سلام به همه دوستای گلمون.این یه پست فوری فوتیه چون الانه که صدای محمد مهدی در بیاد.
اول تا یادم نرفته یه توضیح درباره نظر سنجی وبلاگ بدم و اون اینه که قرار نیست پستای وبلاگ خصوصی بشه،بلکه منظور از شخصی کردن وبلاگ اینه که برای هر کدوم از فرشته کوچولوها یه وبلاگ مجزا درست کنم(مخصوصاً اینکه از نظر جنسیتی هم با هم تفاوت دارن)
و اما یه مطلب خیلی مهم دیگه اینکه به تجربه های شما نیاز دارم.اگه خدا بخواد و آقای همسر هم بخواد
قراره یه سری وسایل واسه خونه بخریم که ازتون میخوام لطف کنید و بهترین مارکهایی رو که میشناسین توی این موردهایی که میگم بهم معرفی کنین.
وسایل مورد نیاز از این قرار هستن:
ال سی دی، یخچال فریزر دوقولو(تاکید میکنم دوقلو،نه ساید بای ساید)،ماشین لباسشویی تمام اتوماتیک و فر گاز
البته خودم یه نظراتی دارم ولی از اونجا که مشورتهای زنانه همیشه نتیجه های درخشانی داشته اند
ما هم مشورت می نمائیم.
یه چیزایی هم تو ذهنم هست که نمیدونم خوبن یا نه؟
اینا رو فعلاً مد نظر دارم که آقای همسر تهیه کنن
ال س دی:اسنوا،براویای سونی،البته ال جی بدون لبه هم هست که متاسفانه هنوز به بازار اینجا نرسیده
ماشین لباسشویی:ال جی از این جدیداش که دیگ استیل دارن
فر گاز:کدوم مارک از فرگازها قابلیت طبخ با بخار هم دارن؟
من خیلی از اجاق گازهای صفحه ای و فرهای توکار خوشم نمیاد.
یخچال فریزر دوقلو :سامسونگ
خواهشمند است ما را در این راه خطیر یاری نمایید.
راستی ان شاءالله بعداً تو همین پست نظرات دوستای گلمون رو میزارم که به درد بقیه هم بخوره.
این روزا خونه خیلی نا مرتبه
همه چیز به هم ریخته و من حوصله هیچ کاری رو ندارم.منکر نمیشم که از اینکه ما هم داریم خونه دار میشیم خوشحالم(هر چند که خونه باب میلم نیست ولی خب همین که قراره خونه خودمون باشه خدا رو صد هزار مرتبه شکر)ولی خیلی از این مسئله که صاحب خونه فعلی اونو روز ١۵ اسفند به ما تحویل میده اعصابم داغونه
اولش قرار بود ١٢ ام تحویلمون بده،اما روزی که رفتن قولنامه کردن تاریخ زدن ١۵ ام.همون ١٢ ام هم خودش خیلی دیر بود و اون موقع از سال دیگه آقای همسر زودتر از ده-یازده شب خونه نمیاد.من از آقای همسر خواسته بودم راضیش کنن زودتر خالی کنه،و کلی هم روی این قضیه حساب کرده بودم.اما...
من این مدلیم دیگه،کلاً نباید روی چیزی حساب کنم یا دلمو به چیزی خوش کنم
حالا تازه اگه همون ١۵ ام هم تحویل بده،کی mdf اش کنیم،کی ...آخه دو هفته مونده به عید وقت اسباب کشیه.من هر سال اوایل اسفند خونه تکونیم تمام شده بود.امسال میخواستم کارامو زودتر تمام کنم و یه سفره هفت سین درست و حسابی طراحی کنم که...
ول کن بابا زن حسابی با این حرفها غول چراغ جادو دست به سینه جلوت ظاهر نمیشه.دندت نرم باید کارا رو به موقع راست و ریست کنی
همینه که هست،اعتراض هم وارد نیست(بابا این زنه روانش پاکه پاکه)
بگذریم از فرشته های مهربونم بگم:
امروز مشغول کار و بارم بودم و رضوان خاتون هم داشت نقاشی میکشید و طبق معمول برای خودش نمایش هم اجرا میکرد.یهو دیدم از پشت اپن نمیتونم ببینمش گفتم حتماً رفته سراغ محمد مهدی.سریع اومدم بیرون و دیدم دخمل گلم نشسته کنار داداشیش و مجله باز کرده جلوشو داره مثلاً برای دادش کوچولوش قصه میگه
منم که عشق خبرنگاری،دوربین رو برداشتم و به طور نامحسوس و کاملاً حرفه ای این عکسا رو ازشون گرفتم:
الهی من قربون اون دل مهربونت بشم
قصه گفتن به روش نمایشی
(این همون سبکیه که خودش دوست داره من براش اینجوری قصه بگم)
داشتم زیارت اربعین میخوندم،رضوان خاتون اومده با اون لحن عاشقانه و مودبانه ای که همیشه وقتی چیزی میخواد اونطوری حرف میزنه بهم میگه:مامان جون میشه بابا جون برام سی دی بزاره ببینم؟(آخر جمله رو خیلی ناز میکشه)
منم که در مقابل این نوع حرف زدن کاملاً خلع سلاح میشم با اشاره سر بهش میفهمونم که اجازه هست.و اونم با خوشحالی میره که به باباجون سی دی رو بده.اما وقتی میبینه بابا جون کار داره میاد و مستأصل وسط هال می ایسته(وقتی یه نگاه به حالت غمزده ش میکنم دلم میگیره).آخرای زیارت نامه هستم.دستم رو به طرفش دراز میکنم.میاد روی زانوم میشینه
و بعد از چند دقیقه سرش رو میاره پایین و از زیر چادر نگام میکنه.همینطور که دارم زیارت رو میخونم میبوسمش و اونم همونطور آروم میشینه روی زانوم
میخواستم بعد از اتمام زیارت نامه اول سی دی کارتونش رو بزارم وبعد نماز زیارت رو بخونم.اما گفتم بزار هم به دختر کوچولوم مشق صبر رو بدم تمرین کنه و هم زیارتم رو درست ادا کنم.بهش گفتم دختر گلم من یه نماز کوچولو(به نمازهای کوتاه میگه نماز کوچولو)میخونم و بعد برات سی دی میزارم.قبل از اونکه حرفم تموم بشه میگه باشه.از این آروم بودنش بعد از طوفانهای یکسال و چند ماهه ی اخیر دلم غرق لذت و حسرت میشه.(پینوشت١)
و اما عشق سه ماه و دو روزه من:
امروز یه لغت شیرین ناشناخته دیگه به فرهنگ لغتش اضافه شد و اون "آنگو" بود.فکر کنم بچم دلش انگور خواسته.صداهای دیگه ای که قبل از این در می آورده اینا بودن:آغغغو،آغا ،آخخخا،آخاااه،آما(همه متخصصا بگن که بچه توی سن زیر یکسال ماما و بابا رو بدون اینکه معنیشون رو متوجه میشه میگه،اما هر کسی که دور و برمون باشه تأیید میکنه که پسرم هر وقت بخواد من بغلش کنم اینطوری صدا میکنه
)
پینوشتها:
١)رضوان خاتون خیلی دختر منظم و حرف گوش کنی بود.خیلی کم پیش میومد چیزی بهش بگم . گوش نکنه یا اینکه بحث کنه باهام.تقریباً غیر ممکن بود وقتی بازیش تموم میشد و میخواست از اتاقش بیاد بیرون تمام اسباب بازیهایی رو که ریخته توی سبد برنگردونه و اتاق رو مرتب نکنه.اینایی که میگم مال وقتی بود که هنوز اهواز نیومده بودیم.اما الان کاملاً بی نظم شده،هر وقت چیزی بهش بگم کلی باهام بحث میکنه و آخرش هم کار خودش رو میکنه.از هر روشی هم که فکرشو بکنین من وارد شدم اما...نمیدونم تا کی این وضعیت ادامه داره و من چه کار باید بکنم که این رفتار توی شخصیت دخترم تثبیت نشه
٢)محمد مهدی واکنشهای دیداری و شنیداریش زودتر از رضوان خاتون کامل شد.به طوریکه محمد مهدی توی ٨ روزه گی بینایی و شنواییش کامل شد و رضوان خاتون توی ١٢ روزه گی.اما فعالیتهای تکلمی(صدا در آوردن های نوزادی)محمد مهدی به طرز چشمگیری از رضوان خاتون کمتره.من کاستی دارم که از صداهای رضوان خاتون که حتی توی ۴۵ روزه گی هم صداهای زیاد و واضحی از خودش در میاورد.و وقتی که چهار-پنج ماهه بود ماما،بابا،دَدَ و... رو میگفت.(الان که چک کردم دیدم حرف زدن رضوان خاتون نسبت به اوایل همین امسال چقدر کاملتر شده و ما حس نمیکنیم)میدونم که پسرها معمولاَ دیرتر از دخترها زبون باز میکنن.اما دونستن این مطلب که اختلالات گفتاری تو پسرها بیشتره نمیزاره فکر و خیال رو از خودم دور کنم
خدای مهربون به هر کس که آرزوی داشتن فرزند داره فرزند صالح و سالم عطا کن و به من کمک کن که بتونم با فرزندانم درست ترین رفتار رو داشته باشم و اونها رو برای زمان خودشون درست تربیت کنم و امانت دار خوبی برای امانتهای گرانبهای تو باشم.
آمین یا رب العالمین![]()
فلشته ها،تلبچه نقلیا،جوجوها و مامانای مهلبون سلام
آی خبل(خبر) دارم
خبل تازه
خبل داغ
وبلاگ فلشته های مهلبون یه نظر سنجی در لاه داله که از همتون خواهش میکنم توی اون شلکت کنین.
آخه مامان فلشته ها خیلی وقته که دو دله که وبلاگ فلشته های مهلبون ٢ لو هم تاسیس کنه یا نه.
یعنی از وقتی که جنسیت نی نی تو راهی سابق(محمد مهدی حاضر)مشخص شد،مدام به این فکل میکلد که بالاخره یه لوزی مجبور میشه وبلاگشون لو از هم جدا کنه
تا آخر که نمیشه همه چیز لو درباره دو تا فرشته کوچولو که یه روزی بزرگ میشن توی یه وبلاگ نوشت...
اینه که حالا به یاری همه شما مامانا و جوجو ها و در و همسایه و فک و فامیلتون نیاز داله
نظر سنجی گوشه وبلاگ هست و انشاءالله تا یک ماه دیگه ادامه داله.همه لو خبل کنین که از نظل همه استفاده کنیم
بعداً نوشت:
یه خبر خیلی داغ تر و مهم تر و شیرین تر:
همین الان مهری جون باهام تماس گرفت و گفت که دختر گلش به سلامتی نزول اجلال کرده
و الان توی بغل مامان عاشق و مهربونشه

مهری جون از صمیم قلب بهت تبریک میگم
ان شاءالله که خودت و دختر گلت و همسر مهربونت همیشه سالم و شاد باشید.الهی داغ دخترت رو نبینی.روی ماهش رو به جای من ببوس
به امید خدا تو اولین فرصت میام میبینمتون
سه ماه به همین سرعت گذشت.سه ماهی که هر روز و هر لحظه ش یه عمر بود،یه دریا بود،یه دریا خاطره از بودن کنار دو تا فرشته پاک و معصوم خدا و من در ثانیه ثانیه این سه ماه خدا رو به خاطر داشتن فرشته های مهربونی که به من هدیه داده شکر کردم.
سه ماه گذشت و تو با قدمهای پر خیر و برکتت چیزهای زیادی برامون به ارمغان آوردی.شادی داشتن یه داداش کوچولو(و ان شاءالله در آینده یه برادر دلسوز و تکیه گاه مطمئن) رو برای رضوان خاتون،و رضایت داشتن یه مرد کوچک رو برای من،و علاوه بر اون آثار خیر وجود پر برکتت توی زندگیمون کاملاً پیداست.همین که هنوز سه ماه از تولدت نگذشته بود که از خیر وجودت ما هم خونه دار شدیم برای اثبات این ادعا کافیه.تو هم مثل خواهرت که با دنیا اومدنش باباجون رو فرستاد سر یه کار رسمی و خوب برای ما سرشار از هدایای بزرگ بودی که کوچکترینش خونه دار شدنمون بود.
خدا رو به خاطر داشتنتون شکر میکنم و ازش میخوام که به ما این لیاقت رو بده که بتونیم برای شما مادر و پدر شایسته ای باشیم
توی این سه ماه شکر خدا حسابی بزرگ شدی و سر حال اومدی،
به طوری که تمام لباسهای سایز صفر و یکی که داشتی برات کوچیک شدن و ما چند روز پیش مجبور شدیم به طور ضرب العجل فعلاً چند دست لباس سایز دو برات بگیریم(عکسهای زیر):
توی این مدت یه اتفاق خوب افتاد و اون این بود که بالاخره با یاری خدا عقیقه شما هم انجام شد.باباجون زحمت این کار رو کشید و هزینه عقیقه فرشته های مهربون من رو به موسسه خیریه چهارده معصوم علیهم السلام داد و روز پنجم بهمن ١٣٨٨ عقیقه شما هم از گردن ما خارج شد.ان شاءالله که در همه زندگی چهارده معصوم علیهم السلام دستتون رو بگیرن و خدای بزرگ یار و یاورتون باشه و تنتون سالم و دلتون خوش باشه و بلا نبینید جگر گوشه های من
و اما از پیشرفتهای تو:
خدا رو شکر که هوشیاری تو از همون بدو تولد در سطح بسیار خوبی بود و خیلی زود با محیط سازگار شدی.همونطور که از روزهای اول تولدت کاملاً به اطرافت توجه میکردی،الان درصد این توجه خیلی بیشتر شده.به افراد آشنا خیلی سریع با لبخند زدن و دست و پا زدن عکس العمل نشون میدی.
رضوان خاتون رو خیلی دوست داری همونطور که اون از تو دل نمیکنه ،شما هم به محض دیدنش یا شنیدن صداش طوری میخندی که خنده تمام صورت کوچولوت رو میپوشونه
مامانی و بابایی رو هم خیلی دوست داری.به صدای بابایی سریعاً عکس العمل نشون میدی و خودت رو براش تکون تکون میدی که برات بشکن بزنه.ببین چطوری
مامانی رو خیلی دوست داری و تو بغلش آروم میگیری.
با دایی علی هم رابطه ای شبیه به اونچیزی که با رضوان خاتون داری برقرار میکنی.
به محض دیدن بابا جون دست و پا تکون میدی و سر و صدا میکنی و وقتی میاد طرفت میخندی
حالا همه یه طرف،خوش به حال خودم که وقتی منو میبینی تمام این عکس العملها (دست و پا زدن،تکون خوردن،سر و صدا کردن و خندیدن)رو با هم نشون میدی.اصلاً برای من یه جوری میخندی که برای هیچ کس نمیخندی.و دست و پاهات رو چنان محکم تکون میدی که بابایی میگه بغلش کن تا دست و پاش درد نگرفته.اما راستش رو بخوای من دلم میخواد یکمی طولش بدم تا بیشتر برام دست و پاهای تپلی و نازت رو تکون بدی و بیشتر برام قهقه های بیصدا بزنی.
این کیسه خواب هدیه من بود به تو وقتی که هنوز به دنیا نیومده بودی
البته با کمک مامانی بافتمشا
دو ماه و ١٣ روزه
اصولاً تو بچه ی خوش خنده ای هستی و این از عکسهات کاملاً مشخصه
اما این خوش خنده بودن باعث نشد که اولین محرم و صفر زندگیت واسه امام حسین عزاداری نکنی:
توی این عکس ۴۵ روزه هستی

شام غریبان

جدیداً هم هر وقت شیر میخوای دستای خوشگلتو میبری طرف دهنت و کلی ملچ مولوچ راه میندازی:
این روزها دوربین رو خیلی خوب میشناسی و تا یه عدد مامان دوربین به دست میبینی زل میزنی تو لنز دوربین و لبخند تحویلم میدی،اگر هم که خسته یا گرسنه باشی یا حوصله یه مامان عکاس سریش رو نداشته باش میزنی زیر گریه(میدونی که پروژه عکاسی مامان اگه شروع شد حالا حالاها دست از سرت بر نمیداره
)
روی شکم که میزارمت سرت رو خیلی خوب بالا نگه میداری و این توانایی رو تقریباً از یک ماهگی هم داشتی ولی الان مدت زمان بیشتری سرت رو بالا نگه میداری و کمی هم خودت رو به جلو پرت مکنی
حمام کردن رو خیلی دوست داری و
تا لباسهات رو از تنت در میارم دستهاتو باز میکنی تا بغلت کنم و توی حمام هم خیلی بچه خوبی هستی
بازی دالی موشه رو خیلی دوست داری.
و اما هدایایی که تا به حال گرفتی:
اولین و مهمترین هدیه رو خدای مهربون بهت داد که اون همون وجود سالم و پاکته و استعدادها و توانایی هایی که بهت داده و در آینده ان شاءالله مشخص میشه.امیدوارم قدر این الطاف خداوندی رو بدونی و از اونها بهترین بهره رو ببری.
و اما دومین هدیه از نظر اهمیت هدیه ای بود که از رضوان خاتون گرفتی و اون سرهمی مخمل خوشگلیه که قبل از به دنیا اومدنت توی یه مغازه دید و ما رو مجبور کرد که از طرف خودش برات بخریم(عکس زیر) و وقتی از بیمارستان به خونه اومدی اون بهت داد.نمیدونی وقتی که اولین بار تو رو توی اون لباس دید چه ذوقی کرد.
توی این عکس ١۴ روزه هستی

البته شما هم بیکار ننشسته بودی و با خودت یه میز و صندلی خوشگل واسه آبجی نازت آورده بودی که از خوشحالیش هر کسی میومد خونمون یا تلفن میزد خواهری نازت فوری بهش میگفت:داداشی از آسمون با خودش برام میز و صندلی آورده،روش نوشته اَپِ(اپل) یعنی سیب،چتر میشه آمبِ لِلّا(آمبرلا).تازه توی یک ماهگیت هم یه کیف صورتی خوشگل از همونا که دوست داشت واسش هدیه گرفتی

مامانی و بابایی مهربون هم زحمت کشیدن وقتی که تو هنوز تو دل مامان بودی به خاله هاشمیه(خاله من) سفارش دادن یه پلاک خوشگل که برای دفع نظر استفاده میکنن و تو زبان محلی بهش میگن دندوشه برات از عراق تهیه کنه،که البته از طلای ٢١ هم هست.(دستتون درد نکنه مامانی و بابایی مهربون و خاله دوست داشتنی من،الهی که خدا عمر با عزت بهتون بده)
ست زیر رو هم مامانی و بابایی واسه هدیه ختنه کنون بهت دادن(عکس مربوط به دو ماه و ١٧ روزه گی):
هدایای خاله جان و دایی حسین رو هم که قبلاً گفته بودم.
خاله اشرف(خاله من)هم زحمت کشیدن یه پلاک مهدی بهت دادن که توی دو تا عکس بالاتر هست. 
خاله جان زهرای من هم زحمت کشیدن یه سرویس خواب خوشگل با طرح pooh برات گرفتن.
خاله اعظم هم که دوست من هست و خودش هم یه نی نی ناز به اسم آریا داره برات یه نی نی تاب گرفتن به اضافه هدیه نقدی
همسایه هامون هم برات هدیه هایی مثل سیسمونی لباس،پتو،اسباب بازی،نی نی تاب و...آوردن.
از همینجا از همشون تشکر میکنم و آرزو میکنم که خدا به همشون سلامتی و دل خوش بده.

و اینم چند تا عکس:
میخوای مامانو بزنی؟!
اینم دو تا عکس بامزه از ٣٩ روزه گی


رونوشت:
عبارات صورتی رنگ گفته های رضوان خاتون هستند
نمیدونم الان که داری این مطلب رو میخونی چند سالته؟!تو چه وضعیت تحصیلی و شغلی هستی؟!چه طرز فکری داری و از اون مهمتر(حداقل واسه من)اینکه درباره مادرت چی فکر میکنی؟
آیا به جایی رسیدیم که از اینکه من مادرت هستم ناراحت،عصبانی و یا خدای ناکرده شرمنده هستی؟یا اینکه برعکس به من به عنوان مادر،دوست و همرازت میتونی اعتماد و افتخار کنی؟خدا کنه که دومی درست باشه
اما این رو بدون که من همیشه عاشقت بودم
و تو همیشه(حتی وقتی که هنوز به دنیا نیومده بودی)باعث سربلندی من بودی و من حتی توی کودکیت همیشه و همه جا پُز تو رو به عالم و آدم میدادم
.چرا؟!
چونکه تو به لطف خدا یه دختر خیلی باهوش،بانمک،شیرین،با استعداد و در کل خواستنی بودی و هر جا میرفتی دلبری میکردی و کلی دور بر خودت آدم جمع میکردی(حتی آدم بزرگا و حتی اون دسته آدمهایی که با یه من عسل هم نمیشه خوردشون مجذوب تو میشن و نمیتونن به زبون نیارن که تو چقدر خواستنی هستی).
الان که دارم این مطلب رو مینویسم تو سه سال و چهار ماهگی رو پشت سر گذاشتی و امروز اولین روز سه سال و پنج ماهگیته.امابه سن عقلی و استعدادی خدا رو شکر بیشتر از این حرفها هستی و من خدا رو هر لحظه به خاطر داشتن تو ستایش میکنم.جای قسم نداره که بگم خیلی وقتها وقتی یه حرفی میزنی و یا یه کاری ازت سر میزنه که واقعاً انتظارش از دختر بچه ای به سن و سال تو نمیره به خودم میگم:فتبارک الله احسن الخالقین
صد البته همونطور که بزرگ میشی دردسرهات هم با خودت بزرگتر میشن،و گاهی حسابی کلافه میشم از داشتن دختر باهوشی مثل تو که مدام سوالهای عجیب ازم میپرسه،یا قصه هایی عجیب و غریب ازم میخواد براش تعریف کنم،و گاهی وقتا هر یک دقیقه یک بار با حالت سوالی میگه:مامان جون؟ و اونوقته که من خودم رو برای یه سوال بیجواب و یا مواجهه با یه خرابکاری تازه آماده میکنم
و اما از سرگرمیهای این روزهات:
همچنان به نقاشی کردن خیلی علاقه داری و از هر فرصتی و هر چیز و هر جایی برای نقاشی کردن استفاده میکنی.سررسیدهای من، روزنامه ها و مجله های بابا جون، کتابهای درسی دایی علی، دفترچه حسابهای بابایی یا کتابهای بافتنی مامانی وکتابچه های جدولش، یا حتی باند پولهایی که گاهی توی جیب باباجون جا میمونه(و من چقدر سر این آخری باهات دعوا میکنم که اینها مال ما نیست و گناهه استفاده کنی)...همه برات حکم دفتر نقاشی رو دارن.نقاشی هم که میکشی اگه از نتیجه کارت راضی باشی با مهری که ته ماژیکهایی که بابایی برات خریده هست یه مهر OK روش میزنی و میگی :نُمله ی بیست دادم به خودم
ماژیکهایی که بابایی برات گرفت و خیلی دوسشون داری


تو حتی از سس گوجه روی سیب زمینی یا کف شامپو توی حمام هم برای نقاشی کردن استفاده میکنی و طرحهای جالب باهاشون درست میکنی.
یه بار هم ظرف گوش پاک کن رو خالی کردی روی زمین باهاش شکلای جورباجور درست کردی.اینم نمونه ای از نقاشی هات:
ابرهای خوشحال

گوسفند به سبک رضوان خانمی

بیشتر نقاشیهات هم شکلهای مختلفی از آدمهاست که هر روز کاملتر میشن
دختر خانم فضایی

خانواده
(به گفته خودش باباشون عمو سیبیلو ِ)
شیطان که آدما رو گول میزنه
آقای قد بلند
خانم آرایشگاه

یکی دیگه از سرگرمیهات نمایش بازی کردنه.قربونت برم که وقتی همه کار دارن و کسی باهات بازی نمیکنی به قول خودت "خودم رو سرگرمی میکنم" و برای خودت و با خودت نمایش اجرا میکنی و خودت در نقش تمام شخصیتها بازی میکنی و به هر شخصیت که میرسی صدات رو عوض میکنی و به جاش حرف میزنی و جالب اینه که صدای هر شخصیتی هم تا آخر نمایش ثابت میمونه و صداها رو اشتباه به کار نمیبری.از صبح تا شب کیف میزاری پشتت و کلاه سرت میکنی و کفش و صندلهات رو به نوبت پات میکنی و جلوی چشم من رژه میری و دلبری میکنی.این عکسها رو یه روز که داشتی نمایش اجرا میکردی ازت گرفتم:



من هنوز هم متوجه نشدم این کدوم نمایش بود که توی اون هر چی مهر دم دستت بود چیده بودی رو شکم داداشیت

یکی دیگه از سرگرمیهات که از وقتی راه افتادی تا همین حالا مورد علاقه ت بوده و هست اینه که هر لباسی،روسری یا شالی و یا حتی ملافه یا هر تکه پارچه ای که پیدا کنی دور خودت میپیچونی و باهاشون بازی میکنی که البته اینم میتونه زیر مجموعه بند قبلی باشه.کافیه نیم ساعت حواسم بهت نباشه تا بیام ببینم کمدت رو خالی کردی و چند دست لباس رو روی هم پوشیدی و شر شر عرق میریزی و لذت میبری.اینروزها پتو و حوله و ملافه ها و لباسهای محمد مهدی هم به مواد اولیه ت اضافه شده.
اینم روشهای استفاده از یک عدد شال:
خیلی هم شیرین زبونتر شدی،یه وقتایی یه حرفهایی میزنی که آدم نمیدونه باید عصبانی بشه
یا اینکه از خنده روده بر بشه
و یا اینکه عاشقانه ببوستت
.
نمونه ش شبی که لیلی جون مامان یونا زیارت عاشورا گذاشته بود وقتی از خونشون برمیگشتیم به باباجون گفتم بریم بازار مرو خرید کنیم.وقتی از ماشین پیاده شدیم باباجون کرایه رو به راننده داد و راننده هم بقیه پول رو داد به بابا جون.تو روت رو کردی به راننده و با صدای بلند و لحن خیلی مودبانه گفتی:آقا خیلی ممنون که به بابا جونم پول دادین.![]()
یا اینکه امروز بهت میگم رضوان خاتون میدونی یونا به مامانش چی گفته؟خوشحال دویدی کنارم و پرسیدی چی گفته؟گفتم :به مامانش گفته که دوست داره بیاد خونمون تا با هم بازی کنین.یه کم فکر کردی و گفتی:یونا رو دوست دارم،یونا نیاد خونمون ما بریم خونشون تا با هم بازی کنیم.بچه ها اگه بیان خونمون همش اتاقمو به هم میریزن،اسباب بازیامو خراب میکنن
از بعد از تولدت مدام منتظر بودی تا سرما از راه برسه تا کاپشن شلوار خوشگلی رو که یونا جون برات هدیه آورده بود بپوشی.
امسال هم که سرما خیلی دیر اومد و یه روز که هوا سرد شد تو گفتی هوا سرد شده حالا باید یه لباس گرم بپوشم.البته به مستقیم به من نگفتی و توی نمایشت یکی از شخصیتها به یکی دیگه این حرف رو زد.
منم رفتم و اون لباس رو برات آوردم و از ته دل گفتی:مامان جون دستت درد نکنه که لباسمو آوردی تا سرما نخورم
معلوم نیست این پست مال رضوان خاتونه یا آگا یونا
تا یه کار خوب میکنی،یا یه حرف جالب میزنی،یا یه نقاشی میکشی میگی مامان برو دلفین(دوربین) رو بیار عکس بگیر برا تو بلّاگم(وبلاگم)
تو مدتی که ما دنبال خونه بودیم هر روز میرفتیم خونه مامانی و شما رو پیش مامانی میگذاشتم و با باباجون میرفتیم خونه ببینیم.حسابی بهت خوش گذشته بود و عادت کرده بودی.یه روز در حال لباس پوشیدن دیدمت.دوربین برداشتم که ازت عکس بگیرم.ازت پرسیدم چه کار میکنی؟گفتی:من آماده میشم منو ببر خونه مامانی،برید یه خونه خوشگل بخرید. (عکس زیر)
منم بهت گفتم:نه نمیبرمت چون همش مامانی رو اذیت میکنی.
با خنده زیرکانه ای جوابم دادی:چرا میریم خونه مامانی آژانس منو میبره(عکس زیر)
یه وقتایی که توی موقعیتی هستیم که تو باید ساکت باشی،بهت میگم ساکت باش،اونوقت تو صدات رو تغییر میدی و با یه صدای دیگه شروع به حرف زدن میکنی.وقتی که نگات میکنم که متوجه بشی و ساکت بشی میگی این صدای من نیست که در اومده صدای سایناس یا صدای علی یا امیر یا...(شخصیتهای نمایشهات)
وقتی یه کار بدی میکنی که میخوای خبرشو به من بدی میگی:مامان جون به اعصابت مثلث(مسلط)باش یا اینکه مامان جون یه دقه آرون(آروم) باش ببین چی میگم
چون آب اینجا به موهات نمیسازه و موهات هم بلند شده بود،خیلی اذیت بودی به خصوص موقع خواب سرت خیس عرق میشد.بعد از مشورت با خودت تصمیم گرفتیم موهات رو کوتاه کنیم و خودت هم موافق بودی و تازه کلی هم خوشحال بودی که میخوای مثل مامانای بزرگ به آرایشگاه بری.وقتی هم موهات رو کوتاه کردم کلی ذوق کردی و از همون آرایشگاه یه بسته گل سر خوشگل خریدی.بهم گفتی:مامان جون سرم لاحتِ لاحت(راحت راحت) شده.شب که شد تازه یادت افتاد که چی شده و گفتی:ای وای مامان جون یادمون رفت موهامو برداریم موند تو آرایشگا
این عکس رو همون روز ازت گرفتم
ماه محرم امسال خیلی کم بیرون رفتیم چون یا بابا جون سر کار بود و یا هوا خیلی سرد و بود و به خاطر محمد مهدی نمیتونستیم بریم بیرون.وقتی میرفتیم خونه مامانی خیلی خوشحال میشدی چون تو حسینیه شهرکشون روضه بود و با مامانی میرفتی روضه.
این جمله از خودته که:خیلی خوشحالم که امام حسینو دوس دارم و عکس زیر مربوط به همین جمله س

رضوان خاتون و دایی علی



شام غریبان


یه وقتایی هم یه کارایی میکنی که حسابی تن منو میلرزونی.نمونه ش همین سر شب یهو دیدم از اتاق اومدی بیرون و دراز کشیدی(روی شکم) روی زمین وداری گریه میکنی.نوع گریه ت مثل وقتی بود که چیزی میخوای و بهت نمیدیم.فکر کردم شاید از وسایل باباجون چیزی برداشتی که ازت گرفته یا اینکه کاری کردی که دعوات کرده،به خاطر همین خودم رو زدم به اون راه! و چیزی بهت نگفتم.وقتی دیدم ساکت نمیشی گفتم لابد یه چیزیت هست بهت گفتم بیا پیشم ببینم چی شده اینجور گریه میکنی؟
اومدی طرفم و با حالت دعوا بهم گفتی زبونم گیر کرده تو میفهمی زبونم گیر کرده؟فکر کردم زبونت رو گاز گرفتی گفتم دهنت رو باز کن ببینم.همین که دهنت رو باز کردی دیدم یکی از گیرهای چل گیست رو زدی گوشه لپت.
الهی بمیرم برات که چه دردی کشیدی ولی چون میدونستی کار بدی کردی از خجالت چیزی نگفتی.شاید باور نکنی که تا همین الان فشارم افتاده و ضعف دارم.حالم خیلی بد شد وقتی اون صحنه رو دیدم
نتونستم درش بیارم.میدونستم اگه بخوام بازش کنم بیشتر لپت رو گاز میگیره.باباجون رو صدا کردم اومد درش آورد.خدا رو شکر چیزیت نشده بود

پرنسس کوچولوی من

خیلی دوست دارم،اینقدر که الان که ساعت ۴ صبح هست با اینکه خیلی خوابم میاد پشت سیستم نشستم تا این پست رو برای تو بنویسم
تا فکر نکنی از وقتی که داداش کوچولوت به دنیا اومده من به تو کمتر توجه میکنم.

تو یگانه همراز مادری عزیزم،مونس منی.چه شبهایی رو که من با نگاه کردن به تو به صبح رسوندم و چه غصه هایی رو که با دیدن لبخند معصومانه تو از یاد بردم.تا دنیا دنیاست عاشقانه دوست دارم حتی اگه روزی برسه که تو منو دوست نداشته باشی
همیشه دعای خیر من بدرقه راه توست ،دیروز و امروز و فردای من
انتخاب موزيك توسط كاربر



