پسر نگو،بلا بگو - فرشته های مهربون

دیروز و دیشب چند بار اومدم تا از یه آتیش سوزوندن جدید این وروجک(محمدمهدی) چند تا عکس بزارم که پرشین بلاگ خطا میداد.

هزار ماشاءالله از وقتی که وارد آخرین ماه از اولین سال زندگیش شده مگه میشه دیگه کنترلش کرد؟!

هی بهش میگم زیتووون!یه دقه آروم بشین خُ ننه!مگه حرف به گوشش میره

دیروز وقت نماز عصر یه کاری کرد که...خودتون ببینین بهتره:

اَاَاَاَهمنتظراین دفه پرشین گیگ خطا میده.فعلاً نمیتونم عکسا رو بزارم.

آها درست شد.حالا ببینید:

1

11 ماه و 4 روزه گی،بالا رفتن از عسلی کنار مبل

2

3

4 اینجا رضوان براش زبونشو تکون میداد که بخنده ببینید چیکار کرد

5

6

اینروزا همش دوست داره رو زانوهاش بشینه،اینقده با نمک میشه وقتی دوزانو میشینه(نتونستم از یه زاویه درست ازش عکس بگیرم):

بعضی وقتا هم اینطوری میشینه(عکس زیر)

به محض شنیدن یه آهنگ یا دو زانو میشینه و خودشو تکون تکون میده یا به حالت چهار دست و پا خودشو عقب و جلو میکنه اینقده ناااااااازقلب

حالا بریم سراغ حرفا و کارای دختری:

چند روز پیش یه بلایی سرم آورد نیم وجبی،که دیگه تا عمر دارم تا اونو نخوابوندم خودم نخوابماسترسچند رو زپیش حالم خیلی بد بود و از اونجا که محمدمهدی شبها درست نمیخوابه و من کلاً تا نماز صبح بیدارم،به شدت هم خوابم میمومد.محمدمدی که خوابید به رضوان خاتون گفتم:دختر گلم،من با اجازه ت یکم میخوابم،اگه کاری داشتی یا دستشویی داشتی صدام کن.دختری هم که تو هال دراز کشیده بود و داشت cd تماشا میکرد گفت باشه.

منم با خیال اینکه باباشون داره مطالعه میکنه گرفتم خوابیدم.برای اولین بار تا سرمو گذاشتم ،رفتم.کلاً نیم ساعت بیشتر نخوابیدم و یهو انگار از بلندی پرتم کنن پایین از خواب پریدم و با تعجب دیدم که آقای همسر کتابخوان اومدن تو اتاق و دارن از مصاحبت با هفت پادشاه عالم رویا لذت میبرن.نفهمیدم چطوری خودم رسوندم به رضوان خاتون که با صحنه ای مواجه شدم که تا آخر عمر خودمو بابت اون نمیبخشم:

خانم خانما رفته از کشو قیچی برداشته و جلوی موهاشو از تهِ تهِ تهِ تهِ...قیچی کرده و نشسته با موهاش بازی کردن.

خیلی از خودم بدم اومد.به خودم میگفتم:به تو هم میگن مادر؟عصبانیخوابه به خواب بریشیطاناگه خدای نکرده قیچی رو میزد تو چشمای نازش،اگه خودشو زخمی میکرد،اگه...هزار تا اگه تو سرم بود و...قیچی رو از دستش گرفتم و محکم زدم به بازوش و ...رفتم توی دستشوییخجالتگریه کردم.

اصلاً سابقه نداشته تا حالا این بچه کار خطرناکی بکنه،حتی وقتی کوچیک هم بود همچین کارهایی نمیکرد.اصلاً اینروزا خیلی اخلاقای بدی پیدا کرده در کنار همه خوبیها و مهربونیهاش.نمیدونم شاید اینم یه دوره س که باید بیاد و بگذره.

و اما شیرین زبونیهاش:

امروز ظهر اومده تو آشپزخونه بهم میگه مامان جون باهات یه کار خصوصی دارمبغل

میگم:بگو عزیزم

رضوان:برات یه پیشنهاد خوب دارممژه

من:چه پیشنهادی؟

(مثل همیشه که همراه با حرف زدن نمایش اون حرفی رو هم که داره میزنه اجرا میکنه)میره وسط هال میگه:

میگم تو خیلی مهربونی،گل ناز منی،بهت پیشنهاد میکنم یه عالمه بچه به دنیا بیاری،اگه این کارو بکنی بعد بچه هات میزارنت وسط،دورت میچرخن و برات شعرای قشنگ میخونن.پیشنهاد خوبی بود؟مژه

من:(آیکون سکوت ممتد)همراه باتعجباسترس

رضوان:میدونم مامان جون،سخته ولی تو میتونیقهقهه

چند روز پیش میگه: مامان جون سوپ درست کن برمون،یکم سوپ بنوشیمخنده

من:سوپو نمینوشن عزیزم،سوپو میخورن.

رضوان:سیب زمینی و هویج و ذرت و هویجشو میخورن،آبشو مینوشنتعجببغل

چند شب پیش میخواستیم قهوه تلخ ببینیم.تیتراژش که پخش شد خانم خانما رفت وسط هال و شروع کرد به آرامی حرکات موزون انجام دادن،اینقدر آروم ناز اینکارو میکردپری دریایی کوچولوی متحرک که داشتم ذوق مرگ میشدم.

سریال قهوه تلخ رو خیلی دوست داره.این هفته که cdش دیر اومد و تا دیشب هم نیومده بود،هر روز میگفت قهوه تلخ جدیدو بگیرید ببینیم چی میشه دیگه؟ظهر که باباجون اومد رضوان با خوشحالی و سرو صدای زیاد اومد پیشم و گفت مامان جون ببین،ببین باباجون چی اورده

نیگا کردم دیدم پک چهارم قهوه تلخ تو دستشه 

کلیکعکسهای آتلیه ای رضوان خاتون رو اینجا ببینیدکلیک

پاورقی

١)دیشب رفتیم بازار تا یکی دو دست لباس پائیزه مورد نیاز بچه ها رو براشون بگیریم،عجب هوایی بودبغلیه باد ملایم و روحنوازی میخورد تو سر و صورتمون....یه آرامش عجیبی داشت...یهو دلم تنگ شدافسوسبا خودم گفتم الان اگر خرمشهر بودیم میرفتیم جگرکی های زیر پل یه جیگری میزدیم و نسیم لب شط02400000 و...

و شب کارون02400000...

با همه محرومیتها و تلخیهات عااااااااااشقتم شهر عشق

خرمشهر عزیزم

٢)اینروزها تو خونه ما بدجوری بشکن بشکنه.ادم خرافاتی ای نیستم اما نمیدونم چی میخواد بشه.خیلی نگرانم.به نظر شما  این عجیب نیست که از پنجشنبه گذشته تا حالا پشت سر هم تو خونه ما داره ظرف میشکنه؟

تو یه نصفه روز از لیوانهای دم دستم فقط یکیش باقی موند و سه تا هم کاسه و...شکست.

نه اینکه همه اینا از دستم افتاده باشه ها،نه،مثلاً جمعه اومدم شربت درست کنم پارچو گذاشتم رو ظرفشویی و تا اومدم شربتو هم بزنم(با قاشق لاکی نرم)یه دفه یه صدایی شنیدم  یه چیزی پخش شد تو صورتمتعجبنیگا کردم دیدم یه تیکه از بغل پارچ نیست.

یه جور عجیبی هم میشکنن،تو اشپزخونه لیوان میشکنه میبینی شیشه تا ته اتاق خواب رفته

بین نوشتن همین مطلب هم با صدای شکستن چیزی مجبور شدم برم که دیدم بـــــَلــــــه،یه تلفات دیگه به ظرفامون وارد شد.

خدا رو شکر تو این بشکن بشکنهای مداوم کسی آسیب ندیده

دعاخدایا!نمیدونم چی میخواد بشه،خدایا خودت بلا رو از سر ما رد کن.هر چی میخواد بشه از سر بچه هام و عزیزام رد کن و سر من بیار

چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ توسط مامان جون