لالایی+دیدار با خرمشهر - فرشته های مهربون

امشب محمدمهدی خیلی زود(البته خیلی زود رو نسبت به شبهای قبل که خیلی دیر میخوابید بسنجید)خوابید.ساعت ١٢ به رضوان خاتون گفتم برو مسواک بزن که بگیری بخوابی و از فرصت خواب بودن محمدمهدی استفاده کردم و از اونجا که میدونم دخترکم هنوز عاشق اینه که تو بغل من یا روی پاهام بخوابه و من اینروزها کمتر فرصت اینکار رو پیدا میکنم،فرصت رو مناسب دیدم و بهش گفتم بیا تو بغلم بخواب،اونم از خدا خواسته جثه ظریفشو جا کرد توی بغل من و شروع کردم براش لالایی خوندن تو همون حالت که چشمای معصومشو آروم رو هم گذاشته بود،لبخند نازی که نشون دهنده اوج رضایت و لذتش بود به لب داشت و مژه های بلند نازش تندتند به هم میخورد.بعد از مدت کوتاهی خواست که بالشت بزارم و روی پاهام تکونش بدم و بهم گفت:

مامان جون میشه با لاحاف شما رومو بگیرم؟

من:هر کسی باید با لحاف و پتوی خودش روشو بگیره؟

رضوان:خواهش میکنم مامان جون،فقط امشب بزار با لاحاف شما رومو بگیرم.لاحافت بوی خودتو میده،من بوی شما رو خیلی دوس دارم(الهی من قربون اون دل مهربونت برم هستی من)

بعد هم لالایی خوندم براش و روی پام آروم آروم تکونش دادم تا به یه خواب ناز فرو رفت.حیفم اومد از چهره معصومش تو این حالت عکسی نداشته باشه که ببینه:

 

یاد شبهایی افتادم که محمدمهدی میخواست بخوابه و من میخواستم براش لالایی بخونم.چقدر نگران این بودم که رضوان خاتون فکر کنه توجه من بهش کم شده و یا داداشیشو بیشتر دوست دارم.هر لالایی که میخوندم حواسم بود که ضمیرای مفردشو جمع کنم و...

محمدمهدی 11 ماه و هشت روزه

محمدمهدی از حدود دو ماهگی نسبت به آهنگ الهه ناز واکنش نشون میداد(موسیقی آسانسور خونمون و یه مدتی هم زنگ تلفن)من و مامانی هم به همین دلیل وقتی میخواستیم باهاش حرف بزنیم اولش یه "" آآآآه ای محمدمهدی ""با آهنگ الهه ناز اضافه میکردیم و کلی خوشش میومد.بعضی وقتا که میرفتیم طرفش تا بغلش کنیم با اون لحن نوزادانه قشنگش یه آآه قشنگ میگفت و از ما میخواست که براش بخونیم.یه شب که محمدمهدی رو میخواستم بخوابونم به ذهنم رسید که یه لالایی براش بسازم که با همین ریتم خونده بشه،از طرفی هم رضوان خاتون حسودیش نشه و هم محبت این خواهر و برادر رو به هم بیشتر کنه.نتیجه ش لالایی زیر شد که شاید از نظر ادبی هیچی نباشه ولی برخواسته از اعماق وجود منه،طوری که هربار براشون میخونمش چشام پر اشک میشهconnie_wimperingbaby.gif، و من و فرشته هام باهاش دنیایی داریم:

آآآه

رضوان خاتون من          گلابتون من

تویی عشق من و        نفس و جون من

      همدم مادری

   از یه دنیا سَری

آآآه

ای محمدمهدی               دل منو بردی

چه قشنگ میخوابی       چه شیرین میخندی

      امّید مادری

      از همه بهتری

آآآه

دختر ناز من          محرم راز من

قربون غمزه هات        یار طناز من

      همدم مادری

      از یه دنیا سَری

آآآه

 مردی که از منه        که برام مأمنه

دل پاکش خدا               نکنه بشکنه

    امّید مادره

   از همه بهتره

آآآه

 خدای مهربون          خالق کهکشون

غنچه های منو              به سمتت بکشون

همدم مادرن

 دل پاکی دارن

آآآه

 یا امام زمان(عج)              خودتو برسان

سربازات حاضرن                   اینجا از دل و جان

      هستی مادرن

      دل پاکی دارن

      واسه مادرشون

      آبرو میخرن

     میدونم که منم

      تا خدا میبرن

این ماجرا مربوط به ماهها پیشه که از اون به بعد بارها و بارها تکرار شده و هنوز هم فرشته های کوچولوی من از شنیدن این لالایی لذت میبرن.

چه زود گذشت:

اونروزا محمدمهدی یه نوزاد کوچولوی ریزه میزه بود که هیچکاری ازش برنمیومد،اما الان شکر خدا کمتر از ٢٠ روز دیگه یکساله میشه و هرکاری برای بهم ریختن خونه و کشف محیط اطرافش ازش بر میاد.از کشیدن ریسیور و دی وی دی و واررسی کردن سیمها و فیشها گرفته تا نظارت بر نحوه پخت غذاها توسط مامان و کش رفتن رولت و نون خامه ای از ظرفی که به طرف مهمونا گرفته شده در کمتر از ایکی ثانیهقهقهه

روز پنجشنبه مامانی و بابایی مهربون که میخواستن برن خرمشهر ما رو هم با خودشون بردن و با وجود اینکه جمعه شب برگشتیم اهواز و نتونستیم به همه سر بزنیم یا اون طوری که دلمون میخواد توی شهر بگردیم  اما خیلی بهمون خوش گذشت.به خصوص به رضوان خاتون و محمدمهدی که اونجا چشمش به چند تا نی نی دیگه خورد و حسابی شیطونتر شده.

پنجشنبه شب یه سر رفتیم خونه خاله جان زهرای من دیدن عمه مامانی و بابایی رو که چند روزی از گرگان اومده بود تا شهر اجدادی و اقوامش رو ببینه.

 چند شب قبل هوا خیلی خوب شده بود من داشتم به مامانی میگفتم که اگه خرمشهر بودیم میرفتیم جگرکی های زیر پل،تو اون نسیم خنک لب شط و بوی آتیش منقل و دود کباب و جگر و بوی نون تنوری داغ ...صفایی میکردیم.واسه همینم پنجشنبه شب که خرمشهر بودیم بابایی و مامانی ما و دایی حسین اینا و خاله جان اینا رو دعوت کردن به صرف جگر زیر پل قدیم خرمشهر.

رفتیم پیش همون جگرکی که همیشه میرفتیم.اوناهم که بابا رو میشناختن و همیشه کلی ما رو تحویل میگرفتن(حتی وقتایی که خودمون تنها زن و شهوهری میرفتیم)دو تا تخت برامون جفت کردن و حسابی بهمون رسیدن.ما هم یه دل سیر جیگر خوردیم و گفتیم و خندیدیم و بچه ها هم کلی شیطنت کردن و بهشون خوش گذشت

ابوالفضل کوچولو،دایی علی و فرشته های مهربون

در جگرکی لب شط

رضوان خاتون و سید ابوالفضل شیرین زبون لب شط

دعوا سر موتور سواری

 

بعدش هم رفتن درشکه سواری و رضوان خاتون پیله کرده بود که دایی حسین موتور سوارش کنه و دایی حسین و زن دایی مهربون با وجود اینکه خسته بودن اما بردن و با موتور دورش دادن که نتیجه ش این شد که رضوان به باباجون دستور داد که ماشین نخره و جاش موتور بخره چون:موتور خیلی کِیف میزنه به آدمخنده

شب هم خونه خاله جان موندیم و محمدمهدی و رضوان خاتون و دایی علی و محمدعلی خاله جان(خواهر کوچیکه)اونشب و فردا صبحش کلی با هم بازی کردن.

این دوتا پسرخاله:محمدمهدی ما و محمدعلی خاله جان اینا(عکس زیر):

حباب بازی(عکس زیر):

فردا ناهار خونه خاله جان زهرای من دعوت بودیم که جاتون خالی قلیه ماهی برامون درست کرده بودن که با ماهیها و سبزیای خرمشهر طعم و بوی قلیه خرمشهر رو دوباره حس کردیم.

البته تو این روز یه اتفاقی افتاد که ناراحتمون کرد و اون این بود که بابایی مهربون سر درد خیلی شدیدی گرفتن که حالشون بد شد و کارشون به بیمارستان کشید،اما خدا رو شکر به خیر گذشت.

محمدمهدی و آریا(پسر خاله اعظم دوستم که خدا رو شکر ایندفعه تونستیم ببینیمشون)

احتمال قریب به یقین سر درد بابایی به خاطر سر و صداها و جیغ و دادها و شیطنتهای آتیش پاره ها بودهخجالت

عصری هم رفتیم جمعه بازار به یاد قدیما،جاتون خالی چه صفایی داشت.خدایی جمعه بازارش خیلی نسبت به قبل بهتر شده بود.چه دکوریای نازی داشت که اگه خرمشهر زندگی میکردم حتماً میخریدم،چه مانتوهایی...مانتویی که اهواز قیمت کرده بودم سی و پنج تومن همونو ده تومن میدادن که من خساست به خرج دادم و نگرفتم اما بعدش مثل بچه ای که از ننه ش قهر کنه پشیمون و کنف شدمگریهلباسای تایلندی که تو پاساز کارون به قیمت خون باباشون به مردم میندازن و صابون و شامپوهای خارجی و نسکافه و کافی میت و ویفرهای خارجی و انواع شکلات و حتی ظروف پلاستیکی و ...کلی چیزایه ریزه میزه ای که لازم داشتم بود و من نگرفتم(چرا من اینقده تو خرید کردن بدم...اهشیطان) رضوان خاتون یه جفت دمپایی پلاستیکی چراغ دار برداشت با چند تا دفتر و تراش و یه سری ریزه میزه

یه بلوز دامن تایلندی که اهواز کمتر از ١٨ تومن نمیدنش دیدم و با قیمت ٨ تومن براش گرفتم و برای هر کدوم از فرشته ها م یه پتو مسافرتی کارتونی گرفتم و....آها یه هاون چوبی خوشگل دیدم مثل اون هاون هایی که زمان مادر بزرگامون بوده من و رضوان خوشمون اومد و گرفتیمشنیشخندیه حس نوستالژی خاصی دارهقلب

خلاصه شب راه افتادیم به سمت اهواز.چشمتون روز بد نبینه،همین که رسیدیم خونه رضوان زار زار گریه کرد و ساکت نمیشد.گریه میکرد و با بغض و هق هق میگفت که دلش میخواد خرمشهر بمونه.میگفت که اهوازو دوست نداره و میخواد بره خرمشهر حتی اگه سرزمین یورایی(سرزمین رویایی)نداشته باشه(باورتون میشه یه بچه ۴ ساله این حرفا رو بزنه؟

دلم آتیش گرفته بود...آخرشم با قهوه تلخ آرومش کردیم(خدا برات خوش بخواد آقای مدیریتشویق)

ولی خداییش کاشکی میشد برگردیم خرمشهر،حتی با وجود بعضیها که وجودشون برامون دردسرهشیطان،که حتی حاضر نیستم لحظه ای باهاشون چشم تو چشم بشم،که حتی دلم نمیخواد...اما شهرمو دوست دارم و روزهای خوشم رو اونجا جاگذاشتم.شاید خیلیها بگن که به خاطر آینده بچه ها باید اهواز بمونیم اما چه کسی میتونه تضمین کنه که آینده بچه های من تو اهواز یا اصفهان،یا تهران و کرج و تبریز،یا حتی لندن و پاریس بهتره.

درسته که امکانات تو پیشرفت بچه هامون موثره،اما خیلی چیزهای دیگه خیلی بیشتر از امکانات تو زندگی و پیشرفت و آیندشون تاثیر داره.

دلم خییییییییییییییلیییییییییییییی گرفتهدل شکسته

دلم خیییییییییییییییلییییییییییییییییی پُرهدل شکسته

دلم خییییییییییییییییییییلیییییییییییییی تنگهدل شکسته

یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ توسط مامان جون