفت.دلم برای نوشته هام،برای دفترهای خاطراتم،برای اون قسمتهایی از وجودم که لای اون صفحات مونده بود تنگ شده.

اینروزها به شدت احساس ناتوانی میکنم.احساس ناتوانی در نوشتن.قبلاً خیلی راحت احساسم رو روی کاغذ میاوردم،اما الان توی دل و ذهنم هم دزدکی فکر میکنم مبادا به کسی بربخوره.حس ادمی رو دارم که همه وجودش فریاده،اما رو دهنش یه چسب پهن محکم زدن.

اومده بودم از شما بنویسم جگرگوشه هام،نمیدونم چرا اینطور شد؟!خجالتنمیدونم چرا اینروزها وقتی بازی میکنید یا میخندید،وقتی زل میزنم به صورت ماهتون دلم براتون تنگ میشه

نمیدونم چرا وقتی در آغوشتون میکشم و نوازشتون میکنم احساس میکنم یه وزنه روی قلبم هست و نفس کشیدن برام سخت میشه.

نمیدونم چرا اینقدر عذاب وجدان دارم از اینکه همه چیز به هم ریخته.با اینکه میدونم تقصیر من نیست که نمیتونم مثل همیشه به پخت و پز و امور خونه و شما رسیدگی کنم،اما وقتی همه چیز اونطور که باید باشه نیست،بهترین نیست،خودم رو محاکمه میکنم.

از وقتی پسرکم ١١ ماهه شده و هزار ماشاءالله به جونش دیگه یه لحظه هم یه جا بند نمیشه،نمیشه زیاد توی اشپزخونه موند،آخه مدام یا گوشه دامن من تو دستشه،یا پای منو گرفته و ایستاده کنارم بغل گاز.با اینکه تو این لحظات یه حال سرخوشی قشنگی بهم دست میده اما میترسم خدای نکرده بلایی سرش بیاد و به خاطر همین سر و ته غذا رو خیلی زود هم میارم.

محمدمهدی ١١ ماهه

چند روزیه که یاد گرفته در کابینتها رو باز میکنه،بعد از اون روزی که دستگیره کابینت رو گرفته بود که بلند شه و در کابینت باز شد،حالا از اونروز در کابینتها رو باز میکنه و محتویات داخلشون رو میریزه وسط اشپزخونه.امروز کابینت چینی ها رو باز کرده بود و اگه دیر رسیده بودم...معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.

من به ظرف و ظروف و وسایل خونه خیلی دلبستگی ندارم،نه اینکه چیز نگهدار نباشما،نه،اما به نظرم اگه قرار باشه مدام حرص اینو بخورم که آی فلان کریستال گرونقیمتم نابود شد،یا فرش اعیونیم از دست رفت،همون بهتر که رو زیلو زندگی کنم و تو خمره آب بخورم.

امروز هم دوتا کشو رو همزمان با هم باز کرده بود و بعد کشوی بالایی رو بسته بود و انگشتهای تپل نازش اون وسط گیر کرده بود.قربونش برم که اشکاش گوله گوله میریخت و آتیش به دلم میزد.اما بعد از اینکه بغلش کردم و نازش کردم و دستهای کوچولوشو بوسه بارون کردم.مین که گذاشتمش زمین دوباره رفت توی اشپزخونه.

یه کار خطرناک دیگه هم که میکنه اینه که میره وسط دو تا کابینت می ایسته و دو تا دراشونو همزمان با هم باز میکنه و بعداگه دیر برسم بهش همزمان درها رو با هم میبنده،حالا تصور کنید صورت نازنینش رو وسط اون دو تا در...

خدا رو شکر افتادنهاش کمتر شده،ولی خب یه بارش هم برای من دردآوره.میدونم که باید زمین بخوره تا بلند شدن رو یاد بگیره اما وقتی صدای زمین خوردنشو میشنوم مدام به خودم بد وبیراه میگم که چرا هواسم بهش نبوده.

اینروزا اینقدر شیرین شده که نگو،با او صدای قشنگ و منحصر به فردش که یه گرفتگی مردونه خاصی توش هست هر چی میگیم تکرار میکنه.بیشترین کلماتی که تکرار میکنه

اَه تُن(اَه غلیظ و یه مکث کوتاه روی حرف ه و بعد تُن رو خیلی سریع ادا میکنه):نکن

اِهس تُن(ه و س ساکن،حرف س بین سین و شین تلفظ میشه):ولش کن

ژیزَّ:جیز(برای چیزهای خطرناک)

بوووووو(و اول صدای کشیده او،و بقیه واوها صدای واو ساکن دارن):وقتی دردش بگیره

البته دو تای اخری رو به اضافه خیلی کلمات دیگه از قبل میگفت.اینروزا هم راه میفته دنبال من و با یه لحن خواهش انگیز قشنگی بهم میگه بابا بغلکه از بس لحنش قشنگه یادم میره که دلخور بشم که چرا منو مامان صدا نمیزنهقلب

قربونش برم هر چیزی که بخواد منظورش رو یه جوری بهم میرسونه.

عاشق حمام کردنه،عاشق بازی کردن تو اتاق رضوان خاتونه و بیشتر از اون عاشق خود رضوان خاتونه و هر جا میره دنبالشه.به شدت به اینکه گوشی تلفن تو پایه ش باشه حساسه و به محض اینکه گوشی سر جاش قرار بگیره درش میاره و پرتش میکنه.

وقتی بخواد چار دست و پا بیاد و چیزی توی دستش باشه به این شیوه عمل میکنه(عکس زیر):

محمدمهدی در لباسی که برای کادوی تولد یکتا جون خریده بودیم و قسمت نشد تا الان بریم خونشون خجالتو دیگه این لباس براش کوچیک شده،برای همین هم تن محمدمهدی کردیم ببینیم بهش میاد یا نهنیشخنددکمه تیکه زیری بسته نمیشد والا مدلش خیلی ناز بود

و اما گل خوش رنگ و بوی خونه،طوطی شبانه روزیم رضوان خاتونم:

تصمیم بر این شده بود که بفرستیمش جامعةالقرآن که قرار بود دوره ش از اول آبان ماه شروع بشه و ما هم مهد یا موسسه ثبت نامش نکردیم.برای ثبت نام جامعة القران هم که تماس گرفتم،چون خودم هم باید در کلاسش حاضر میشدم و میموندم پرسیدم که میتونم محمدمهدی رو هم با خودم ببرم که گفتن در صورتی که سر و صدا نکنه میتونم ببرمش.با توجه به وضعیت اینروزهای محمدمهدی و اینکه یه دقیقه هم یه جا بند نمیشه عملاً این قضیه منتفی شد.

حالا موندم اسمش رو موسسه بنویسم یا مهد کودک؟!سوال

موسسه خوبیش به اینه که با وجود اینکه شهریه ش با شهریه مهد کودکها تقریباً یکیه اما کلی چیز به بچه یاد میدن و مثل مهد نیست که فقط ۴ تا شعر به بچه یاد بدن و خمیر بازی و نقاشی کنه فقط.اونجا باهشون زبان  و موسیقی و نجوم و علوم پایه و ازمایشگاه و هنرهای تجسمی هم در سطح سن خودشون و رده کلاسی که توش هستن کار میکنن و بابت کلاسها هزینه اضافه هم نمیگیرن.اما مشکل اینه که چون موسسه تقریباً نزدیک به خونه خودمونه نمیشه براش سرویس گرفت و از طرفی هم وقتی بارنگی و سرما شروع بشه من دیگه نمیتونم با محمدمهدی خودم هر روز ببرمش و بیارمش.اخه اگه خدای نکرده سرما بخوره چون هنوز ریه هاش یکمی حساسه خدای نکرده ممکنه مشکل پیدا کنه و دکترش توصیه کرده برای اینکه حساسیت ریه هاش خدای نکرده در آینده تبدیل به آسم نشه باید خیلی مراقبت کرد.

روز شنبه رفتم موسسه ببینم هنوز هم میتونم رضوان رو ثبت نام کنم.گفتم بالاخره یه سرویس براش میگیریم حالا هر چند برای این دو قدم راه پول مسیر جواهری یا کوروش رو میگیرن ازمون ولی چاره ای نیست و فدای سرش.

البته شب قبلش خونه مامان اینا خوابیدم تا صبح محمدمهدی مجبور نشه بیدار بشه.بابای مهربونم زحمت کشیدن و منو تو زیتون چرخوندن تا یکی یکی مهدها رو ببینم.

آخرش هم تصمیمم همون موسسه شد و داشتیم برمیگشتیم که تو یکی از خیابونها چشمم به یه مهدی افتاد که قبلاً چند بار از اونجا رد شده بودیم و هر بار هم که از جلوش رد میشدیم رضوان خاتون میگفت من دوست دارم برم تو این مهد کودک.و شاید نزدیک به ۵ بار ما از جلوی اون رد شدیم و رضوان هر بار همین حرف رو میزد.

از بابای مهربونم خواهش کردم که چند دقیقه صبر کنه برم اینجا هم یه پرس و جویی بکنم.داشتم میرفتم تو که یه آقایی با پسرش اومد بیرون ازش درباره مهد سوال کردم.گفت که مهد خوبیه و مدیرش ١٣ سال سابقه مدیریت داره.گفت که بچه اولش هم تو همین مهد بوده و الان دیگه مدرسه رو شده و امسال بچه دومشون رو هم اوردن همینجا.

رفتم داخل.حیاطش نسبتاً خوب بود و نصف حیاط که چمن بود رو به صورت پارک درست کرده بودن و دورش نرده کشیده بودن.کف سالن و کلاسها سرامیک بود،که برای مهدها فکر کنم از نظر بهداشتی بهتره نسبت به موکت و فوم.نقاشیهای داخل و بیرون تازه و شاد بودن.

یه خوبی هم که داشت این بود که سرویس بهداشتیش ابتدای ورودی بود و مثل بعضی از مهدها بین کلاسها نبود.

با مدیر مهد صحبت کردم و گفت که میتونم برای ثبت نام ببرمش ولی باید هزینه ثبت نام رو کامل پرداخت کنیم.کلاسهای تخصصی نقاشی و زبان و سفال و ژیمناستیک هم هزینه شون جداست.

حالا قراره رضوان خاتونو ببرم آزمایشاتش رو بده ولی هنوز مرددم که کچا ثبت نامش کنیم.

جالب اینه که رضوانی که پارسال مدام میگفت میخوام برم مهد کودک اینقدر با داداشش تو خونه سرگرم شده که امسال میگه نمیخوام برم مهد،میخوام تو خونه پیش شما و داداشی بمونم.

کاش اینجا یه کلاس تخصصی نقاشی بود میفرستادمش و دیگه مهد نمیفرستادمش.

هزار ماشاالله خیلی استعداد نقاشیش خوبه.هر چیزی رو یه بار ببینه به ذهنش میسپاره و بعد نقاشیش میکنهبغل.حالا درسته خیلی حرفه ای و تمیز اینکار رو انجام نمیده ولی خداییش خیلی شبیه میکشه.

هفته پیش که خرمشهر بودیم خونه خالم،دختر خالم بهش چند تا کاغذ و مداد داد تانقاشی کنه،اول از همه که یه دختر کشید و گفت دختر خالمه که به گواهی شهود و حاضرین نقاشی  بسی شباهت داشت به مدل نقاشینیشخندنیشخندبعد از چند دقیقه برگه رو اورد نشونم داد و ذوق مرگم کرد.توی اون برگه یه شماره موبایل نوشته شده بود و دختری نازم هم زیر اون شماره همون رقمها رو فقط با نگاه کردن بهشون و بدون اینکه کسی بهش یاد بده نوشته بودماچ.اونروز به ذهنم رسید که شکل نوشتاری اعداد رو بهش یاد بدم حالا که استعدادش رو داره.

اینا نمونه ای از نقاشیای اینروزهاش هستن:

توی نقاشی زیرحرم امام رضا علیه السلام رو کشیده و میگه گنبدش رو سبز کشیدم که قشنگتر بشه.اون پایین هم قطار کشیده که مردم رو ببره زیارت.دقت میکنید که قطار رو که دوره،کوچیک کشیده و سعی کرده تناسب اجزا رو رعایت کنه.

 

فداش بشم من که خودش نقاشاش رو هر دفعه کاملتر میکنه.مثلاً ٣ سالش که بود واسه صورت یه گردی میکشید و به جای چشمها و بینی هم یه دایره تو پر میزاشت و دهن هم که سر جای خودش بود.بعد از یه مدت بینی رو به شکل خط میکشید تا همین چند وقت قبل.دیروز یه نقاشی کشید که بینی آقای توی نقاشی به شکل ۵ بود.همه این تغییرات رو بدون اینکه کسی بهش بگه خودش تو نقاشیهاش پیاده میکنه

امشب هم توی دو صفحه کنار هم تو دفتر نقاشیش یه داستان مصور کشیده بود.یه چیزی تو مایه های تصاویری که تو مجله شهرزاد میکشن و میگن بدید بچه هاتون براشون یه داسان بسازن.بعد هم زیرش رو به انگلیسی شماره زده بود و به من مبگفت براش داستان بساز.

 

بعد از داستان من هم خودش داستان اصلی رو گفت که :این شتره داشته راه میرفته و حواسشو جمع نکرده پاش پیچ خورده و گریه کرده.خورشید خانوم هم از ناراحتی اون گریه کرده و...اونخط خطیها و ارقامی که میبینید متن داستان هستن که به خط رضوان خاتونی نوشته شدهچشمک

گفتم داستان یه چیزی یادم افتاد.یادتونه تو این پست یه داستان درباره خرگوش و شیر ساخته بود.یادتونه شیره تصمیم گرفت با خرگوشه ازدواج کنه.چند وقت پیش آقای شیر به طبیعت اصلی خودش برگشت و همسرش،یعنی خانم خرگوشه رو خوردقهقهه

خیلی طولانی شد.ببخشید دیگه دلم نمیخواد درباره فرشته کوچولوهام چیز از قلم بیفته.دلم میخواد همه چیزو درباره خودشون و ویژگیها و استعدادهای خدادادیشون بدونن.

جمعه گذشته که مامانی و بابایی مهربون بردنمون پارک زیتون  و مامانی شام درست کرده بود و حسابی به بچه ها خوش گذشت(عکس زیر)

همتونو به خدا میسپارم

سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ توسط مامان جون