فقط چند روز دیگه مونده تا... - فرشته های مهربون

اول از همه تا یادم نرفته یه تشکر خیلی ویژه بکنم از دوستای خوبی که توی جشنی که تو پست قبل برگزار شد شرکت کردن و با پیامهای زیباشون ما رو از حضورشون باخبر کردن.نمیدونید هر یه دونه کامنتی که توی هر کدوم از پستها میزارید چقدر دلم رو گرم میکنه به داشتن دوستانی که حتی اگر چشمهام ندیده باشدشون،قلبم گرمای وجودشون رو حس کرده و از دوستیشون و بودنشون کنار خودمون احساس آرامش میکنم.

آدرستون رو نداشتم که به رسم ادب و تشکر کارت تشکر براتون بفرستم به همین خاطر کارت تشکر الکترونیکی براتون میفرستم که مطمئن باشم به دست همهتون میرسه... چی هنوز ندیدین کارتتونو؟!خب اینجا رو کلیک کنید.

راستی تا یادم نرفته چند تا خبر دیگه هم بدم:

اول اینکه آدرس و عنوان وبلاگ شکلکها تغییر کرده.آخه چون قراره که این وبلاگ دیگه فقط وبلاگ شکلک نباشه پس اسم شکلک دیگه براش مناسب نیست.

تیتر جدیده وبلاگ اینه:به افتخار کوچولوهای وبلاگستان

 و آدرس جدیدش هم اینه:www.kuchuluha.persianblog.ir ببخشید که نتونستم زودتر به تک تکتون اطلاع بدم.حالا برید ببینید فکر کنم چند تا پست تووووپعقب باشید.

آخرین خبر هم اینکه برای دوستای گلی که طریق قرار دادن کارتهای فلش توی وبلاگ رو خواسته بودن یه پست آموزشی توی وبلاگ شکلکها گذاشتم که اینجا میتونید ببینیدش.ببخشید که نتونستم تک تک به وبلاگهاتون سر بزنم و براتون توضیح بدم

مامانی و بابایی و دایی علی که روز عید فطر با ماشین خودشون به پابوس امام رضا علیه السلام رفته بودن،دیروز به سلامتی برگشتن.

خاله جان اینا هم که چند روز بعد با هواپیما رفته بودن ،دیشب به سلامتی برگشتن خرمشهر.

مامانی اینا علاوه بر زیارت یه دیداری هم با اقوام که تهران و کرج و بابلسر و قائمشهر بودن هم تازه کردن.دیروز رفتیم زیارت قبولشون و سوغاتیامون رو هم گرفتیمچشمکحسابی شرمندمون کردن.یه عالمه سوغاتی از مشهد و شمال واسه بچه ها و ما آورده بودن به اضافه هدیه تولد بابای فرشته ها.دستتون درد نکنه مامانی و بابایی مهربونان شاالله که سایتون همیشه رو سرمون باشه و تنتون سالم و دلتون خوش باشه.

همون اولی که رفتیم بچه ها رفتن سراغ چادر مسافرتی که مامانی برای بازیشون تو هال بازش کرده بود

 

رضوان خاتون با وجود اینکه خوابش میومد اما با دیدن مامانی و بابایی و دایی علیش و البته سوغاتیهاش که کم هم نبودن به زور بیدار موند و بازی کرد.سوغاتیهای رضوان خاتون عبارت بودن از:

و

و

سوغاتی که دایی علی براش آورده

و

کلی سوغاتی دیگه که شامل چند تا دفتر نقاشی و لباس و  یه عالمه خوراکی ترش و شیرین بود.محمدمهدی هم علاوه بر سوغاتیهایی که تو چمدونا مونده و هنوز به دستش نرسیده دو تا اسباب بازی خوشگل گیرش اومد که کلی باهاشون ذوق کرده و همین امروزم کلی باهاشون بازی میکرد تا خوابش گرفت:

 

دیشب رضوان خاتون حاضر نشد بیاد خونه و همونجا پیش مامانی موند تا من امروز برم دنبالش برای پرو لباس عروسی که برای تولدش خواسته بود

8 روز مونده تا چهار سالگی عروسک ناز من

واگن خالی(میتونید برای انتهای کلمه یا به عنوان فاصله بین اسمهای دوبخشی استفاده کنید)  لوکوموتیو

دختر گلم اینقدر ناراحتم که نمیتونم چیزی برات بنویسم.ناراحتم چون امسال نمتونم اون جشن تولدی رو که تو دلت میخواد و از فردای جشن تولد 3 سالگیت براش نقشه کشیدی و برنامه ریزی کردی بگیرم

پارسال وقتی روزهای بعد از تولدت متوجه شدم دوستای اهوازی بیشتری تو وبلاگستان هستن که ما از وجودشون بیخبر بودیم خوشحال شدم که تولد چهارسالگیت دوستای بیشتری پیدا میکنی و بیشتر بهت خوش میگذره،اما الان که ما شکر خدا خونه دار شدیم جامون خیلی کوچیکه و تو یه آپارتمان 80 متری نمیشه جشن تولد گرفت و مهمون دعوت کرد،اونم جشن تولدی که مهموناش همه فرشته کوچولوهایی هستن که میخوان آزاد باشن ورجه وورجه کنن و بدون و ...خیلی ازت خجالت میکشم.

امسال واسه تولدت گفتی که لباس عروس قرمز میخوای و مدلش رو هم خودت یه روز که داشتی مجله شهرزاد میخوندیچشمکاز بین عکسای تو مجله انتخاب کردی.قرار بود لباست زودتر از اینا آماده بشه اما...به هر حال به امید خدا امروز میریم برای پرو و چند روز بعد که آماده شد میریم اتلیه

برای اینکه تولدت خیلی خلوت نباشه احتمالاً چند روز زودتر یعنی پنجشنبه تولدت رو میگیریم تا خاله جان و دایی حسین و بقیه فامیل بتونن بیان و احتمالاً زحمت رو به مامانی اینا میدیم و تولدت رو اونجا میگیریم.امیدوارم که تولدت به شادی برگزار بشه و تو راضی باشی عزیز دلم

فردا یعنی چهار مهر هم تولد دایی علی فرشته هاستامسال به امید خدا دایی کوچیکه وارد دوازدهمین سال زندگیش میشهتولدت مبارک باشه داداش کوچیکههوراان شاالله که تو تمام زندگیت موفق و سالم و شاد و خوشبخت باشی

کمی از تولد بابا جون فرشته ها:

من که با وجود این دو تا وروجک تنهایی نمیتونم جایی برم،روز 28 شهریور به هر کلکی بود باباجون رو زود به خونه کشوندم و بعد از ظهر به بهانه آرایشگاه رفتم واسه کیک و دسته گل و هدیه تولد(آدمی مثل من که هدیه تولدها رو از 20 روز جلوتر میگیره،هدیه تولد آقای همسرش تا روز اخر مونده بود)

خواستم واسه هدیه تولد یه شلوار پارچه ای شیک بگیرم که چند تا مغازه ای که معمولاً ازشون واسه آقای همسر خرید میکنم هنوز باز نفرموده بودنزبان

رفتم سراغ گل که از شانس من زیتونی که قدم به قدم گلفروشی داره و گلفروشیهاش هم همیشه بهترین گلها رو دارن،اونروز قحطی گل اومده بودگریهو توی گلفروشیها  فقط رز و گلایول پژمرده به چشم میخورد.

بی سلیقه ترین دسته گلی رو که تا حالا گرفته بودم گرفتم و رفتم واسه کیکنیاوران و کندو عسل و زیتون همیشه کلی کیک آماده با طرحهای خلی قشنگ و رمانتیک داشتن اما...خلاصه بی سلیقه ترین کیک عمرم رو هم به اضافه شمع فشفشه ای رنگی مورد علاقه دختری گرفتم و رفتم دوباره سراغ هدیهیکی از مغازه های مورد نظر باز فرموده بود اما دریغ از یک شلوار پارچه ای شیک...و این شد که بی سلیقه ترین هدیه عمرم رو هم که وجه نقد بود تقدیم آقای همسر کردم.

وقتی برگشتم خونه دیگه همه چیز لو رفت و من هم که به خاطر محمدمهدی خیلی با عجله برگشته بودم و نرسیده بودم هدیه ای برای رضوان خاتون بگیرم،باباجون رو به جرم فهمیدن قضیه مجازات کردم و فرستادمش تا هدیه دلخواه  دختر نازمون رو بگیرهمژه

و شب هم جشن کوچیک چهار نفرمون رو گرفتیم.یه چیزی هم که یادم رفت بگم اینه که وقتی که من داشتم نماز مغرب و عشام رو میخوندم رضوان خاتون برای تزئئن میز در یک اقدام ضرب العجل شاخه گلهای یکی از گلدونها رو نفله فرمودن و گلها رو از سر شاخه ها جدا کردن و با اونها روی میز رو تزئین کردنها دیگه همین

اینم چند تا عکس از اون شب:

باباجون و فرشته های مهربون

فرشته های کوچولوی من در جشن تولد بابا جون در یک خونه دود گرفته!

هدیه محمدمهدی:یک جفت کفش بوق دار خوشگل(بسته پوشک گوشه عکس رو نادیده بگیریدنیشخند)

هدیه رضوان خاتون:چرخ خیاطی مورد علاقه ش

پینوشتها:

1)دوستای خوب اهوازی اگه آتلیه خوب برای گرفتن عکسهای ژورنالی فرشته ها دارن لطفاً بهم بگن.چند تا آتلیه تو زیتون رفتم ولی اصلاً کاراشون جالب نبود و تنوع نداشت و همون مدلهای قدیمی و عهد بوق رو داشتن فقط

2)پسر نازم نه اینکه هزار ماشاءالله تپلیه  و زانوبندها هم تک سایز هستن و براش تنگن، تمام اطراف  زانوهاش داره سیاه میشهگریهیادمه برای رضوان زانوبندی گرفتم که کشباف نداشت و از یه پارچه نخی کشی ساده درست شده بود.هرچی میگردم واسه محمدمهدی از این نوع پیدا نمیکنم.اگه کسی چیزی سراغ داره که به درم بخوره تو روخدااا بهم بگه.میترسم زانوهای پسرکم سیاه بشه و بهش زن ندننیشخند

شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ توسط مامان جون