یه مهد کودک استثنائی - فرشته های مهربون

قلبم برای تو میتپهروزها به سرعت دارن میگذرن و یه بار دیگه ١١مهر داره از راه میرسهقلبم برای تو میتپه

روز قشنگی که عاشقی رو برای اولین بار تجربه کردم،روز قدری که تو اومدی تا یک عمر  عشق و اشتیاق و دلواپسی مادرانه تمام سهم من از دنیا و جوونیم بشه

  ستاره خوشحال

فرشته کوچولوعاشقتم اونقدر که که حتی خودم هم اندازه ش رو نمیدونمفرشته کوچولو

اینجوری نمیتونم ادامه بدم،connie_wimperingbaby.gifبزار از احساساتم برات ننویسم و کمی از این روزها برات بگم،آخه نمیتونم،همین چند جمله رو هم که نوشتم چشام پر اشک و صورتم خیس شده

اینروزها خانمی به یه مهدکودکی میره که فکر نکنم دومی داشته باشهمژه.خیالم از هر جهت راحته،هم از نظر بهداشتش و هم از نظر برخورد مربی و هم از نظر ایمنیش.توی این مهد تقریباً تمام ساعتهای بیداری بچه رو پر میکنن.بچه وقتی بیدار میشه خودش رو توی اون محیط میبینه،صبحانه تازه و مقوی نوش جان میکنه،نقاشی میکنه،قرآن میخونه،شعر میخونه،با خمیرهایی که از آرد و آب درست شدن و کاملاً بهداشتی هستن بازی میکنه،شیرینی درست میکنه،هر روز ظهر غذای گرم و تازه میخوره،روزی سه وعده میوه خوب میخوره،آجیل میخوره،یک روز در میون نیم ساعت بازی کامپیوتری میکنه،باهاشون نمایش بازی میکنن،

کلی آواز میخونن و سر و صدا و شادی میکنن.بعد از غذا مسواک میزنه،ماهیانه برای چکاو به متخصص اطفال نشون داده میشه،روزانه ماساژ داده میشه،دو روز یکبار آب بازی و حمام میکنه زبان انگلیسی و مفاهیم دیگه ای مثل شناخت حیوانات،آموزش آداب معاشرت،آموزشهای راهنمایی و رانندگی،آموزش ایمنی در خانه و محیط بیرون و...رو از طریق بازی یادشون میدن و ...تا شب که میاد خونه و یه کمی آتیش میسوزونه بعد هم خوابش میبرهNight

محیط این مهد به غیر از فضایی که بچه ها نقاشی و خمیر بازی میکنن،با فرش و موکت نرم پوشیده شده،هر بچه برای خودش یک کمد اختصاصی داره که وسایل ضروری که احتمالاً بهشون نیاز پیدا میکنه توی اون نگهداری میشن.

فضاهای کارگاه نقاشی و آشپزخونه که سرامیک هستن به اضافه سرویس بهداشتی هر روز شسته و ضد عفونی میشن و خیالم از بهداشتش راحته راحتهرنگین کمون

رضوان خاتون مربی مهدش(خاله راضیه)رو خیلی دوست داره،گاهی هم فکر میکنم بیشتر از من دوسش داره.آها یه نکته خیلی مهم که داشت یادم میرفت هزینه های مهد بود که به طرز معجزه آسایی پایین هستن و سرویسش هم رایگانه

آدم بال در میاره مگه نه؟

تازه شیرخوارگاه هم داره و محمدمهدی رو هم همونجا گذاشتمچشمکیه نکته جالب اینه که برای اسم مهد از خود بچه ها نظر سنجی کردن که دختر گل ما هم اسم ""فرشته های مهربون""رو پیشنهاد داد  که کلی ازش استقبال شد و در نهایت هم همین عنوان برای اسم جدید مهد انتخاب شد و تابلوش رو هم سفارش دادن که بسازن

آدرس مهد فرشته های مهربون خیلی سر راسته:خونه خودموننیشخند

ناراحت نشید!از اونجایی که سر راه ثبت نام مهد کودک یه سری مشکلات پیش اومد نشد که تا الان ثبت نامش کنیم.بالاخره تصمیممون روی هادی و هدی قطعی شد،و این مدت هر چقدر تماس میگرفتم خطشون همش رو فکس بودتعجبتا اینکه امروز بعد از ظهر موفق شدم باهاشون صحبت کنم که گفتن ظرفیت ثبت نامشون برای سن ۴ سال تکمیله و ...

خیلی خورد تو ذوقم اما خب حتماً یه مصلحتی بوده دیگه،جامعة القرآن هم میخواستیم ثبت نامش کنیم که چون خودم هم باید سر کلاس باشم گفتن به شرطی که بچه کوچیکت سر و صدا نکنه میتونی بیاریش(خب مگه بچه ده-یازده ماهه حرف گوش میکنه؟!)

به خاطر همین ما تو خونه یه مهد درست کردیم که همونطور که گفتم با نظر رضوان خاتون اسمشو گذاشتیم فرشته های مهربون و تابلوش رو هم  ان شاالله درست میکنیم.من تقسیم شدم به دو نفر،یعنی اینکه هر وقت رضوان بخواد مامان جونم و هر وقت بخواد خاله راضیهخنده(البته این دو نفر غیر از شخصیتهای نمایشهایی هستن که طبق روال ادو ساله اخیر همه روزه به اجبار باید جاشون بازی کنم یا صداشون رو در بیارم)

حالا به امید خدا ظرف چند روز آینده احتمالاً یا همون موسسه خلاقیت ثبت نامش میکنیم و یا یه مهد خوب و تمیز پیدا میکنیم دیگه

رزرو آرایشگاه و آتلیه عروس خانم بغلهم شد پنج شنبه همین هفته(چون روز تولدش شب شهادت امام جعفر صادق علیه السلام میشه)و ان شاالله شنبه یه جشن کوچولوی خانوادگی میگیریم.

چند تا عکس:

دخترکی که برای رفتن به جشن تولد داییش عجله داره

بچه ها در تولد دایی علی

به نظر شما این انگور عظیم الجثه شیرینتره یا حبه انگور من؟

دعوای پسر آدم و دختر حوا!سر چی بود؟

یه خبر داغ داغ از محمدمهدی:

پسر گلم که از وقتی یاد گرفته دستشو به هرجا شده بگیره و بایسته و با کمک همون سطحی که گرفته راه بره،همین الان در حالی که چارچوب در رو گرفت و ایستاد دستشو ول کرد و تونست برای چند ثانیه خودشو نگه دارهقلبهورا

تو خونه ما دعوای شدیدی سر سرآشپز و شهرزاده و به محض اینکه پای این دو تا مجله به خونه ما و به دست من نیشخندمیرسه رضوان خاتون از یه طرف و محمدمهدی از یه طرف دیگه میکشنش.محمدمهدی به خصوص به شهرزاد علاقه عجیبی داره(شاید به خاطر اینه که در طول بارداری اکثر اوقات شهرزاد میخوندم).چند ساعت پیش شهرزاد رو میز بود که دیدم محمدمهدی همینطور که دستش رو به میز گرفته و ایستاده سرشو گذاشته رو شهرزاد جونخندهو داره میبوسدش و با یه لحن کشداری میگه بهبغلهمین که دوربینو تو دستم دید صورتشو بلند کرد و نشد توی اون حالت ازش عکس بگیرم

محمدمهدی و مجله شهرزاد

پینوشت:

فردا یعنی ٧ مهرماه،یادآور یکی از غم انگیزترین خاطرات زندگیمه که مربوط به ١۵ سال پیش میشه.فردا پانزدهمین سالیه که خاله مهربون و دوست داشتنیم،خاله جان بتولم، بین ما نیست.دلم خیلی براش تنگ شده،هم برای خاله م و هم برای مادربزرگم که ٢٣ مهر سالگرد پروازشه.

روحتون شاد باشه مهربونا،یادتون همیشه تو قلبمون میمونه

هر کی ما رو دوست داره برای شادیشون فاتحه بفرسته خوشحالمون کردهخجالتقلب

سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ توسط مامان جون